
همین اول بگم این داستانه، ساخته ذهن
ممکنه حالت بد بشه، ریتمش افتضاحه و اصلا روان نیست.
بچه که بودم خیلی شاد و خوشحال بودم. 🎈
همه چی انگار برام بازی بود.
هرچی بزرگتر میشدم آدما و دنیا فرق میکردن.
زخمای تو بازی همه رو تغییر داده بود.
یه روز به خودم اومدم دیدم وسط جهنمم، کل وجودم پر شده از خشم و نفرت.
نه تنها من، خیلیا مثل من بودن.
پر از کینه
پر از خشم
پر از فقر
پر از رنج و درد و بدبختی.
وسط این جهنم
من بودم که باید انتخاب میکردم چجوری بازی کنم.
اما شاید بلد نبودم
هرچی بگی سرم اومده بود
بعدش پولامم تموم شدن
نمیتونستم کار کنم
خشم دوقطبیم ولکن نبود
هر شب مثل مار زخمی تا صبح میپیچیدم به خودم
کل بدنم از فشار خشم و نفرت داشت منفجر میشد.
یه روز احساس کردم دیگه هیچی نمیخوام.
بهش گفتم من این بازی مسخره رو شروع نکردم
اما تمومش میکنم.
وقتی به هوش اومدم دیدم پدر مادرم دارن کنار تختم پر پر میشن.
اولین باری بود که یکی ازم اخاذی میکرد.
همونجا فهمیدم مجبورم این بازی مسخره رو ادامه بدم.
نمیدونی چه حس بدیه ببینی عزیزاتو گروگان گرفتن و مجبورت میکنن دلقک یه نمایش تراژیک باشی.
یه دلقک غمگین و خشمگین
دنیا برام تبدیل شد به قفس
دیدم شعر فریدون مشیری رو دارم زندگی میکنم.
نه همین غمکده ای مرغک تنها قفس است
گر تو آزاد نباشی همه دنیا قفس است
تا پر و بال تو و راه تماشا بسته است
هرکجا هست زمین تا به ثریا قفس است
تو زندان دنیا هر شب تا صبح به اینکه چجوری بازی کنم فکر میکردم.
شاید توام فکر میکنی باید دنبال شادی باشم مثل دوران کودکی.
شادی و لذت بردن از زندگی
شادی خوبه ولی خودشم یه احساس مسخرس.
بنظرم حتی مسخره تر از این بازی مسخرس.
فکر کن تو زندان بشینی و وقتی داری از درد میمیری مثل دیوونه ها از این نکبت و فلاکت خوشحال باشی و سعی کنی لذت ببری.
مسخره نیست؟
شاید فکر میکنی باید یه معنا بسازم.
هرچی بسازم انقدر فشارم میده تا اخرش بشکنم بعدشم بمیرم.
یه نگاه به زندگی بقیه بکن.
بدنیا میان، سخت تلاش میکنن، میمیرن.
شاید فکر میکنی باید یه معنا پیدا کنم.
هرچی پیدا کنم نمیتونه از این زندان نجاتم بده.
من نه میخوام چیزی بسازم.
نه میخوام چیزی پیدا کنم.
هیچ چیزی این زندگی پر از نکبت و فلاکتم رو عوض نمیکنه.
ته جهنمیم.
طبقات پایین حفره فیلم پلتفرم.
لعنت به این جهنم.
من انسانم، رنج میکشم.
میشکنم، له میشم😞
لعنت بهت 😓
من عصبانی ام
روزها و ماه ها گوشه اتاقم گذشت.
دیگه به بازی فکر نمیکردم، مهم نبود چجوری بازی کنم.
دیگه هیچی برام مهم نبود.
فقط با انتقام میتونستم آروم بشم.
شب و روز به انتقام فکر میکردم.
انتقام از یه گروگانگیر
انتقام از کسی که ازم اخاذی میکرد
انتقام از کسی که اسیرم کرده بود.
احتمالا از اینکه زجر میکشم لذت میبری.
از اینکه ماه ها افسرده و خشمگین گوشه اتاقم نشستم کیف میکنی.
به هر حال بازی تو بود
باید برنده میشدی
این سیرک مسخره ی بی سر و ته، آرنای تو بود.
من فقط یه دلقک ساده بودم
ولی تو
مثل بچه قدرتمندی که مورچه ای رو داخل قوطی کبریت میندازه و میخنده.
یا بچه ای که به پای یه زنبور نخ میبنده.
اما نه.
دلقک تو نمیشم.
دیگه زجر کشیدنم رو نمیبینی.
منو افسرده نمیبینی.
خشمم رو نمیبینی.
دیدن خرد شدن و شکستنم رو نمیبینی.
حتی روز وداع، گریه و رنجم رو نمیبینی.
این کسل کننده ترین نمایشی میشه که دیدی.
تبدیل به درخت خشکی میشم که هنوز وسط چمن زار سرپاست
ولی افتادنم رو نمیبینی
روز مرگم مطمئنم تو خوشحالی و من خشمگین
تا اون روز شیرینی انتقام، مزه بستنی رو برام شیرینتر میکنه
لذت نفس کشیدن دوچندان میشه.
حتی دراز کشیدن رو تخت هم برام لذت بخش میشه.
حسرت لذت بردن از رنج منو به دلت میزارم.
شاید تا نمایش بعدی.

مردم بهش میگن جهنم.
میدونی از چی جهنم میترسم.
اتیشش برام ترسناک نیست.
اینکه اونجا میلیاردها نفر مثل تو هست ترسناکه.
چه وحشتی حکمفرماست.
یه جا پر از تو.
یه نفر تنها و برهنه وسط میلیاردها تو
واقعا جهنمه
زندان
خیلی بده که آدم آزاد نباشه
احساس کنه تو زندانه
احساس کنه مجبورش کردن
مگه چیزی مهمتر از آزادی هست؟
برای من آزادی همه چیزه
از وقتی آزادیم رو گرفت همه چیزم رو گرفت
بدون آزادی همه چیزایی که برام با ارزش بودن بی ارزش شدن
تبدیل شدم به یه درخت پیچ در پیچ که سالهاست خشک شده
اما هنوز سرپاست
تصور کن یه درخت خشک، تنها وسط یه چمن زار
فکر میکردم دیگه بدتر از این نمیشه
واقعا فکر میکردم از این بدتر نمیشه
جدی میگم
تا اینکه دیدم تو خود زندان هم میشه زندانی شد
تو خود زندان هم میشه اسیر شد
تصورش برام سخته
ما باید تو زندان بهم کمک میکردیم
ولی تو زندانم پر از کثافته
پر از اشغالایی مثل اونه
انگار داخل یه تو در تو پر از بدبختی ام
چه مصیبتی
شایدم بهتره بگم چه جهنمی
اینجا انواع جنایتا رو دیدم
افرادی رو دیدم که دلقکای خوبی بودن
وسط این جهنم برای میلیونها نفر دوباره جهنم درست کردن
عیجبه نه؟
میخوام بدونم چرا حتی برای دوستاشون وسط این زندان یه زندان دیگه درست میکنن؟!!!
کسی که ازشون کمک خواسته رو چرا زندانی میکنن؟
مریضن یا احمق؟
شایدم هر دو
دوست دارن بهشون وفادار باشه؟
واقعا فکر میکنن یه پرنده تو قفس که همیشه کنارشونه وفاداره؟
نمیفهمن یکی که تو قفس خیانت نمیکنه وفادار نیست فقط زندانیه؟؟؟!!!
زندانی، تو یه زندان با میله هایی از جنس ترس
اینجا تو زندان بارها دیدم که زخمیارو زخمی میکنن.
