صدای باد، صدای ورق خوردن کاغذ، صدای همهمه، صدای آدم هایی با لبخندانی نقاب گونه...
انگشت هایی که روی صفحه موبایل تکان میخورد و چشم هایی سرگردان در پی نور های درخشان تابیده از آن میروند.
صدای نفس ها، ضربات محکم و آرام قلب ها، اشک ها...
چه می شود اگر سکوت جهان را بردارد؟.
همه چیز تهی شود، تهی از هر گونه صدا.
و من از سکوت وحشت دارم!
من از سکوت میترسم، سکوتی که مرا می برد و می شکند و پرتاب میکند تا رژفای اقیانوس خیال...
در خیالی که ماه آنچنان خود نمایی میکند که گویی تمام آسمان صحنه نمایش، و ستارگان تماشاگران خواموش نور نقره فامش اند.
قلب ها تپنده و سرخ، چشم ها بی پرده، صورت ها بی نقاب!
پ.ن: بچه ها امیدوارم حال همه تون خوب باشه:)
یه مدت اصلا دست به قلم که هیچ دستم به زندگی ام نمیره:/
