ویرگول
ورودثبت نام
هستیا
هستیاخسته بود، ولی قول رسیدن داده بود... او با یک قلم آمد و با همان هم میرود :)) intj
هستیا
هستیا
خواندن ۱۵ دقیقه·۴ ماه پیش

این داستان به نام تاریکی شب به پایان می‌رسد

صدای قدم های قدرتمند ادلاین در اتاق پیچید، والنتین چرخاندن حلقه در دستش را متوقف کرد و به او نگاه کرد که چگونه با وجود درد هایش و زخم هایی که چند ساعت پیش دیده بود همچنان استوار بود.

جعبه مخملی را در جیب شلوارش پنهان کرد و با لبخند گفت :«مشتاق دیدار، دوباره...»

خنده صدا دار ادلاین در اتاق پیچید، چشمانش را به سمت والنتین چرخاند و گفت :« مشتاق دیدار، پادشاه آینده.»

قدم های والنتین به سمت او رفت، سرش را به او نزدیک کرد و گفت :«فکر نکنم این بار برای کشتنم اومده باشی.»

«چرا اینجوری فکر می‌کنی؟»

«چون یه چاقو زیر گلوم جا خوش نکرده، البته! درهر صورت داشتم بهش عادت می‌کردم.»

«نباید به خنجر و زخم عادت داشته باشی.»

ادلاین دستش را به سمت زخم خنجری برد که روی صورت والنتین نقش بسته بود، نفس والنتین در سینه حبس شد و بهت از زیر نقاب بی تفاوتی که به صورتش زده بود بیرون خزید.

ادلاین به او نزدیک تر شد و زمزمه کرد :« دیگه نمی‌خوام هیچ زخمی روی بدنت ببینم.»

والنتین با بهت لبخندی زد :«چه اهمیتی داره؟»

انگشتان ادلاین بار دیگر بر پوست بریده کشیده شد...

«چون تو مال منی، کاملا متعلق به من، و خوشم نمیاد کسی بجز خودم به چیزی که مال منه دست بزنه.»

«پس تو ارباب منی؟»

«من خدای توام!»

بازوان والنت دور او حلقه شد و با نیشخند در گوش ادلاین زمزمه کرد :« خدای مرگِ من.»

نیشخندی روی لب های ادلاین جا خوش کرد.

قدمی از والنتین فاصله گرفت، به سمت پنجره رفت و روی لبه آن نشست...

سیگارش را گوشه لبهای ترک خورده اش گذاشت.

والنتین کنار او ایستاد، شانه بالا انداخت و گفت :«اینجا فندک پیدا نمی‌کنی.»

«همه جا آتیش پیدا می‌شه والنت.»

قدم هایش را به سمت چراغی برداشت که روی میز چوبی قرار داشت، سیگارش را در دست چرخاند و آن را با شعله شمع روشن کرد.

بوی تند سیگار و غبار تنباکو فضا را سنگین تر کرد.

دوباره کنار پنجره برگشت، پرده حریر را کمی کنار زد تا منظره خاموش شهری را ببیند که در تاریکی فرو رفته بود.

«توی تالار چه اتفاقی افتاد؟»

چشمان ادلاین به سمت او چرخید.

«منظورت چیه؟»

«خودت می‌دونی منظورم چیه.»

سرش را به سمت والنتین چرخاند و گفت :«بلاخره می‌فهمی...»

«خب پس الان بهم بگو!»

«اینجوری دیگه جذابیتی نداره عزیزم.»

والنتین چشمانش را در کاسه چرخاند و نفسش را با شتاب بیرون داد.

«شکنجه گر ماهری هستی!»

ادلاین خنده صدا داری کرد و گفت :«به این میگی شکنجه؟!»

پک دیگری به سیگارش زد و سرش را به والنتین نزدیک کرد.

«داری وسوسه ام می‌کنی شکنجه رو بهت نشون بدم.»

«اوه عزیزم، احتمالا به خیلی کارای دیگه هم وسوسه شدی.»

«احتمالا، به اینکه یه خنجر تو قلبت فرو کنم.»

خنده آرامی از لبهای والنتین بیرون جهید.

«ترجیح میدم خنجرتو تو غلاف نگه داری.»

سپس سرش را چرخاند و ادامه داد :«برای محافظت از من در برابر ادوارد اومدی، پس فکر کنم بد نباشه چند تا از خاطرات شیرین بچگی هامون رو بشنوی!»

ادلاین دود را از ریه هایش بیرون فرستاد و گفت :«بذارش برای بعد تاج گذاری، اون موقع می‌تونی همینجوری مزخرف ببافی، قول میدم گوش کنم.»

سکوت لحظه ای اتاق را در بر گرفت.

«واقعا حس می‌کنی نیاز به محافظت دارم؟»

«خیلی ضعیفی.»

والنتین لبخندی زد و سرش را کج کرد :«در مقابل تو.»

«یه شاهزاده با حرفهای زیبا...حال بهم زنه.»

«پس باید همون چیزی بشم که می‌خوای؟»

ادلاین با انگشتانش چانه والنتین را بالا گرفت و زمزمه کرد :«من نمی‌خوام به چیزی تبدیل بشی، همون چیزی که واقعا هستی رو انتخاب کردم، یه جلاد.»

والنتین روی پاهایش ایستاد و سرش را به ادلاین نزدیک تر کرد و گفت :«یا شاید یه بَرده؟»

ادلاین نیشخندی زد و پک آخر را به سیگار سوخته اش زد.

«هر اسمی می‌خوای روش بذار.»

نگاهش را دور تا دور اتاق چرخاند، سپس به سمت صندلی چوبی رفت و روی آن نشست.

«برای فردا باید بخوابی پادشاه آینده...»

والنتین به نشانه تایید سری تکان داد.

«چیزی نیاز نداری؟ از اونجایی که تخت مال منه منصفانه هست که پتو رو برداری.»

ادلاین سرش را چرخاند و گفت :«واقعا داری منو حیرت زده می‌کنی...»

چشمان والنتین گرد شد و به ادلاین خیره شد.

ادلاین نفسش را با حرص بیرون داد و گفت :«من چرا اینجام؟»

«برای اینکه از من محافظت کنـ...»

ادلاین وسط حرفش پرید و گفت :« پس چطوری قراره بخوابم احمق؟!»

«اصلا به من ربطی نداره.»

«پس لطف کن خفه شو.»

سکوت شب فضا را در بر گرفته بود، صدای ظریف و آرام قدم های بزرگ و کوچک خدمتکاران قصر کم کم ساکت شد.

چشمان ادلاین خواب را التماس می‌کرد، تنش خسته بود، گرچه چند ساعتی استراحت نه چندان آرامی کرده بود.

نباید می‌خوابید، نه برای حمله ادوارد و هر بلایی که قرار بود سر مردی بیاید که چند متر آنطرف تر روی تخت دراز کشیده است، برای اینکه علاقه ای نداشت به چنگ کابوس گرفتار شود و خیس از عرق و لرزان از خواب برخیزد.

ساعت ها می‌گذشت، آسمان هر لحظه در انتظار خورشید بود و دوران رخ نمایی ماه در سکوت به پایان می‌رسید.

با بازتاب نور خورشید از شیشه های پنجره، به منظره روبرویش نگریست.

منظره ای که تابحال در روشنایی ندیده بود.

فضایی بزرگ با پرده های حریر لغزان، میز چوبی و کتابخانه عظیمی که دیوار را در آغوش گرفته بود...

کتاب های نیمه باز رها شده، کاغذ های آغشته به جوهر، شمشیر درخشان در غلاف نقره ای گوشه ای از اتاق.

تخت ساده و آراسته شده با ملحفه های سفید که حالا کسی رویش به خواب رفته بود.

اتاقش بیشتر شبیه اتاق یک کاتب بود، یه یک شاهزاده، یه یک پادشاه.

کلمات پدرش در گوشش پیچید.

«چه غلطی داری می‌کنی ادلاین؟! جنگ با خاندان سلطنتی؟!»

«نترس، هیچ اتفاقی برات نمی‌افته پدر.»

«برای چی داری این‌کارا رو می‌کنی؟ خودتم می‌دونی دیگه زمانی برات نمونده.»

«خوشحالی؟»

«ادلاین!»

«من دیگه دختر یا خواهر شاه نخواهم بود، من خدای شاه می‌شم، کسی که سزاوار تعظیم شیطانه!»

افکارش را کنار زد و قدم هایش را به سمت والنتین برداشت.

«بلند شو.»

والنتین با چشمانی نیمه باز زمزمه کرد :«زیادی زود نیست؟ خورشید کامل بالا نیومده.»

«بلند شو!»

والنتین روی تخت نشست و چشمانش را که حالا کاملاً باز بودند به ادلاین دوخت.

«زیادی سلطه گری.»

چشمانش اعجاب آور بود، چشمانی که در پرتو های خورشید می‌درخشیدند‌.

مانند آسمان صبح، مانند امواج دریا، مانند یک شعله آبی...

چشمانی که خیره شدن در آن سقوط، غرق شدن و سوختن را به همراه داشت.

چشمانش بوی مرگ می‌داد، نه مرگی که با دستانش باشد، مرگی که دیده بود.

دستانش را لای موهای بلوندش کشید و آنها را از صورتش کنار زد.

ایستاد و به انبوه لباس هایی رفت که گوشه اتاق تلنبار شده بودند.

پیراهنی همانند پیراهنی که بر تن داشت برداشت، گرچه پیراهن در دستش اتو خورده و تمیز بود، بر خلاف پیراهن چروک با ردی از زخم چاقو که بر تن داشت.

«فکر کنم باید بری بیرون تا لباس عوض کنم.»

«حتما سینیوریتا!»

سپس ادلاین با لبخند قدم هایش را از در بیرون نهاد.

والنتین در سکوت کنار ادلاین قدم برمی‌داشت.

راهروهای طویل قصر، با شکوهی سرد و بی‌روح، زیر پایشان امتداد یافته بود. سکوت حاکم بر فضا، نوید طوفانی را می‌داد که در شرف وقوع بود.

«خودت باید از پیش بربیای.»

«البته.»

وقتی به ورودی تالار بزرگ رسیدند، سکوت در میانشان سایه انداخت.

صدای قدم‌هایشان در تالار بزرگ و خالی پادشاه، طنین‌انداز شد. تالاری که در انتهای آن، تخت سلطنت، همچون هیولایی عظیم، سایه افکنده بود.

پادشاه با ردایی از مخمل تیره و چهره‌ای که نشان از شب‌های بی‌خوابی و شکست داشت، روی تخت نشسته بود. نگاهش، خالی از هرگونه حس، به نقطه‌ای نامعلوم خیره بود. دستش، به شکل عجیبی به سمت خنجری که روی تخت کنارش قرار داشت، دراز شده بود.

ادلاین والنتین را با فشار ملایمی به جلو هل داد و خود به سرعت پشت یکی از ستون‌های سنگی عظیم تالار پناه گرفت.

او در پناه گرفتن در سایه مهارتی بی بدیل داشت...

پادشاه، با شنیدن صدای قدم‌های والنتین، به آرامی سرش را بلند کرد. چشمانش، که زمانی ابهت سلطنت را فریاد می‌زد، اکنون تنها تهی بود و پوچی.

«درود بر اعلی‌حضرت.»

«اومدی بگیریش؟ نشان ولیعهد رو؟ خودتم می‌دونی اون متعلق به تو نیست.»

«شما انتخاب دیگه ای ندارید، پدر.»

«خفه شو! به من نگو پدر...»

فک والنتین منقبض شد، دستانش را دورش مشت کرد و با نیشخندی تلخ گفت :«هیچوقت پدر من نبودی...»

قدم های سست پادشاه به سمت او آمد، دستانش را دور خنجر محکم کرده و یقه پیراهن والنتین را در دست گرفت.

«فکر کردی می‌ذارم؟! شده کل این سرزمین رو آتیش می‌زنم ولی تو نه! تو نباید بهش حکومت کنی!»

«بسه!»

تیغه خنجر روی گلوی والنتین نشست، مشت والنتین دور دسته خنجر حلقه شد و آن را کنار کشید.

«بسه! تمومش کن!»

«تو باید بمیری! هم تو هم من!»

لایه ای از جنون در چشم های پادشاه قابل رویت بود.

حمله هایش وحشیانه و بی پروا بود.

زخم های عمیق و سطحی کم‌کم روی پوست والنتین می‌نشست.

در لحظه خنجر بالا رفت تا در قلب تپنده و پر از تنفر از مرد روبرویش فرو رود که؛ چشمان پادشاه ناگهان گرد شد، مردمک سبز چشمانش گشاد تر از همیشه به والنتین خیره شد.

خون، از لبه‌هایش بیرون جهید و ریش های بورش را آلوده کرد، درخشش نوک تیز خنجر در گلویش خود نمایی می‌کرد.

دهانش را گشوده بود تا سخن بگوید ولی صدای بمش برای همیشه به خاموشی سپرده شد.

پادشاه روی زانوهایش فرو ریخت، چنگ زنان به لباس سفیدی که زخمی کرده بود.

وقتی جسد سرد مرد پر ابهت فرو ریخت، سایه ای پشت سرش نمایان شد.

ادلاین.

دستانش آغشته به خون بود و قطرات سرخ نامنظم صورتش را نقاشی کرده بودند...

صدای خفه‌ای از پادشاه بلند شد و سپس، سکوتی مطلق بر تالار حاکم گشت. تن پادشاه، بی‌جان، روی فرش ارغوانی پا خورده رها شد.

ادلاین، با دستانی آغشته به خون، به آرامی از پادشاه فاصله گرفت. نگاهش به والنتین دوخته شد. خونی که از دستانش می‌چکید، روی زمین مرمری تالار لکه‌های تیره می‌انداخت. او به سمت تاج طلایی که روی سر پادشاه بود، رفت.

با انگشتان خونینش، تاج را از سر پادشاه برداشت.

با نگاهش تاج را ستایش کرد و سپس به سمت والنتین برگشت، چشمانش لایه ای از غم نهفته داشت...

«بهت گفتم حتی با دستای خونی تاج رو روی سرت می‌ذارم.»

با دستانی سرخ از خون، تاج را بالای سر والنتین گرفت. طلای درخشان تاج در کنار قرمزی خون، تضاد عجیبی را به وجود آورده بود. و در یک لحظه، تاج را با وقار و قدرتی تمام، روی سر والنتین گذاشت.

والنتین، با چشمانی که حیرت و حس تسلیم در آن موج می‌زد، به ادلاین خیره شد. در آن لحظه، هیچ حرفی بینشان رد و بدل نشد، اما نگاه‌هایشان هزاران کلمه را فریاد می‌زد. او به آرامی زانو زد، در مقابل او، توده ای از جسارت، یک شیطان، یک الهه، یک اشتباه...

دستانش در جیب شلوارش فرو رفت، برای آخرین بار جعبه مخملی را در دست چرخاند.

ان را بالا آورد و حلقه‌ای ظریف و درخشان را، که نگینی آبی‌رنگ درخشان در مرکز آن می‌درخشید، به سمت ادلاین گرفت، با صدایی که تنها ادلاین می‌توانست بشنود، زمزمه کرد.

«حالا ملکه من باش، خدایِ من...»

نیشخندی از غرور روی لب های ادلاین نقش بست.

نقره سرد در دستان آغشته به خونش لغزید و در انگشتش جای گرفت...

پادشاهی را که خود ساخته بود، از نظر گذراند.

والنتین دست ادلاین را در دست گرفت، سپس روی پاهایش بلند شد و قطرات خون را از صورتش کنار زد.

صدای فریاد هایی در تالار پیچید، مردان فریاد می‌زدند در سوگ پادشاه از دست رفته و بهت زده از تصویر روبرو.

ادلاین با صدای محکمی فریاد زد :«به پادشاه جدید سوگند بخورید، سوگند وفاداری تا پای جان.»

جمعیت در تالار سکوت اختیار کرده بودند.

ادلاین این بار بلند تر فریاد زد.

«یا اتحاد یا مرگ!»

صداهایی مبهم از افراد شنیده می‌شد، کلماتی که نشان دهنده پذیرش ناگهانی وضعیت بود.

مردم این سرزمین انعطاف پذیر تر از تصور ادلاین بودند و این به او آرامش خاطر می‌داد.

درد تیزی در سرش پیچید، از تالار بیرون رفت، دستانش را محکم روی پیراهن بلند و سیاه رنگ کشید تا رنگ خون را از آنها پاک کند، از بوی تند خون، حس خیسی چسبناک و آن رنگ سرخ متنفر بود.

با طلوع دوباره خورشید از اتاقش بیرون زد، اتاقی که متعلق به او نبود، متعلق به ملکه ای بود که حالا در اعماق زندان قصر خودش در اسارت بود.

خبر اینکه ملکه ای دو روزه مادر پادشاه را عزل کرده بود و شاهدخت را به خانه همسر عزیزش متئو تبعید کرده بود به قدر کافی در بین مردم سرو صدا راه انداخته بود.

به سمت اولین نوری که چشمان تارش می‌دید شتافت.

روبروی دروازه های آهنین توقف کرد، مردی شنل پوش با نماد دوخته شده خاندان سلطنتی بر پیراهن ارغوانی اش کنار دروازه ایستاده بود، موهای درهم ریخته قهوه ای مرد زیر نور خورشید کمی درخشان شده بود باقی صورتش بجز چشمان تیره اش با نقابی پوشانیده شده بود.

«درو باز کن.»

«بانوی من دسترسی به این منطقه فقط با حکم سلطنتی امکان پذیره، طبق دستور شما نمی‌تونید وارد بشید.»

«پس بهت یه دستور جدید میدم، درو باز کن.»

«ولی...»

«بهتره هر چه زودتر در رو برای ملکه باز کنی، مگر اینکه بخوای به جرم مانع اولیاحضرت شدن جونتو از دست بدی.»

قامتش بر دیوار سفید تکیه زده بود و لبخندی تمسخرآمیز بر لب هایش جا خوش کرده بود.

نگهبان تعظیمی کرد.

«منو ببخشید لرد ادوارد، متاسفم اعلیاحضرت.»

نگهبان در سکوت کنار رفت و پشت دروازه آهنین ایستاد.

«امیدوار بودم دیگه نبینمت ادوارد.»

«همچین چیزی امکان نداره، من هنوز فرمانده لشکر سلطنتی ام، و البته تا چند وقت پیش شاهزاده بودم قبل اینکه پدرمو بکشی...»

«الان میخوای انتقام بگیری؟»

«هیچوقت هیچ حسی بهش نداشتم.»

«ولی اون تورو دوست داشت، یا بهتره بگم حداقل ازت متنفرم نبود.»

«اره، همون‌طور که تو والنتین رو دوست داری، بهش میگن علاقه بین شکارچی و شکار...»

کلمات در گوش ادلاین زنگ می‌خوردند.

شکار و شکارچی.

«من واقعا دوست دارم ببینم گرگ سیاه چجور ملکه ای میشه ادلاین.»

چشمان ادلاین بهت زده به ادوارد خیره شد.

صدای خنده بم‌ ادوارد، فرو رفتگی کنار گوشه اش که با هر لبخند عمیق تر می‌شد، به حدی برایش تنفر انگیز بود که می‌خواست او را در باغ زیبای روبرویش دفن کند.

«تو از کجا...»

«قیافه اشراف چه شکلی میشه وقتی ببینن ملکه زیباشون همون قاتلیه که کل شهر ازش وحشت دارن؟»

«اشتباه نکن، قرار نیست چیزی بفهمن.»

قدمی به جلو برداشت و خنجرش را در دست چرخاند، دست ادوارد دور بازوی ادلاین حلقه شد و او را عقب کشید.

«ضعیف شدی گرگ سیاه...»

«هنوز اونقدری قدرت دارم که تورو نابود کنم.»

تیغه شمشیر ادلاین روی زمین افتاد، کمی عقب رفت تا دستش را به دیوار پشت سرش تیکه دهد.

«داری می‌میری، مثل تیناوی.»

هجا ها کامل از دهان ادوارد خارج نشده بودند که دهانش مزه خون گرفت.

مشت ادلاین روی فکش فرو آمد و لبش را شکافت.

«با دهن کثیفت حق آوردن اسمشو نداری.»

«تو مادر منو زندانی کردی، بعد من نمیتونم اسم بانو اسپارنوپارت رو بیارم؟!»

با پیچیدن صدای قدم های والنتین مردمک چشمان ادوارد کمی گشاد تر شد.

«مشتاق دیدار اعلیحضرت.»

«اینجا چیکار می‌کنی؟»

«اومدم بهت تبریک بگم.»

«ولی فکر کنم یکی رو عصبانی کردی...»

«خیلی باهوش تر شدی والنت.»

«نیازی به هوش نیست تا بفهمم اون خونی که داره از فکت پایین می‌ریزه کار دست کیه.»

ادوارد قدمی به سمت والنتین برداشت و با طعنه گفت :«کار یه گرگه، البته، این یه رازه برادر!»

روی پاشنه پا چرخید و آرام ادامه داد :« یه گرگ در حال مرگ...»

سپس از دروازه های آهنین خارج شد.

نگاه ادلاین در نگاه بهت زده و سرشار از سوال والنتین گره خورد.

«ادوارد می‌دونه من گرگ سیاهم، و قراره برای انتقام همه جا اعلامش کنه، که البته فرقی نداره.»

«چرا فرقی نداره؟ درستش می‌کنم بهش اجازه این کارو نمی‌دم.»

«فقط چند ساعت مونده...»

«تا چی؟»

«تا هوای گرگ و میش.»

نکته مبهم والنتین ادلاین را دنبال کرد که از دروازه آهنین رد و وارد باغ می‌شود.

صدای آرامش در لحظه آخر قبل خروجش در گوش والنتین پیچید.

«چشمات خیلی زیباست والنتین.»

«چی میگی؟!»

در جواب سوالش لبخندی عجیب روی لب های ادلاین نقش بست.

لبخندی که تابحال ندیده بود، نه از طعنه و نه از خشم‌.

یک لبخند واقعی، لبخندی که در ثانیه ای محو‌ شد.

خورشید کم کم در پشت ابر ها درحال محو شدن بودند، زمان با سرعت می‌گذشت و خط پایان هر لحظه نزدیک تر...

باد سرد، پارچه پیراهن حریر ادلاین را در هوا به رقص واداشته بود.

موهای بلند و سیاهش صورتش را قاب گرفته و روی شانه هایش ریخته بود.

به آسمان نگاه کرد، به هوای سنگینی که اطرافش را در جریان داشت، به بوی هیزم سوخته ای که در مشامش می‌پیچید.

نسیم خنک پاییزی در وجودش می‌دوید.

لبخندی زد، چشمانش فقط چهره بهت زده او را می‌دید، از این فاصله، لایه اشک روی چشمان آسمانی اش را میدید.

چشمانی که با خیره شدن در آن حس کرد سقوط می‌تواند اتفاقی صلح آمیز باشد...

روی آسمان قدم گذاشت، برش های حریری پیراهنش مانند بالهای گسترده در کنار او به پرواز درآمد.

او مرگ راهم به کام نابودی کشاند...

چشمانش را روی هم بست، آخرین صدایی که در سرش پیچید صدای فریاد بود، فریاد آشنای او.

بازوان قدرتمند، تن خسته و بی‌جان ادلاین را در آغوش گرفت.

اشک هایش دیدش را تار کرده بودند.

نگاهش خیره به چشمانِ بی‌فروغ او بود، برای ثانیه ای چشمانش را بست و زیر لب زمزمه کرد :«نه...این امکان نداره.»

نگاهش را سرگردان روی صورت او چرخاند.

«تو نمی‌تونی بمیری، تو خودِ مرگی!»

لبخند کمرنگی روی لب های ادلاین نقش بست، با صدایی خفیف که از لای دندان هایش خارج می‌شد زمزمه کرد :«این پایان یه شیطانه...»

دستان سست و لرزانش صورت خیس از اشک والنتین را نوازش کرد، دستی که به حلقه ملکه آراسته شده بود.

لبهای والنتین برای نجوای کلمات گشوده شدند، ولی درون سینه حبس شدند.

هجا ها روی زمین ریخت و والنتین با نگاهی سرشار از کلمات فرو خورده به صورت بی جان ادلاین خیره شد.

صورت بی‌جان یک شیطان، یک الهه، یک اشتباه...

دستان سرد ادلاین از دستان او رها شد و چشمان تیره اش برای همیشه بسته شد.

قطرات باران سرد روی پوست سردش می‌نشستند، قطرات سردی که پوشش اشک ها می‌شد...

در روز درخشان، در روز درخشان باران بارید.

صدای فریاد های فرو خورده شده در آسمان پیچید و ابرها را وادار به گریستن کرد...

.....

برگ های پاییزی روی مسیر های کاشی شده ریخته شده بودند، برگ های ارغوانی و سرخ، دوباره پاییز...

قدم های والنتین به سمت درخت بید کشیده شد، درختی خمیده و استوار؛ زیر سایه گسترده آن نشست و سرش را به دیوار تکیه داد.

چشمانش را بست و زیر لب زمزمه کرد :«داشتی از همین می‌گفتی؟ شکنجه واقعی...»

نگاهش را به زمینی دوخت که او را در بر گرفته بود.

«یه پاییز دیگه...سومین پاییز، ادلاین.»

لرزشی که با بردن نامش در گلویش بود را نادیده گرفت، لایه نازک اشک روی چشمانش را هم همینطور، فقط به برگ های بید چشم دوخت، فقط برگ های درخت بید...

.

.

و به پایان آمد این داستان:)))

جز مرگ برای شرور ها پایانی نیست



بی تفاوتیپادشاهبر
۱۹
۱۲
هستیا
هستیا
خسته بود، ولی قول رسیدن داده بود... او با یک قلم آمد و با همان هم میرود :)) intj
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید