ویرگول
ورودثبت نام
هستیا
هستیاخسته بود، ولی قول رسیدن داده بود... او با یک قلم آمد و با همان هم میرود :)) intj
هستیا
هستیا
خواندن ۱۰ دقیقه·۴ ماه پیش

به نام تاریکی شب / part⁸

تالار با فرش هایی به رنگ ارغوانی پوشیده شده بود.

میز چوبی بزرگ، در گوشه ای از اتاق پشت کتابخانه ای چند طبقه قرار داشت، مثل همیشه کاغذ ها آغشته به جوهر روی آن رها شده بودند...

مردی که روی صندلی نشسته بود نگاه نافذش را به والنتین دوخت، بعد از دقایقی سکوت سنگین بینشان نگاه والنتین به سمت لبهای مرد رفت که حالا آوای بمی از آن خارج می شد.

« جلسه مشاوران سلطنتی به زودی شروع میشه، و به عنوان شاهزاده باید حرفی برای گفتن داشته باشی؛ پس پیشنهاد می‌کنم از زمانت درست تر استفاده کنی.»

نیشخندی ناخودآگاه روی لبهای والنتین نشست، درد بدی در فکش پیچیده بود و می‌توانست احساس کند که کبودی تیره ای روی آن شکل گرفته، سوزشی کوچک‌ از زخم روی گونه اش گزگز میکرد، موهای قهوه ای اش درهم پیچیده بود و خونِ زخمی عمیق روی پیراهن سفیدش نشسته بود ولی در نگاه پدرش هیچ احساسی دیده نمی‌شد، احساسی که سبب شود کلماتی به زبان بیاورد که حال او را جویا شود...

کلمات در ذهنش بالا و پایین می‌شود.

اون فقط پادشاهه...فقط پادشاه...

تعظیم کوچکی کرد و گفت :« بله...»

به کلمه ای می‌اندیشید که قرار بود به جای آن لحن خشک روی زبانش بنشیند، ولی آن را فرو خورد زیر لب زمزمه کرد...

« بله، پدر.»

کلمات طعم تلخی در دهانش به جا می‌گذاشت.

در حالی که قدم هایش به سمت اتاقش برمی‌گشت، دستانش را لای موهایش کشید، درد در پایش گز‌گز می‌کرد، دستش را روی زخم تیز خنجر کشید و از سوزشش ابروانش را درهم برد.

با رسیدن به اتاقش روی تخت بزرگ که با پرده هایی سفید احاطه شده بود رها شد.

تنش خسته تر از آن بود که توان تعویض لباس های خونی و خیس از عرقش را داشته باشد.

زخمش می‌توانست تا صبح منتظر بماند، فقط امیدوار بود تا صبح خونریزی شدیدش آن را از پای درنیاورد.

اتاق را از نظر گذراند، اشفته، مانند درونش، افکارش، ولی فرصت فکر به آنها را نداشت، زیرا چشمانش بدون اراده بسته شدند.

...

قدم های ادلاین سکوت عمارت را شکست، پاشنه چکمه هایش با قدرت در عمارت طنین می انداخت.

سر پیگی لحظه ای به طرف او چرخید، از منظره روبرویش نفس در سینه اش حبس شده بود.

لباس سیاهش خیس از خون شده بود، موهای بلندش دور صورتش پیچیده بود که زخم کوچکی روی گونه اش خودنمایی می‌کرد و دستانش به خون آراسته شده بودند و خنجر کوچکی در آن می درخشید.

و چیزی که از همه بهت آور تر بود خونی بود که از کنار گوش هایش جاری شده بود، چیزی که تنها وقتی موهایش را از فرط کلافگی پشت گوشش زده بود می‌توانست ببیند.

بی خیال به سمت اتاقش خیز برداشت، پیگی نفسش را از ترس فرو خورد و گفت :« شما...»

نگاهش در نگاه خیره و خسته ادلاین پیچید.

نیشخندی کمرنگ روی لبهای ادلاین نشست و آرام گفت :« این خون من نیست.»

و به لباسش اشاره کرد.

پیگی سری تکان داد و با صدایی که به سان زمزمه بود گفت :« ولی‌‌‌...بغل صورت شما..»

ادلاین دستش را به سمت گوشش برد، و خونی تازه که از آن جاری بود، به پیگی خیره شد، درد دوباره در سرش پیچید ولی این‌بار قدرتمند تر از قبل...

به قدری قدرتمند که او را از پای دربیاورد.

پیگی فریاد می‌زد و شاهد بود چشمان گرگ سیاه چگونه بسته می‌شوند و او چگونه روی زانو هایش فرو می‌ریزد...

تیک تاک ساعت حالا تنها صدای حاکم بر عمارت است.

ساعتی که نشان میدهد زمان زیادی به طلوع خورشید باقی نمانده است.

هنوز در آغوش پیگی آرام گرفته است، آرام چشمانش را باز می‌کند و عطر تن زن را حس می‌کند.

بی اختیار اشکی از گونه اش جاری می‌شود، بوی مادر می‌دهد.

زیر لب زمزمه می‌کند :« من دلم براش تنگ شده، برای لبخنداش، برای...بوی موهاش، برای تک تک نفس هایی که...هرشب می‌شمردم تا خوابم ببره...»

هق هق خفیفی از حنجره اش خارج می‌شود، بریده ادامه می‌دهد :« بعد از اینکه اون...بعد رفتنش من دیگه اینجا هیچکس رو ندارم، اگه الان ببینه چه هیولایی شدم، از من متنفر میشه،‌ اون همه خوبی هایی که من کم دارم، این هیولا کم داره...تو وجودش داشت...»

نوازش سردی روی گونه اش باعث می‌شود اشک هایش شدت بیشتری بگیرد، زیر لب زمزمه می‌کند :« اونا ازم گرفتنش، تنها تیکه گاهم رو، تنها چیزی که داشتم رو...»

صدای گرفته ای از گلوی پیگی خارج می‌شود.

چشمان ادلاین کمی باز می‌شود، آنجاست که قطرات اشک روی صورت پیگی را میبیند، چشمانش را که نیمه بازند و اشک می‌ریزند.

دارم توهم میزنم، چرا اون باید گریه کنه؟

نوازشی آرام روی موهای ادلاین می‌نشیند.

نگاهش در چشمان ادلاین می‌نشیند، نگاهی که تا به حال به آن چشم ندوخته بود.

غم در مردمک چشمانش نفوذ کرده بود، نگاهش شکسته بود.

« اونا یه تیکه از قلب منم گرفتن، تمام قلبمو...»

صدایش حالا به وضوح می‌لرزد.

سینه اش با شدت بالا و پایین میرود و نفس به سختی ریه هایش عبور می‌کند.

ادلاین خیره به او نگریست، نگاه در چشمانش آشنا بود، نگاهی که هزاران بار در آینه دیده بود، نگاهی پر از حسرت...

خاطراتش را به سختی به یاد آورد، همسر او یک خیانتکار به پادشاهی بود، مردی که مجازاتش به خودش ختم نشد.

خورشید روی موهای طلایی پیگی که دسته های سفید در آن خودنمایی می‌کند می‌تابد.

صدایی در ذهن ادلاین میپیچد...

حتما موهای اوهم همینقدر زیبا بوده است، دخترش.

صدای پزشکانی را می‌شنود که در راهرو های طویل قدم برمیدارند، با لبخندی تلخ میگوید :« بلاخره کار خودتو کردی؟»

« دارم ازت محافظت می‌کنم.»

پزشکان او را از آغوش گرمش جدا می‌کنند و روی صندلی چوبی می‌نشانند.

به طول نمی انجامد که چهره هایشان در دهم می‌رود.

برای اولین بار چهره پدرش را می‌بیند که با نگاهی متفاوت بالای سرش ایستاده.

لب هایش کمی از هم باز می‌شود، آرام میگوید :« چی شده؟...»

« بانوی من، بیماری عود کرده...»

نگاه ادلاین در چشمان پدرش می‌نشیند، پدری که حالا فقط به دختر بیمارش زل زده بود.

نگاهی که از کودکی وقتی پزشکان سراسیمه بالای سرش می‌نشستند به او می‌دوخت.

نگاهی از چشمان خاکستری پدرش که فقط متعلق به او بود.

ادلاین سرش را کمی چرخاند و گفت :« چقدر؟»

پزشک آرام گفت :« بیماری بیشتر شده و این یه موضوع...

