قطرات خون روی شقیقه اش میلغرید و ردی چسبناک روی گیسوان نقرهفام و بلندش برجای میگذاشت. هنوز نفس در سینه داشت! اما نه برای مدتی طولانی...
سنگین شده بود؛ این وزن بار کلماتی بود که در ذهنش میچرخید و همانند کوهی روی سینهاش فرو میریخت.
تصویری از قامتی مهبوت در تاریکی شب، خاطراتی غیرقابل اجتناب را در ذهنش بیدار میکرد. تصویر لبخند هایی که در انتهای هر نفس ردی از اشک بر چشمان نیمه بسته اش می نشاند...
صدایی در ذهنش فریاد میزد.
او حتی تردید نکرد.
انگشتانش موقع لمس ماشه نلغرید!
نگاهش نگاه قاتلی به کار نیمه تمامش بود.
کار نیمه تمامش...
لبخندی از حماقت بر لبهایش نشست، آخر وقتی انگشتان کشیده او به سمت ماشه رفت، آرزو کرد آن حرکت امری بدیهی باشد، نه شکاری از عمد.
اگرچه، حتی نمیشود نامش را شکار نهاد.
زیرا او خیلی وقت بود پایان این قصه را به دست شکارچی سپرده بود.
این آخرین نفس بود، کلمات برای آخرین بار در ذهنش چرخید و با قطرات اشکش بیرون ریخت.
«حتی اگر خطا میزدی، دوباره می ایستادم...»

پ . ن : امیدوارم همگی خوب باشید.
توی این برودت لعنتی هوا، وقتی همه به امید ازادی خونه تلاش میکنیم.