شمارهٔ ۴۶ | سپیده شفیعی
یلدا، هم به پایان میماند و هم به آغاز. با شنیدن نامش همیشه در ذهنم تصویر یک صاعقه نقش میبندد؛ شبیه یک انقلاب. رویدادی که از دلِ تاریکی برمیخیزد، درست از همان جایی که انسان باور میکند شب، ديگر انتهایی ندارد. و ظلمت چه زيبا تسليم دستان سپيدهدم میشود؛ انگار یلدا، در همان دقیقههای تیرهی نیمهشب نيز نوید صبحی صادق را در سینه پنهان دارد؛ نویدِ نور. سالها است كه باور دارم يلدا تنها يك جشن نيست.
و اگر چشمهايمان را ببنديم و سكوت شبهنگام عميقش را به جان خسته بخريم؛ قصههای اسرارآميزی براي شنيدهشدن از دل اين تاريكی سر برمیآورند. و یکی از این قصهها، قصهی زادهشدن الههای است که از دل سنگ، از دل تاریکی، از دل بلندترین شب سال برخاست. و اين قصه، آغاز يك پايان است؛ آغاز فروپاشی تاريكی. داستانی كه هميشه در بلندترين شب سال نسل به نسل، دهان به دهان، همچون مشعلی خاموشنشدنی منتقل شده است.
میگویند درست در همان لحظه که جهان به عمیقترین نقطهی شب فرو میرود؛ درست در همان ساعت که تاریکی به اوج قدرت خود میرسد؛ مهر در تاريكی ريشه میدواند. زایش نور همیشه از دل شب است؛ و ميترا، زنی متولدِ بلندترين سكوت شبانگاه، خودِ این حقیقت است. او زنی است که قصهاش از قلب نومیدی و شب آغاز میشود؛ اما شبی که آبستنِ خبرهای روشنی است.
جهان، در آن بلندترین شب سال، نفسش را در سینه حبس کرده بود؛ شبی که هیچ ستارهای بهدرستی نمیدرخشید و باد، از دهانهی غارها تنها نالهای سرد میکند. بادها مسیر خود را گم کرده بودند.گویی برفِ نشسته بر شانهی کوهها تنها منتظر اتفاقی بود؛ اتفاقی که خلأ جهان را پُر کند. انسانِ نخستین، در برابر چنین شبی احساس میکرد که تاریکی در حال پیروزی نهایی است؛ که نور شاید دیگر راهی برای بازگشت ندارد. سایهها کش میآمدند، سردی در استخوانها مینشست و سکوت، چنان سنگین بود که گویی جهان در آستانهی فراموشیست. همه میدانستند سرما، شب و تاریکی در هیئت اهریمن بر جهان سایه انداختهاند. پرسش این بود: کجاست نوری که بتوان به آن اتکا کرد؛ تا غلبه بر اهریمن باورپذیر باشد؟
انسان آن شب، تنها نبود؛ ترسش با او، اما امیدش نیز در سینهی جهان پنهان بود. در آن لحظات حتی خاک بوی انتظار میداد. و اما درست در همان دم که نومیدی به اوج رسيده بود، در سینهی یک صخره، تَرَک کوچکی افتاد؛ شکافی که هیچ چشم توان دیدنش را نداشت. صخره ابتدا لرزشی آرام کرد - به قدری آرام که تنها سکوت میتوانست آن را بفهمد - اما سپس لرزشی ژرف، شبیه تپش نخستین قلب در رحم جهان، در تمام کوه پیچید. گفتهاند صخره به لرزش درآمد، ظاهرا جهانی در جهان گشوده شد. و از دل آن سنگ، نوزادی برخاست؛ نوری تپنده، چشمنواز، خالص.
و حتی پیش از آنکه چشمانش را بگشاید، جهان اطرافش روشن شد. برف روی تپهها ذوب نشد، اما رنگشان تغییر کرد؛ سفیدتر، زندهتر، انگار نور از درون دانههای برف عبور کرده باشد. و او پای بر خاکِ خستهی شب نهاد، آری الههی میترا زاده شد. میترا را نه مادری به دنیا آورد و نه پدری راهنمایش بود. او زادهی «سنگ» بود، زادۀ سختترین عنصر، زادۀ چیزی که هیچ نشانی از نرمی و ملایمت ندارد. او نوری است که باید از دل سختی، از دل تاریکی، از دل بیپناهترین نقطهی آفرینش برخیزد.
در بسیاری از روایتها، غار تنها یک پناهگاه نیست؛ رَحِم جهان است. دلِ تاریکی، جایی که هیچ روشنایی وجود ندارد، اما همهچیز در حال شکلگیریست. و ميترا زادهی سنگی در دل غاری از كوه البرز است. اینگونه بود كه البرز، نه فقط یک رشتهکوه، که زادگاه ايزدبانوي نور و عشق و امید شد؛ کوهی که خود چون مادری بیچهره، نور را در دلش پنهان و محافظت کرد. تاریکی در روایت ميترا دشمن نیست؛ دامانِ خاموشی است که نور را در آغوش میپروراند، حتی اگر نخواهد. در این اسطوره، تاریکی شکست نمیخورد؛ تبدیل میشود. به نور، به حرکت، به تولد.
وقتی میترا پا بر زمین گذاشت، نخستین فعل او درخشندگی بود؛ نه به شکل خورشید، بلکه به شکل نوری انسانی، رنگی زنده، لرزنده، شبیه شعور. نوری که جهان را از هم میدرید و دوباره شکل میداد. او با مشعل یا آتشی کوچک زاده نشد؛ خودِ او روشنایی بود. تنها کلاهی بر سر داشت و تیروکمانی در بر، انگار که بخواهد از آغاز بگوید حضورش خالی نیست؛ جنبشی است از جنس خورشید و گرما. و چنین گفتهاند که با یک دست، زمین را در آغوش گرفته بود و با دست دیگرش، بر دايرهی البروج فروغی افروخته بود، گویی مسیر ستارگان را دوباره سامان میداد.
همین روشنایی بود که باعث شد شبِ زایش او، سالها بعد، در فرهنگ ایرانی به نام «چلهزاد» و سپس «یلدا» پیوند بخورد؛ یلدا که در واژه به معنای ميلاد است، شبی است که در آن نور دوباره متولد میشود. از آن پس، هرگاه تاریکی در جان مردم بالا میگرفت، هرگاه زمستان طولانیتر از توانِ انسان میشد، نام میترا دوباره شنیده میشد: ایزدی که از سنگ برخاست، از هیچ، از تاریکی.
ایزدی که نهفقط پاسدار نور، بلکه پاسدار «پیمان» بود؛ نگهبان عهدی میان انسان و جهان. نوری که با جهان عهد بسته بود، هرگز خاموش نشود. و اما در آن لحظات ملتهب تصوير يك زن غايب است. در اين داستان نقش مادر به وضوح ديده نمیشود چون حضورش تصويری انساني ندارد؛ اما اين خود، فريادی رساتر دربارهی نقش زن است. مگر نه اينكه آفرينش همواره از رحمی آغاز میشود؟ و از زنی آغاز میگردد؟
اما ميترا از دل سنگ، از دل يك عنصر سرد و سخت، از دل چيزى زاده میشود كه هيچ نشانی از باروری ندارد. اما همين ناباروری است كه راز قصه را آشكار میسازد. در «اسطورهی مهر» زن غايب نيست؛ زن پنهان است. در پوستين زهدان جهان نفس ميكشد، و هر آن كس كه در دل آن شب سرد به چشمان ميترا نگاه كند؛ لمس دستان پرمهر زنی را بر صورتش حس خواهد كرد كه مادرِ عشق است، مادرِ نور. زن در اين قصه شايد نقش آشكار نداشته باشد، اما ماهيت دارد.
و اما زنان امروز...! اين زنان، اين مادران، دیگر فقط وارثان نور ميترا نيستند؛ آنها خود نوری هستند كه ميترا به دنيا آورد. زن در آن لحظه كه درد میكشد، روشنايی به دنيا میآورد. به وقت سكوت، جهان را میشنود. در اوج شكست، از زخمهای روحش فهمی تازه میرويد. آگاهی زن، حتي به وقت خاموشی و سکون، كار خود را ميكند. زنِ امروز، كسی كه در جهانِ سراسر نابرابری، ستم و خون زندگی میكند، هنوز همان نگهبانِ ناگفتهی نور است. هنوز پاسدار مهر است. اوست كه در ميانهی سردترين فصلها، اميد را زنده نگه میدارد. و چه يلداها و چه شب ها كه سرد بودند و برف بود و بوران، و چه شير زنان و مادراني كه تا سحر لالايي خواندند و در تقابل خير و شر، نور و ظلمت، شمشيرِ شعور كشيدند و جنگيدند و به فتح رسيدند.
نور، اندیشه و آگاهی بدون ظرف معنایی ندارند. و زن، در اسطوره و امروز، همان ظرفِ ژرفِ خاموشی است كه جهان معنا و تفکر بر دوش او خلق میشود. و چه بسيار مادرانی با سینههای مالامال شور و جسارت آزادی، در وجود خود دخترانی را میپرورانند که بال پرواز دارند. زنِ امروز، هر بار كه از دل رنج برمیخیزد، هر بار كه نمیگذارد تاريكی بر روحش چيره شود، همان نقش كهن را تكرار میكند: نور و آزادی را از دل تاريكی بيرون میكشد. تقابل نور و تاریکی در فرهنگ ایرانی صرفاً جدالی کیهانی نیست؛ دستگاهی معنایی استُ که جهان را بر شالودهی اخلاق، خرد و امید بنا میکند. در اساطیر ایران، نور تنها پدیدهی فیزیکی نیست؛ نماد راستی، پیمان، آگاهی و زایش است. تاریکی نیز تنها غیاب روشنایی نیست؛ استعارهایست از آشوب، سردرگمی و گسست.
با این حال، سنت ایران باستان تاریکی را مطلقِ شر نمیبیند؛ بلکه آن را مرحلهی ضرورتِ زایش میداند، جایی که نور باید در برابر آن قد برافرازد تا معنا پیدا کند. خورشید در این سرزمین تنها منبع گرما نیست؛ نگهبان پیمانهاست، و نور آن نشانهی حضور نظم در جهانیست که همواره در آستانهی آشوب قرار دارد. شب نيز دشمنِ سرسخت خورشید نیست؛ بلکه مانعیست که هر بامداد در برابر روشنایی میایستد و هر بامداد عقب مینشیند، نمایشی دائمی از پیروزی.
در چنین جهانبینیای، یلدا نقطهی اوج این تقابل است: شب به درازا میکشد، چیرگیاش کامل میشود، اما درست در همین اوج، شکستی پنهان در دلش رخ میدهد؛ جایی که تاریکی بهقدر کافی «امتلاء» یافته و به اجبار باید روشنایی را زاده کند. ایرانیان باور داشتند که نور نه یک عنصر طبیعی، که یک نیروست، نیرویی که جهان را نگه میدارد، و انسان را نیز. و از همینجاست که نور، در این فرهنگ، تنها بیرونِ انسان نیست؛ درون انسان نیز هست. تاریکی نیز همینطور. و یلدا، دقیقاً در نقطهی میان این دو، جاییست که انسان میآموزد چگونه در دل شب، سپیدهی خویش را پیدا کند.
و شاید راز ماندگاری اسطورهی میترا همین باشد: اینکه او تنها ایزدِ نور نبود، بلکه ایزدِ برخاستن بود؛ ایزدِ برخاستن از دل تاریکی، حتی زمانی که تاریکی چنان فشرده است که گمان میبَری هیچ روزنهای در جهان باقی نمانده. آیین مهر، چه در سنگنگارههای کوهستانهای ایران، چه در غارهای میترایی رُم، همیشه بر یک اصل استوار بود: نور باید از درون انسان آغاز شود، نه از بیرون. در این آیین، شر چیزی بیرونی نیست؛ سایهایست که در اثر پشت کردن به روشنایی ایجاد شده است. و خیر نیز تنها نیککرداری نیست؛ مواجههی شجاعانه با تاریکی است، حتی اگر لرزشی در دل باشد، حتی اگر راه آشکار نباشد.
مهرپرستان باور داشتند که نور هیچگاه بهصورت کامل از جهان رخت نمیبندد؛ تنها در لحظههایی پنهان میشود تا انسان آزمایش شود، تا بداند که روشنکردن دوبارهی جهان، مسئولیتی بیرونی نیست بلكه در درون ماست. در نفس ما.
در صدای لرزانی كه خاموش نمیشود. در اساطیر ایرانی، نور هیچوقت با تاریکی در جنگی بیپایان نیست؛ نور، میرسد. نور، میجوشد. نور، پدیدار میشود. و همیشه از جایی ظهور میکند که کسی فکرش را نمیکرده؛ از دل سنگ، از دل ظلمت، از دل لحظهای که جهان در سکوت فرو رفته، و گمان میبری دیگر کسی توان برخاستن ندارد.
اما تاریخِ این سرزمین بارها ثابت کرده که نور، درست از همانجا متولد میشود كه خاموش مانده است. یلدا هر سال تکرار میشود، اما نه برای آنکه تاریکی را جشن بگیریم؛ برای آن که شعلهای هر قدر کوچک، هر قدر ناچیز، درون سینه های سراسر دردمان بجوشد و بپاید تا شاید، فریادِ خاموشی، در عنفوان گلویمان واژه شود دستانی مشت و اندیشهای سرود شود تا یادمان بیاید گاه تنها يك زن... یک صدا، تنها یک قطره نور، کافی است تا جهان ورق بخورد!
- سپیده شفیعی