
ننه با آن لباس بلند گلدارش طبق معمولِ عصر ها در حال آب پاشی ایوان و هندوانه ی گرد و درشتی هم در حوض آبی وسط در حال چرخیدن بود .دخترک روی تخت فلزی کنار حیاط با قالیچه ی دست بافت قرمز رنگِ روی آن ،نشسته و مجله ی زنِ روزی را که خواهر بزرگترش از تنها دکانِ روزنامه فروشی شهر خریده بود،ورق میزد.دخترک از دیدن مدل سارافون سبز رنگی که تن مانکن بود چشمانش برق زد و فک کرد که آن را برای عید نوروز که در پیش است به خیاط سفارش بدهد.لیلی دختر پنجم از خانواده ی ۱۰ نفره بود.۴ خواهر بزرگتر ازدواج کرده ، لیلی و دو خواهر دیگر همراه پدر و مادر و ننه زندگی میکردن.البته بقیه خواهر ها با شوهر و بچه هایشان مهمان همیشگی خانه پدری بودن و خواهرزاده در حال اتش سوزاندن در حیاط خانه ی پدربزرگ.زندگی نسبتا آرامی داشتن اگر چه گاهی اختلافات خانوادگی خواهر های بزرگتر،خانه را نا آرام میکرد،اما حضور مادر و علی الخصوص پدر آرامش را دوباره به خانواده باز میگرداند.در آن زمان در خانواده های جنوبی،نداشتن فرزند پسر،درد بزرگی بود و اغلب دلیل موجهی بود برای اینکه مرد ازدواج مجدد کند تا پسری به دنیا بیاید و از اجاق کوری درآید!!
اما پدر لیلی با مردان آن زمان خیلی فرق داشت و علی رغم تشویق و ترغیب اطرافیان به گرفتن زن دوم،هیچ وقت به این فکر نیافتاد و معتقد بود،مشیت الهی بر این بوده که صاحب فرزند پسر نباشد و ۷ دختر را هدیه خداوند میدانست.
لیلی همچنان روی تخت نشسته و غرق در رویاهای نوجوانی بود که پدر با همان ردا و لبخند همیشگی وارد خانه شد،لیلی بلند شد و با لبخند به طرف پدر رفت،
که یکباره از خواب پرید،چشمانش را باز کرد،نمیدانست چقدر است که روی تخت کنار حیاط خوابش برده،نگاهی به اطرافش انداخت..مادر را که با لباس سر تا پاه سیاه در زیر ایوان نشسته،دید.چندین سال از رفتن پدر گذشته، لیلی دیگر آن دختر نوجوان شاد و سرزنده ی گذشته نبود انگار رویاهایش را با رفتن پدر از یاد برده بود،این روزها بیشتر از هر زمان دیگر رنگِ سیاه لباس مادر به چمش می آمد،رسم دیرینه ی زنان جنوب که با مرگ همسر یا فرزند پسر،تا آخر عمر لباس سیاه را از تن بیرون نمی اورند.لیلی دوباره چشمانش را بست دوست داشت رویایی که دیده بود در چشمانش باقی بماند.