
در حال خوردن صبحانه،تلویزیون رو روشن کردم،برنامه صبحگاهی پخش میشد و خانم مجری میگفت:صبح بخیر ایران، به به،چه صبح دل انگیزی،چقدر همه چی خوبه،به دنیا سلام کن،به آسمون سلام کن،به پرنده ها سلام کن..بعد از صبحانه به قصد انجام کاری از خونه زدم بیرون،همین که پامو از درِ خونه بیرون گذاشتم،در فاصله ی چند متری یه کبوتر دیدم،یاد حرف خانم مجری افتادم،بهش سلام کردم اونم سری تکون داد و به سمت من پرواز کرد و همین که نزدیک من شد روی شونه ی راستم چُقُلی به یادگار گذاشت و رفت.