50hz-60hz
"اندیشه در کتاب 'تاریکی و تنهایی' میگوید آیا میشود محبت روانکار باشد؟
انکه استحکاک را کم میکند و رابطه را سالم نگه میدارد؟ این همان واسکازین است" 😏
فقط قبل از خوندن بگم اگر بنظرتون اشتباه بود، زیاد جدی نگیرند 🥺

انسان ذاتا موجودی اجتماعی است
شاید به دلایل طبیعی که بطور غریزی و ناخودآگاه در تنهایی احساس ضعف میکند چون در ابتدای پیدایشش در راس هرم غذایی نبوده و همواره اجتماع و اتحاد برایش نوعی سپر دفاعی بحساب می آمده.
اما با پیشرفت بشر انسان تقریبا در راس هرم قرار گرفته اما غریزه و ضمیر ناخودآگاه همچنان تنهایی را خطرناک قلمداد میکند و فرد را بسمت اجتماع سوق میدهد و از تنهایی دورش میکند.
در این بین گفتار شوپنهاور که "زندگی آونگی است میان رنج و ملال" انسان را در بستر فردیت نظاره میکند یا کامو در افسانه سیزیف یا خیلی های دیگر و این رویکرد گاهی منافع فردی را به منافع جمعی ارجح میداند در صورتی که شاید بهتر باشد انسان را در بستر جامعه نگاه کنیم و زندگی فرد را چرخ دنده ای دوار تصور کنیم که همواره دچار ملال و روزمرگی است و از روز تولد روند رنج و فرسایشش نیز آغاز میشود، در این بین گاهی رنج دنیا همانند بیماری ها به این فرسایش سرعت میدهند.
اما با نگاهی عمیقتر میبینیم که
"اگه رنجو به دو قسمت تقسیم کنیم، یه خط باریکی وسطش ترسیم کنیم"
گاهی رنج منشا طبیعی دارد ولی اغلب منشا بشری و اجتماعی دارد

اینجا رابطه و برخورد و تعامل دو انسان مثل چرخ دنده استحکاک ایجاد میکند و هرچه بین دو چرخ دنده ناهماهنگی و تفاوت بیشتری باشد فرسایش سرعت میگیرد و رنج بیشتر میشود و محبت و مهربانی مثل یک روانکار کاهنده این استحکاک است و رنج را کم میکند و رابطه سالم میماند.
برخلاف بسیاری از موجودات که ازدواج برایشان پیوندی کاملا جسمانی است در انسان ازدواج بیشتر یک پیوند عاطفی است و گاهی اختلافات و کمبود عاطفه در این پیوند میتواند آنچنان آسیبی به زندگی وارد کند که این چرخ دنده کاملا خرد شود و زندگی شخص نابود گردد.
اینگونه تزریق مداوم عشق و محبت به رابطه مانند واسکازین برای گیربکس ضروری است

خانواده هم به همین ترتیب است 👨👩👧👦

و با نگاهی کلان میبینیم که جامعه هم مانند جعبه دنده است و تمام افراد در آن نقش دارند و تعاملات اجتماعی همواره باعث استحکاک و رنج میشوند و آنجا انسانیت مانند واسکازین این رنج را کم میکند
و بعضی قطعات آن بسیار مهم تر هستند مثل رجال ۳۰آ۳۰
حتی در نگاه از بیرون میبینیم بشریت و جامعه جهانی نیز همین است، چرخ دنده ای اصلی به اسم ترامپ که قدرمند ترین فرد یک قدرت جهانی است کل جامعه جهانی را به چالش کشیده، یک روز با تعرفه به لیبرالیسم گند میزند و آزادی اقتصاد جهانی را به لجن میکشد یک روز با حرف های کودکانه در مورد ایالت ۵۲ و گرینلند بلوا به پا میکند و در شخصیت خودشیفته و مسیح پندارش منطقی مینماید (جای بحث زیادی دارد و در این مطلب نمیگنجد، اما به رسم انصاف و حرمت آزادگی قلم که از بزرگواران ویرگول آموختم همانطور که سوزنی به آنها زدم در متن جوالدوزی هم به خودمان خواهم زد) کل گیربکس را به لرزه میاندازد و رنج بشر را بیشتر میکند و صدای زوزه گیربکس بشر بلند میشود.
بسیاری از مشکلات بشر مثل قحطی ۲۰۱۱ افریقا با انسانیت کاملا قابل پیشگیری بود اما اثری از انسانیت ندیدیم.
در اقتصاد هم مکانیزم و مفهومی وجود دارد که به آن اثر چرخ دنده ای میگوییم.
یک تصمیم باعث ایجاد یک چرخه (لوپ) خود تقویت کننده میشود و توقف آن بسیار بسیار سخت و دشوار است.
(تورم باعث افزایش نرخ انرژی میشود و افزایش نرخ انرژی باعث تورم و ملتها میان تلاقی این چرخ دنده ها رنده میشوند، ریشه های تورم ایران کمی متفاوت است، بگذریم)
در زندگی هم همین اثر وجود دارد.
شخصی که کرامت انسانیش پایمال شده یا ستم دیده، گاهی به مبارزه با پلیدی و کژی ها (که خارج از بحث ماست) روی میاورد و گاهی به ویروس بداخلاقی مبتلا میشود و حتی ممکن است با توجه به گذشته و شخصیتش گاهی به یک آنتی سوشال کاملا فعال تبدیل شود
این فرد چرخه ای از نفرت پراکنی را آغاز میکند و مانند ویروسی در جامعه منتشر میکند.
هر شخص آنتی سوشال به راحتی روزانه به افراد زیادی آسیب میزند. تحقیر میکند، توهین میکند، دزدی میکند، ظلم میکند و گاهی این بیماری ویروسی ذهن آنچنان پیشرفت میکند که به قتل و آسیب های جبران ناپذیر میرسد.
انگار چرخ دنده ای داخل یک جعبه دنده خراب شده و هرکسی با آن برخورد کند زخمی میشود
اما چه چیزی جلوی این اثر چرخ دنده ای را میگیرد؟
شاید انسانیت و مهربانی و حفظ کرامت انسانی
حتما رمان بینوایان را خوانده اید.
به تازگی فیلم زیبایی از آن ساخته شده به نام
"ژان والژان"
حتما ببینید، میدانم سالهای زیادی از خواندن بینوایان گذشته و دیدن این فیلم به نوعی نوستالژی و یادآوری خاطرات هم هست.
البته بر این باورم که
چیزی را نمیتوان موردی حل کرد
نمیشود گفت فلان قطعه در سیستم ناکارمد است
تک تک ما قطعات این سیستم هستیم
و میتوانیم کمی تغییر ایجاد کنیم
هیچ پرایدی با بستن یک پیچ لامبورگینی روی آن، ذاتش عوض نمیشود
همانگونه که اگر امروز خود مارکس را در دولت امریکا مستقر کنیم نمیتواند ان جامعه را کمونیست کند هزاران لیبرال هم نمیتواند تفکرات مسموم یک جامعه کمونیست را درست کند.(ببخشید بحث به حاشیه رفت اما تحمل کنید چون اینجا باید شفاف شود)
سوئیس اگر سوئیس است بخاطر تفکرات مردمش است
افغانستان هم اگر افغانستان است بخاطر تفکرات مردمش است (البته ملاک رضایت خودشان است نه مفاهیم نسبی)
آن همه نهاد که آمریکا در آنجا ایجاد کرد نتوانست آن جامعه را تغییر دهد
جامعه همچون سیمرغ عطار است و ما یکی از مرغان
(بارها با افرادی صحبت کردم که تفکراتشان بسیار به سیستم فعلی نزدیک است اما شکایت دارند چون ذینفع نیستند که اگر بودند مطمئنم رضایت داشتند نه شکایت. البته وضعیت فعلی ما همچون واژه خصولتی تلفیقی است شبیه لیبرکسسیم)
ما سهم خودمان را ادا میکنیم
از انسانیت و مهربانی میگوییم و سعی در کمتر کردن رنج داریم
اما در جامعه همه چیز بهم گره خورده
اقتصاد دروازه اخلاق است و سیاست دروازه اقتصاد و اخلاق دروازه سیاست
کلاف سردرگم این روزهای جامعه ما که چنان پیچیده شده که درست کردن آن مثل بیرون آوردن ریگی از دل چاه است.
ریگی که روزی با بالا رفتن عده ای از دیوار ملتی، به درون چاه افتاد و ثابت کرد اثر پروانه ای چقدر قدرتمند است، امروز بعد از گذشت حدود نیم قرن همچنان میلیون ها نفر هزینه میدهند و یک ملت با یک قدرت جهانی سرشاخ است و کشتی هایی که حامل ثروت این ملت است در هیچ نقطه ای از دنیاامنیت ندارد.
پولهای این مردم در هیچ کشوری ا منیت ندارد.
امروز هزاران عاقل نمیتوانند آن ریگ را بدون هزینه ی گزاف بیرون آورند.
هیچ کشوری به اندازه ژاپن از آمریکا نفرت و کینه ندارد اما انجا مبنای تصمیم گیری همیشه عقلانیت و منافع ملی و هزینه-فایده بوده نه احساساتی مثل خشم و نفرت که در این دنیا هیچ کنشی بدون واکنش نخواهد بود و گاهی واکنش ابر قدرتها به مصیبت و فلاکت یک جامعه ختم میشود.
به هر حال ما سهم خودمان را ادا میکنیم و قطعا هیچ کشوری گلستان نمیشود تا زمانی که همه ما تبدیل به گل شویم و این خاک را آباد کنیم.
براستی که دنیایی خالی از انسانیت و مهربانی همانند گیربکسی بدون واسکازین است که تمام چرخ دنده هایش خرد میشود.
این جعبه دنده همچنان به خرد کردن ما ادامه خواهد داد ولی انسانیت و مهربانی و اخلاق انسانی کمی این رنج را التیام میدهد و بداخلاقی همچون اثر چرخ دنده ای این رنج را گسترش میدهد.
و این رنج انقدر هست که حتی اجتماعی ترین افراد هم دل خوشی از اجتماع ندارند البته موضوع صرفا کشور ما نیست و تمام انسانها درگیر این فرسایش درون جعبه دنده هستند حال بیشتر یا کمتر و همانطور که قبلا گفتم گاهی احساس میکنم دنیا مهدکودکی بزرگ است با کودکانی گاه نود ساله مثل ترامپ که هنوز احساس میکنند زندگی بازی است و نمیدانند تاثیرات مخرب اقداماتشان چطور رنج بشر را گسترش میدهد یا اگر میدانند همچون...... برایشان اهمیتی ندارد.
بنظرم تا روزی که تفکرات بشر ناهمگن است نیز استحکاک و رنج در این جعبه دنده بسیار خواهد بود، روزی که همه به انسانیت باور داشته باشیم شاید این رنج کمتر شود و این جعبه دنده هماهنگ شود اما تا آن روز هر تفکری خودش را از همه برتر میداند و درون یک گیربکس ساز مخالف میزند و هر جنسیتی خودش را برتر میداند، هر قوم و نژاد و زبانی و حتی هر شخصی، که چندی پیش دیدم کسی نوشته بود حیف اکسیژنی که اینها مصرف میکنند و نوشته های خودش را برتر از دیگران میدانست، حال آنکه هر نوشته و نظر و درددلی محترم است تا زمانی که به سایرین آسیب نزند.
شاید روزی برسد که انسانیت به جنسیت ارجح باشد و همه همدیگر را انسان و برابر بدانند نه زن و مرد، نه یهو دی و مسلما ن، عر ب و عجم، سفید و سیاه.
البته آن روز هم با هر عقیده ای باید منافع جمعی اولویت باشد و بدانیم که در جعبه دنده ای بزرگ هستیم.
ولی فعلا باید پشه بپرانیم و منزوی باشیم یا آرزوی انزوا داشته باشیم تا از این رنج و فرسایش در امان بمانیم.
بقول پیر خردمندی
"گفتند دوای دل چیست؟
گفت از مردمان دور بودن"
"دلا خو کن به تنهایی، که از تن ها بلا خیزد"
و در پایان مثل همیشه سردرد های همیشگی مجال فکر کردن و نوشتن نمیدهد.
گوش جان میسپاریم به صحبت هایی از نیچه درباره تنهایی و درگیر نشدن با بقیه چرخ دنده ها
بگريز دوست من. به تنهايي ات بگريز! تو را از مگسان زهرآگين زخمگين ميبينم. بگريز بدانجا که باد تند و خنک وزان است. به تنهايي ات بگريز به خردان و بيچارگان بس نزديک زيسته اي، از کين پنهان شان بگريز! آنان در برابر تو سراپا کين اند و بس. بيش از اين براي راندنشان دست مياز! آنان بسيارند و سرنوشت تو مگس تاراندن نيست. اين خردان و بيچارگان بسيارند و اي بسا بناهاي سرفراز که از چکه هاي باران و رويش گياهان هرزه از پاي در آمده اند. سنگ نيستي، اما چکه هاي بسيار تو را سفته اند و همچنان چکه هاي بسيار ديگر تو را از هم خواهند دريد، تو را از مگسان زهرآگين بستوه ميبينم و ميبينم زخمهاي خون آلوده را بر صد جاي تن ات. اما غرورت از خشم گرفتن نيز پروا دارد. آنان با بيگناهي تمام از تو خون ميطلبند. روان هاي بي خونشان تشنه خون است. ازين رو با بي گناهي تمام نيشت ميزنند. اما تو اي ژرف، رنج ات از زخم هاي خرد نيز بس ژرف است و هنوز بهبود نيافته، باز همان کرم زهرآگين بر دستت ميخزد
مغرور تر از آني که به کشتن اين ريزه خواران دست يازي. اما بپاي که سرنوشتت برتافتن همه بيدادهاي زهرآگينشان نشود! با ستايش هايشان نيز وز وز کنان گردت ميگردند. اما ستايشگري شان نيز پيله کردن است و بس. مي خواهند به پوست و خونت نزديک باشندبا روان هاي تنگشان به تو بسيار مي انديشند و همواره از تو انديشناک اند! سرانجام انديشيدن بسيار به هر چيز انديشناکي است! تو را به خاطر تمام فضلت هايت کيفر ميدهند و آنچه بر تو ميبخشايند تنها لغزش هاي توست با شناختن هر چيزي در کسي آن چيز را در او شعله ور ميکنيم. پس از خردان بپرهيز! در برابرت خود را کوچک ميبينند و پستي شان در کين نهانشان به تو کورسو ميزند و ميتابد
بگريز دوست من، به تنهايي ات بگريز! بدانجا که بادي تند و خنک وزان است! سرنوشت تو مگس تاراندن نيست.
چنين گفت زرتشت/فريدريش نيچه
تا کشفیات بعدی بدرود 🥲