حتی خودمم یبار وقتی بدجوری زخمی بودم بردنم بهداری زندان
اونجا یه زخمایی بهم زدن که زخمای قبلی رو فراموش کردم
بعد از سالها هنوز جای اون زخما درد میکنه
به جان مادرم راست میگم
خودم نمیدونستم اینجور جایی هست
به مادرم گفته بودن اینجا درمانش میکنیم
هر روز و یکی از افرادشون تحقیرم میکرد
هر بار که فریاد میزدم میبستنم به تخت
یادمه رو تخت انقدر عربده کشیدم که بیهوش شدم
تمام مدتم هم میگفتم مـــــــــــــــــــــــامــــــــــــــــــــــــــــــــــــان
بیدار میشدم میدیدم تمام مچ دستم زخمیه

تمام مدتی که برای درمان اونجا بودم برام جهنم بود
یه جهنم سراسر وحشت
انقدر بهم قرص میدادن نمیتونستم راه برم
تا حالا ۴ دست و پا رفتی توالت؟
چجور جونوورایی هستن؟
من بدون نقاب دیدمشون
سرزمین هیولاهاست
دنیای وحشت
هیولاهایی که نقاب فرشته زده بودن رو صورتشون
یادمه دیگه غذا نخوردم
چند روز بعد مادرم نجاتم داد
دلش نمیاد عذاب کشیدنم رو ببینه
حتی دلش نمیاد تموم شدن عذابم رو ببینه
انگار فقط میخواد ببینه که قوی شدم و دارم ادامه میدم
بعد اون اتفاق بهش قول دادم ادامه بدم
حتی اگه بقیه راه رو سینه خیز برم
مامان
من تا ته تهش میرم
بهت قول میدم
بعدش که مادرم از جهنم داخل زندان نجاتم داد
ادم محتاطی شدم
مادرم فکر میکرد میترسم
اما بیشتر احتیاط بود
فکر میکردم تو یه زندان وسط میلیونها نفر زندانی شدم که هر کدوم پشت نقابشون قایم شدن
همه نقاب قشنگ زدن
نمیتونم انسانها رو تشخیص بدم
سخته برام
تا جایی که تونستم از بقیه دور شدم
مادرم همیشه شبیه فرشته ها بود
میدونستم خیلیا شبیه اونن
الان
خیلی تنهام
خیلی غریبم
انگار هیچکس نمیفهمه چی میگم
مغزم نمیتونه احساسمو تبدیل به کلام کنه
چند سال همش قرص خوردم
ولی الان چند ساله دیگه نمیخورم
نمیخوام خودمو گول بزنم
ترجیح میدم تو دریای حقیقت غرق بشم
باید بدونم اینجا کجاست
هر لحظه از زندگیم باید حس کنم کجام
فقط اینجوری میتونم انسان باشم
درد بقیه رو حس کنم
همدلی کنم
کمک کنم
راستش اون انتقام آرومم نمیکنه
شاید کمک کردن به افرادی مثل خودم آرومم کنه
ولی الان داغونم
اگه یکی شبیه مادرم پیدا کنم
بهش میگم
به کمکت احتیاج دارم
تا اینجا مادرم کمکم کرده
خیلی دوست داشت پسرش قوی باشه
منم که تنها بودم
ترکیبی از غم و خشم و نفرت وقتی به کلام تبدیل بشه فقط انرژی منفی به بقیه منتقل میشه و همه رو فراری میده.
هرچی احساس بد تو دنیا بود رو گذاشته بودم تو قلبم.
یکسال بعد
این روزها به چیزای بیشتری فکر میکنم
با جان آشنا شدم.
اوایل همیشه درب و داغون بود.
یادمه یه جوک بی مزه براش تعریف کردم و بعدش مجبور شدم چند ساعت توضیح بدم یعنی چی
یکی میره سربازی رو اول میره سلف یغلوی رو برمیداره میره کنار یه سرباز قدیمی میشینه، قاشق اولو میزاره دهنش، به بغلیش میگه چه غذای آشغالیه
سرباز قدیمیه میگه تازه همینم انقدر نیست که سیر بشی
خلاصه کلی توضیح دادم که زندگی مثل پادگانه، اگه میخوای مزه بده باید یاغی باشی، نری صبگاه رژه بری، باید بپیچونی، از سیم بزنی بیرون بری سینما، دزدکی بری پشت ساختمون سیگار بکشی
اینجوری آخرش دلت برای خدمت تنگ میشه ولی اگه بخوای بچه خوبی باشی دهنت سرویسه
الان جانم مثل خودم آروم شده.
اسم گروهمون رو گذاشتیم دلقکهای یاغی
تصمیم گرفتیم هرکسی مثل ماست رو پیدا کنیم تا قدرتمون بیشتر بشه.
به جان گفتم بریم تیمارستان دنبال اعضای جدید بگردیم.
جان: چرا تیمارستان؟!!!
من: چون فکر نکنم تو کلاس نقاشی کسی خشمگین باشه.
جان: مگه دیوونه ها خشمگینن؟
من: وقتی ما خشمگینیم، احتمالا اونا هم هستن دیگه.
جان: یعنی ماهم دیونه ایم؟!!!
من: ببین جان، هرکسی فکر کنه دیوونه میشه
انتهای مسیر فکر کردن جنون منتظرمونه
اونجا که فرکانس مغزت میرسه به صد
زیر خاطرات و مفاهیم و کلمات مدفون میشی
یهو هجوم میارن روت
اونجا احساس میکنی به یه مرز رسیدی که پشتش جنونه
من بارها دیدمش اما هیچوقت جرات نکردم بهش نزدیک بشم.
هربار میبینمش با اضطراب و وحشت اون رشته افکارو پاره میکنم و میزنم بیرون
سعی میکنم با فکر نکردن و نفس عمیق خودمو آروم کنم.
وقتی بهش نزدیک میشم حتی جملاتم برای بقیه قابل درک نیستند
وقتی چیزی میگم شبیه پرت و پلاهای دیوونه ها میشه
نقاشی هام شبیه نقاشی دیوونه های اسکیزوفرنی میشه
اون لعنتی هم پشت خط منتظره منو بغل کنه
جان: خوب چرا انقدر فکر میکنی که به اونجا برسی؟
چون خشمگینم جان، دهنم سرویس شده، چجوری آروم باشم؟
هم جان هم من وقتی باهم میریم قدم میزنیم، صحبت میکنیم و میخندیم و احساس بهتری داریم.
هر دو یک هدف داریم
هردو از یه زاویه به دنیا نگاه میکنیم
هربار این جملات رو با مشت گره شده میگیم و میزنیم زیر خنده.
"ما خشمگینیم
ما انتقاممون رو میگیریم
ما پیروز میشیم
ما دلقکا رو متحد میکنیم
ما مهربونیم"
واقعا احساس خوبیه که یکی مثل خود آدم کنارش باشه.
کاش دوستای زیادی داشتیم اما دنیای من و جان یه دنیای غریبس، برای خیلیا قابل درک نیست و بیگانه و عجیبه.
در پایان عرض کنم که داستان واقعی نیست و بر اساس استنباطی شاید غلط از تفکر ابزوردیسم نوشته شده. تفکری انتقام جویانه که در پاسخ به عدم معنا شکل گرفته، گویی کسی شخص را از بیرون نظاره میکند و از مجازات او خرسند است و نمایش کسل کننده همراه با شادی درونی فرد، نمایش را خراب میکند.
تفاوتش با دیدگاه "اگزیستانسیال" صرفا در نوع نگاه به دنیای اطراف و واکنش انتقامی و اصول سفت و سخت انسانی است.
در این نگاه
نه تنها رنج ما حائز اهمیت است، بلکه رنج دیگران هم بسیار مهم است.
دنیا به مثابه سیرکی بزرگ با بیننده است و انسانها بازیگران یک نمایش تراژیک همچون افسانه سیزیف هستند. همان گونه که بوکوفسکی نوشت "همین باید کافی باشد تا با یکدیگر مهربان باشیم"
بعد از خواندن این داستان نه چندان روان و ریتمیک شاید درک بهتری از رمان کوتاه "بیگانه" اثر آلبر کامو پیدا کنیم.
رنج و گاهی شکنجه باعث درک متفاوتی از جهان شده و نقاب ها شدیدا به دروغی ترسناک تبدیل میشوند.
انزوا و احیاط افراطی ناشی از تجربه، باعث فاصله گرفتن فرد از جامعه میشود.
در این نگاه خشم و نفرت از افرادی که قصد برهم زدن این شادی و زندگی انتقام جویانه را دارند موج میزند، همان گونه که در رمان بیگانه شخصیت مورسو آن جوان عرب را کشت.
علت خشم هم دقیقا مثل مورسو در پایان داستان است جایی که کشیش حرفهایی میزند که مورسو عصبانی و خشمگین میشود.
او همچنان میل به زندگی دارد اما انگار صاحب سیرک اخراجش کرده.
مراقب دلهای پاکتان باشید