
ایستاد
جلوی آینه
نگاهی به تصویر دخترِ
در آیینه انداخت
به چشمانش خیره شد
نگاهی سرد،
چیزی را به خاطر نمی آورد،
فقط یک چیز،
اینکه
دختری میان
این جسم ظریف هنوز زنده است
موهایش را که به
تازگی تارهای نقره ای
میان آن ظاهر شده بود
به آرامی بافت
گل سری را
گوشه ی موهایش نشاند
رژ قرمز را برداشت
لبانش را سرخ کرد
و به دخترِ در آینه لبخند زد.