ادلاین وسط حرفش پرید :« چقدر وقت دارم؟»

....

بعد از زمانی بحث طولانی با پدرش، دوباره به سمت شمشیرش دست دراز می‌کند، خسته است، ولی خواب درمان درد او نیست.

لباس هایش خونی و کثیف شده و به زودی قرار است بدتر از این شود.

بر شمشیرش تیکه می‌زند و بلند می‌شود.

سر راهش کوله کوچکش را هم پشتش می‌اندازد و سپس قدم های بلندی برمیدارد که او را از عمارت خارج می‌کند.

ولی ناگهان دستی را روی شانه اش حس می‌کند

پیگی مضطرب به او خیره می‌شود، نگاهش در از هزاران سوال ناگفته است...

« زود برمی‌گردم.»

مشتی دروغ...

صدای ادلاین بر خلاف چیزی که انتظار داشت کمی می‌لرزد.

قدم هایش را در امتداد مسیر برمیدارد.

قدم هایی که آنقدر درگیر افکار مشوشش می‌شود که نمی‌فهمد کی به بازار شلوغ رسیده اند.

هیاهوی مردم، صدای چانه زنی و فحاشی ها.

خودش را از میان مردم رد کرد و پشت دیواری بلند و چرک گرفته پناه گرفت.

نفسی تازه کرد و هوای داغ را به ریه هایش کشید، افکارش را در سلول های ذهنش زندانی کرد بغضش را فرو خورد.

دوباره در میان جمعیت شلوغ برگشت، به دست فروش هایی خیره شد که به رهگذران التماس می‌کردند.

شالی خاکستری و بلند را از دکان یک پیر مرد بالا برد و آن را در دست گرفت، سپس بدون حرفی چند سکه نقره روی پیشخوان مرد انداخت...

شال را روی سرش انداخت، که نیمی از صورت زخمی و خونینش را پوشانده بود، نامرتب آن را روی صورتش کشید، لباس های خونی اش حالا آنقدرها هم اشرافی به نظر نمی‌رسید.

مسیر نه چندان کوتاهش را به سمت نشانی ای پیش گرفت که از چند شب پیش مغزش را قلقلک می‌داد.

با گذشت زمان، به انتهای خیابان نزدیک تر می‌شد و انبوه مردم کمتر جلویش ظاهر می‌شدند، تا جایی که خورشید پشت ابر ها پنهان شد و شب ردای سیاهش را بر آسمان کشید.

ضعف وجودش را فرا گرفته بود ولی دشت ها کم کم در نظر پدیدار می‌شدند، فرصتی برای تلف کردن نداشت.

قدم هایش تمام شد را زنده داری کرده بودند...

وقتی بلاخره چشمش به منظره روبرویش افتاد نفسی عمیق کشید، لاله زاری که مملو از گل های زرد بود که زیر نور خورشید تازه متولد شده می‌درخشیدند.

روی زمین نشست و مقدار آبی که در قمقمه اش داشت سر کشید.

دوباره قدم هایش را از سر گرفت.

مردمی که می‌دید نه اشرافی بودند نه مردمان فقیر نشین.

پوست هایی آفتاب سوخته، مزرعه های زیبا و پر از سبزیجات و دام.

کشاورزان.

در میان مزارع قدم میزد و نشانی ای را که مرد زندانی به او داده بود را در ذهنش مرور می‌کرد.

ولی درجا خشکش زد، موهای بلوند و طلایی اش زیر نور خورشید می‌درخشید و فک تراشیده اش پوشیده از ته ریش هایی شلخته بود، و نگاهش...

نگاهش تیر خلاصی بود که بر قلب ادلاین نشست، چشمان زمردی آشنایی که به خوبی می‌شناخت.

صدای خنده های بچگانه ناخواسته در گوشش پیچید.

آنگاه که خون از گوشه لب های ترک خورده اش بیرون زده بود با همین چشمان زمردی به او خیره می‌شد و با لحن کودکانه اش زمزمه می‌کرد...

« ادل، باز چی شده؟!»

« هیچی نیست هیولا کوچولو...»

تن کوچکش در آغوش او فرو می‌رود.

« من می ترسم ادل، می‌ترسم تو هم مثل مامان مریض بشی.»

دستان لرزانش آرام سر برادر کوچکش را نوازش می‌کرد.

زیر لب زمزمه کرد :« من همیشه ازت محافظت می‌کنم، می‌دونی من چقدر قوی ام؟!»

صدای خنده شیرینش در اتاق پیچید، صدای خنده های سرمستش سبب می‌شد اسمش را هم فراموش کند، چه برسد به دردش را.

او را روی شانه اش انداخت و دور اتاق چرخاند.

پسرک با صدای بلندی فریاد زد :« تو از کل مردای این قصر قدرتمند تری!»

بی‌راه هم نمی‌گفت...

تن ضعیف و کوچکش حالا تنومند بود، قدش از او بلند تر شده بود و پوست روشنش آفتاب سوخته و کک و مک های زیبای روی بینی اش هم بیشتر شده بود.

اشک هایش روی گونه زخمی اش لیزخورد و آن را سوزاند.

سپس صدای زنی را از پشت سرش شنید، وقتی برگشت نگاهش خیره زنی را دید که آخرین بار در میان شعله های آتش دیده بود.

حالا موهایش یکدست سپید شده بودند، نگاه لطیفش را چشمان ادلاین پیچید.

کلمات آرام بر لبهای زن نشست.

« بانو ادل...خوشحالم که می‌بینمت.»

سر پسرک حالا به سمت ادلاین چرخیده بود و نگاهش خیره صورت او را جستجو می‌کرد.

آبروانش را در هم کشیده بود و در حال شناسایی چهره ادلاین بود تا وقتی نسیم پارچه را از صورتش کنار زد‌.

سبد بافتی با سیب های سرخ که در آن می‌درخشید روی زمین افتاد و نگاه پسر روی آن خشک شد.

ادلاین آرام گفت :« هیولا کوچولوی من...»

نجوای اسمش در گوش پسر زنگ زد، به سمت ادلاین قدم برداشت و او را در آغوش کشید، بازوان عضلانی اش دور او پیچید.

لوید با صدایی لرزان زمزمه کرد :« تمام این مدت هر روز ندیدنت برام مثل شکنجه بود ادلاین...تمام شش سال حتی یه لحظه چهره تو و مادر رو فراموش نکردم!»

« منو ببخش لوید...»

لوید تنی که نماد استقامت بود، تکیه گاهش را، قدرتمند ترین آدم در جهان کوچکش را در آغوش کشید و طعم این آغوش شیرین تر از تمام خاطراتش در این شانزده سال بود.

به لباس های او خیره شد، به زخم های صورتش، به رد تیره خونی که بدنش را در آغوش گرفته بود.

با صدای گرفته ای گفت :« اینا...»

« اینا فقط...رنگه.»

لبخند تلخی روی لبهایش نشست، روزهایی که خسته و خونی از تمریناتش به اتاقی باز می‌گشت و تنها توجیحش برای برادر کوچکش این بود.

اینا فقط رنگه...

همیشه به نظرم این عکس خیلی وایب ادلاین میداد
همیشه به نظرم این عکس خیلی وایب ادلاین میداد

پ.ن : هرچقدر به پایان نزدیک تر می‌شیم، حس عجیبی داره، به نظرم پایان، خداحافظی، رسم تلخ نوشتن هست.

یه سوال خیلی مهم که واقعا دوست دارم جواب بدید دوستای ویرگولی، آیا مجموعه رمان های لورن براتریس ( ناتوان، قدرتمند، بی پروا، بی باک ) رو خوندید؟

البته جلد ۱/۵ قدرتمند، و جلد ۳ بی‌باک هنوز ترجمه نشده ولی نسخه زبان اصلی موجود هست.

به نظر من این کتاب واقعا قشنگیه، و میخواستم نظر سایر رو هم بدونم🙃🙃

آها راستی!

دقیق نمیدونم امروز سی ام هست یا سی و یکم، ولی وقتی شهریور شروع شه بنده چشم می‌گشایم به این جهان کوفتی 😂😂

تیک تاکشناسایی چهره
۱۳
۷
هستیا
هستیا
خسته بود، ولی قول رسیدن داده بود... او با یک قلم آمد و با همان هم میرود :)) intj
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید