تشنه لب، بی مقصد
مبدایی نامعلوم
در کویری که در آن
خار و خس میروید
و بقول سهراب
جاده یعنی غربت
سفری تا دل خاک
در و دیوار
سراب است و سراب
سمت هر تلماسه
همه جا خانه اوست
خارها آرام
بیهیاهو
بیرحم
بر حریر دلمان چنگ زدنند
هرکجا می نگری
استخوان است و سراب
و خلا در دل ما ریشه زده
تن و روحی زخمی
مقصدش آخر راه
حل شدن در خاک است
و در این بین کسی
نخروشید و نگفت
که چرا میجنگیم؟
که چرا جان بشر
اینقدر ارزان است؟
غیر از این گوهر جان
تحفه ای هم داریم؟

یکم از دیروز بهتر شد ولی بازم نشد شعر