ویرگول
ورودثبت نام
هستیا
هستیاخسته بود، ولی قول رسیدن داده بود... او با یک قلم آمد و با همان هم میرود :)) intj
هستیا
هستیا
خواندن ۱ دقیقه·۱ سال پیش

سکوت...

صدای باد، صدای ورق خوردن کاغذ،‌ صدای همهمه، صدای آدم هایی با لبخندانی نقاب گونه...

انگشت هایی که روی صفحه موبایل تکان می‌خورد و چشم‌ هایی سرگردان در پی نور های درخشان تابیده از آن میروند.

صدای نفس ها، ضربات محکم و آرام قلب ها، اشک ها...

چه می شود اگر سکوت جهان را بردارد؟.

همه چیز تهی شود، تهی از هر گونه صدا.

و من از سکوت وحشت دارم!

من از سکوت می‌ترسم، سکوتی که مرا می برد و می شکند و پرتاب میکند تا رژفای اقیانوس خیال...

در خیالی که ماه آنچنان خود نمایی میکند که گویی تمام آسمان صحنه نمایش، و ستارگان تماشاگران خواموش نور نقره فامش اند.

قلب ها تپنده و سرخ، چشم ها بی پرده، صورت ها بی نقاب!


پ.ن: بچه ها امیدوارم حال همه تون خوب باشه:)

یه مدت اصلا دست به قلم که هیچ دستم به زندگی ام نمیره:/

۲۴
۱۴
هستیا
هستیا
خسته بود، ولی قول رسیدن داده بود... او با یک قلم آمد و با همان هم میرود :)) intj
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید