هنوز باریکهای از امید درون این صحرای بیپایان، همچون رودی کم آب جاری است.
درون این نهر زلال هنوز چشمان کم سویم بدنبال ماهی میگردد که کمی زیستن را به کام تلخ روحم شیرین کند.
سالهاست که این کویر تشنهتر شده و اندک قطرات باران، به خاک نرسیده تبخیر میشوند.
هر کجا که نگاهم میدود تیغ است و خار.
گاهی تیغ دژخیمان از صفحه گوشی درون چشمانم فرو میروند و گاهی همچون آوایی رعشهآور پرده گوشم را میخراشند.
دنیای من پر از چاله و سنگ بوده و هست.
دست اندازهایی که آنقدر تن نحیف و بیجانم را بالا و پایین کردند که در تمام سفر احساس تهوع میکردم.
آنقدر در این شنزار بیحاصل به دنبال سرابها دویدم که دیگر رمقی برایم نمانده.
و امروز که واژگانم بر صفحه عمر حک میشوند سراب شناس خبرهای شدهام و گاهی لبخند میزنم و گاهی قهقهه اما وجودم پر از نفرت و خشم است.
فریاد عدالت بیانصافان همچون کشیدن ناخن بر چوب خشکیده برایم چندشآور است.
تظاهر شنهای بیحاصل که نقاب دریا بر چهره میزنند کلافهام کرده.
تیغهای خودشیفتهای که گمان میکنند گلهای بدترکیبشان نیلوفر آبیست و شیره چسبناک افکارشان تا مدتها از پوست و جانم پاک نمیشوند.
اما کویر آموزگاری بی رحم و بیمروت است.
زیستن در کنار مارهای زهرآگین و کژدمها را به بهایی گزاف به من آموخت چه رسد به خارهای خوار.
و گاه اگر رهگذری را در این بیابان ببینم، تنها میگویم:
نادیده بگیر و بگذر
اگر اوقاتتان را تلخ کردم، به بزرگواری خود ببخشید؛ این غدهٔ چرکین در گلویم، اگر گاهبهگاه خالی نشود، راه نفس کشیدنم را میبندد.
