ویرگول
ورودثبت نام
هستیا
هستیاخسته بود، ولی قول رسیدن داده بود... او با یک قلم آمد و با همان هم میرود :)) intj
هستیا
هستیا
خواندن ۱ دقیقه·۲۱ روز پیش

سقوط.

آسمانی درحال درخشش، زمین زیر پایم درحال فرو ریختن...

با نفسی حبس در سینه قدمی برداشتم، نگاهم هراس را از لبه این پرتگاه فریاد می‌زد.

باد مرگ را در گوشم زمزمه می‌کرد.

به راستی سقوط اتفاقی ترسناک بود، تصویر فرو ریختن از هستی به عدم.

البته قبل آنکه بی‌اندیشم سقوط هم می‌تواند اتفاقی بسیار صلح آمیز باشد.

هر لحظه باد محکم تر بر صورتم می‌کوبد، زمین زیر پایم جایش را به هوایی سست می‌دهد و جاذبه ای که مرا به سمت خود می‌کشد.

این‌بار ترس تنها همراه من نبود، چیزی مثال اشتیاقی بیمار گونه برای نابودی، مانند حس زندگی در میان باد و ابر...

و سقوط؛ من سقوط کردم، از مرز های آسمان ابری، و این سقوط، بزرگترین سعود من بود، در راه چیرگی بر هیاهوی در رگ هایم.

بزرگترین ترس من قلب کوچکم را می فشرد و من در دل آن ایستاده بودم

...

...
...

پ.ن : بعد از دو ماه.

نوشتن بعد این همه مدت حس عجیبی داره.

البته نه اینکه ننوشته باشم، شاید گوشه و کنار یه دفتر قدیمی، سر کلاسای پشت هم و شاید دم صبح قبل اینکه بخوابم.

با تاخیر خیلی زیادی یلداتون هم مبارک:)))

سقوط
۱۳
۱۳
هستیا
هستیا
خسته بود، ولی قول رسیدن داده بود... او با یک قلم آمد و با همان هم میرود :)) intj
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید