ویرگول
ورودثبت نام
هستیا
هستیاخسته بود، ولی قول رسیدن داده بود... او با یک قلم آمد و با همان هم میرود :)) intj
هستیا
هستیا
خواندن ۱ دقیقه·۴ ماه پیش

Deep inside...

من دریا را به یاد دارم؛ نه زیبایی‌اش را، بلکه اعماقِ منجمدش را که مرا در خود فرو بلعید.

آن روز، تو مرا رها کردی.

رها نکردی که بروم، رها کردی که غرق شوم.

در آن سیاهیِ بی‌انتها، جایی که حتی امید هم توانایی دیدن نداشت، مبارزه‌ای رخ داد که از هر نبردی مقدس‌تر بود.

تو، خالقِ آن طوفان، اکنون حق نداری بپرسی چگونه نفس کشیدم. حق نداری بپرسی چند بار از مرزِ ناامیدی گذشتم تا به سطح برسم. حق نداری بخواهی که داستانِ رهاییِ مرا به نام خودت تمام کنی.

این ساحل، پاداشِ خشمِ من نیست، بلکه نتیجه‌ی زخم های من دربرابر این طوفان است.

هر گامی که اکنون بر خاکِ امن می‌گذارم، سنگینیِ سنگ‌هایی را حمل می‌کند که تو زیر آب رها کردی.

این ساحل، متعلق به بقای من است، نه روایتِ تو از سقوطم.

بگذار در عمقِ دریا بماند، آن لحظه‌ای که تمامِ هستی‌ات مرا به امواج سپرد. بگذار آن ترس، آن خفگی، آن مبارزه‌ی بی صدا، محرم‌ترین رازِ من باقی بماند.

زیرا کسی که تو را در اعماق دریا رها کرد، حق ندارد بداند چگونه خود را به ساحل رساندی؛ زیرا او حتی لیاقتِ دانستنِ طعمِ نمکِ اشک‌هایت را پس از رسیدن به آزادی ندارد.

The sinking of a heart, a ghost.
The sinking of a heart, a ghost.

دریا
۲۷
۱۲
هستیا
هستیا
خسته بود، ولی قول رسیدن داده بود... او با یک قلم آمد و با همان هم میرود :)) intj
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید