
سالها پیش، وقتی ترجمهاش را خواندم، آب در ذهنم بالا آمد و شعله کوچک امید در سرداب حقیقت فرو رفت.
بدون آن شعله، وجودم غرق در تاریکی بود. مثل پرندهای وحشی در قفس، آرام و قرار نداشتم؛ به در و دیوار میزدم تا خانهٔ روحم ویران شد و زمینگیرم کرد. اتاقم به دوزخی بدون زبانههای آتش تبدیل شد و آن پرنده، زخمی و خسته، در گوشهای افتاد.
تاریکی غلیظتر شد و هوا سردتر.
روزی که کمدی الهی را در صفحهٔ ریان خواندم، احساس کردم دانته اتاق مرا با کلمات نقاشی کرده و اسمش را لیمبو گذاشته. محفظهای بسته که نه صدایی در آن میلغزد، نه پرتو نوری به چشمانم میرسد. نه شادی در آن پرسه میزند و نه گریه حالم را میپرسد. عذابی از جنس فقدان، خلا و گاهی درد مزمن با چاشنی تیر کشیدن مغز؛ سکوتی نمدار که مثل مه همهٔ دنیایم را بلعیده بود.
قلم را برداشتم که دوباره دفترم را شخم بزنم، اما از فرط خستگی، تاب نوشتن نداشتم. مغزم نفسنفس میزد اما آرام نمیگرفت. پنجرهٔ چشمانم را بستم. افکار با سرعت رشد میکردند، ولی جنسشان با پیچک بنفش قدیمی فرق داشت.
وقتی بیدار شدم، چشمم به نقاشی تازه روی دیوار افتاد: دایرهٔ سبز رنگی که دیشب وجود نداشت. چقدر شبیه یک سیاره بود.
چند خط نوشتهٔ نچسب چند روز قبل را بیرون کشیدم تا با سوهان صافشان کنم، اما حس کردم سطل آشغالم مدتهاست گرسنه مانده و برای بلعیدن نوشته هایم التماس میکند. اما نوشتهام پر از خار بود. گاهی دلم برایش میسوزد؛ شاید خارهای "بیابان" حریر دلش را پاره کند.
دوباره به دیوار نگاه کردم. انگار خدا یک سیاره جدید آفریده بود که اولی تنها نماند. چقدر دلسوز 😏
شروع به نوشتن کردم. رنگ کلماتم عوض شده بود؛ قبلاً رنگارنگ مینوشتم، حالا همه سبز بود. تا شب بخش زیادی از آن هیاهوی سبز را روی کاغذ ریختم. تاریکی دوباره غروب کرد، اما سکوت نمناک همچنان امپراتور بیچونوچرای هستیام بود.
نقطهٔ پایان را که کوبیدم، چشمانم از تعجب گرد شد. تمام کلمات به کرکهای سبز تبدیل شده بودند. بوی کپک تا مغز استخوانم نفوذ کرد و تارهای نازک مثل شبکهای سیلآسا صفحه را پوشاند.
سرم را بلند کردم؛ سیارهها روی دیوار آنقدر زیاد شده بودند که دیگر لیاقتشان چیزی کمتر از کهکشان نبود.
به سمت پنجره رفتم. ابرهای زیبا در آسمان سبز شناور بودند. کپک تمام دنیایم را گرفته بود. یاد جملهای از داستانهای لیان افتادم:
«اندیشه در تاریکی رشد میکند، مانند کپکی که در نم و سکوت میبالد.»
تازه فهمیدم تاریکی وجودم و سکوت نمناک ذهنم آن هاگ را پرورانده و تمام زندگیام را بلعیده. چشمانم اسپوری را از نوشتههای لیان برداشت و در رحم مغزم کاشت. ذهنم مثل مادری دلسوز از آن هاگ نحیف مراقبت کرد و بزرگش کرد؛ تا روزی فرزند نازنینش آسمان و زمین را فتح کند، از ستیغ کوهها سرود فتح بخواند و تمام جوارحم از دیدن شکوهش مثل آتشفشان فوران کند.
امروز پیشرفت چشمگیری داشتم: از فلکزده به کپکزده ارتقا یافتم.
و همانطور که سهراب گفت:
زندگی باید کرد،
گاه با یک هاگ،
گاه با یک دل تنگ.
و چقدر بیرحمم که دلم برای سطل آشغال گرسنهای که گوشهٔ اتاق لم داده میسوزد. فردا با اولین صدای میو، حاضرم تمام این نوشتهها و استعارهها را فدایش کنم؛ اما ذرهای رنج گرسنگی نکشد و آرامشش را وقتی خواب است ببینم.
