(هشدار : خطر لو رفتن داستان)
پدر کاراس _ قهرمان بینام و نشان

قصه گویی و روایت پردازی درست همیشه جذاب بوده و خواهد بود. و فیلم exorcism (جنگیر) فیلمی است که خیلی عالی و روان قصه خودش را روایت میکند.
قبلا هم گفتم که این فیلم را اصلا نباید فقط یک فیلم ترسناک دانست. این فیلم فراتر از این حرفهاست. خیلی فراتر. و به نظرم یکی از بهترین فیلمهای تاریخ سینماست. بیبروبرگرد.
چون همانطور که گفتم قصه خودش را روان و بی لکنت روایت میکند. چند شخصیت برجسته را همزمان خلق میکند و آنها را خیلی موجز و عالی معرفی میکند. طوری که مخاطب از آنها شناخت خیلی عمیقی پیدا میکند و هرگز هم نمیتواند فراموششان کند. و مخصوصا شخصیتی در این فیلم خلق میشود که به نظرم یکی از جذابترین و بهیادماندنیترین شخصیتها در دنیای ادبیات و سینماست :
شخصیت پدر کاراس، کشیش کاتولیک داستان که روانشناس هم هست.
ویلیام پیتر بلاتی، نویسنده رمان جنگیر جایی گفته بود که فقط وقتی غم مرگ مادرم کمی فروکش کرد، توانستم نوشتن این رمان را شروع کنم. و بعد ناخودآگاه تمام آن اتفاقات و احساساتی که پس از مرگ مادر تجربه کرده و از سر گذرانده بود، ناخودآگاه وارد داستان شد. بهخاطر همین این داستان و در قدم بعدی فیلمی که از روی این رمان اقتباس شد، تا این حد تکاندهنده از آب درآمده. چون ریشه در واقعیت و یک تجربه شخصی داشت.
جنگیر اصلا قرار نبوده یک فیلم ترسناک باشد و ابدا مشخصههای یک فیلم ترسناک را هم ندارد.
این داستان و فیلمی که از آن اقتباس شده، روایت یک سفر دور و دراز است، به عمق ترسها و دلهرههای وجودی انسان.
" سفری به اعماق تاریکی. "
داستان فیلم از عراق شروع میشود. پدر لنکستر مرین، کشیش کاتولیک و باستانشناس در شمال عراق مشغول کاوشهای باستانشناسانه خودش است که یک شی باستانی و عجیب پیدا میکند. یک صورتک محافظ. طلسمی برای در امان ماندن از شر پلیدی :
" شیطان در برابر شیطان "

پدر مرین کهنسال و باتجربه که قبلا هم تجربه بودن در چنین شرایطی را داشته، همانجا تا حدی مشکوک میشود. اما هنوز مطمئن نیست. نشانههایی که در اطرافش میبیند انگار با او حرف میزنند. در رمان این بخشها به شکلی استثنایی روایت شده و در فیلم هم معادل تصویری کاملا مناسب برای این کلمات وجود دارد.
کمی بعد پدر مرین دوباره به تنهایی به محل کاوش برمیگردد و با دیدن یک مجسمه بزرگ از یک اسطوره باستانی به نام پازوزو، (نماد قحطی و طاعون) کاملا مطمئن میشود که اتفاقات بدی در راه است :
" مطمئن بود که به زودی دشمن قدیمیاش را ملاقات خواهد کرد. "
اما ادامه داستان در آمریکا و شهر جورج تاون (حومه واشنگتن) میگذرد. دختر نوجوانی به نام رگان که با مادرش زندگی میکند را میبینیم که زندگی آرامی دارند. اما از همان ابتدا تغییراتی در این زندگی به وجود میآید. صداهایی که از اتاق زیر شیروانی شنیده میشود و علتش اصلا مشخص نیست. و حال روحی و جسمی رگان که کمکم رو به وخامت میگذارد و این هم علتش مشخص نیست.
در سمت دیگر داستان، یک شخصیت محوری دیگر داستان یعنی پدر کاراس را میبینیم.
نحوه معرفی شخصیت پدر کاراس و در نهایت تحولش در طول فیلم، بسیار جذاب و در عینحال موجز به تصویر کشیده شده که از بهترین قسمتهای روایت فیلم است. شاید چون همانطور که گفته شد، از یک تجربه کاملا شخصی میآید که نویسنده خیلی خوب با آن آشنایی داشته. و جالب اینکه کارگردان فیلم یعنی ویلیام فریدکین، با خواندن فیلمنامه متوجه میشود که چهقدر شرایط مشابهی به نویسنده دارد. (مادر فریدکین هم به تازگی فوت کرده و این دونفر یعنی ویلیام پیتر بلاتی نویسنده و ویلیام فریدکین کارگردان، کمکم تبدیل به دوستان نزدیک هم میشوند)
همه اینها دست به دست هم میدهند تا شخصیت پدر کاراس به بهترین شکل در فیلم شکل بگیرد. و جیسن میلر (بازیگر نقش پدر کاراس) با آن موهای تیرهرنگ، صورت خوش برش و چشمان سیاه و نافذ، این نقش را بازی نکرده. بلکه زندگی کرده. (جیسن میلر اصلا بازیگر نبوده و این اولین تجربه بازیگریش در سینما بوده)
جایی در اوایل فیلم، پدر کاراس وارد ایستگاه مترو میشود. صدای قطار در حال دور شدن و سکوتی که کمکم فراگیر میشود. مترو خلوت است. و بعد از چند ثانیه قطار بعدی از راه میرسد و نزدیک میشود. قبل از رسیدن قطار، صدایی درمانده حواس پدر کاراس را متوجه خودش میکند. صدای یک مرد بیخانمان سالخورده است :
" پدر.... به این خادم پیر کلیسا کمک کنید. من کاتولیکم. "
در نور گذرای قطاری که در حال رد شدن است، یک لحظه صورت و چشمان مرد مسن پدیدار میشوند.
چیزی که دیدنش برای پدر کاراس اصلا جالب نیست. شاید خودش هم نداند چرا. اما اصلا دوست ندارد آنجا بماند، چه برسد به اینکه نزدیکش شود. کاراس به سرعت از آن مرد دور میشود، و همینجا میشود حدس زد که پدر کاراس قرار است بهخاطر همین بیتوجهی یا حذر کردن، بهخاطر همین بیتفاوتی به سختی جواب پس بدهد.
وجود آن مرد بیخانمان و چهره و چشمانش، تا حدی یک تهدید نامحسوس را درون خودش دارد و انگار پیامی از همان دشمن دیرینه و باستانی است.
کمی بعد پدر کاراس به دیدن مادرش در محلههای پایین نیویورک میرود. مادری که در تنهایی روزگار میگذراند و هیچ همدمی جز یک رادیوی قدیمی ندارد. کاراس را با همان چند لحظه میتوان با علاقه و دلبستگی شدید به مادرش شناخت.
شخصیتی که کمکم برای آدم شکل انسانی و واقعی پیدا میکند. روزی دیگر او مقابل کشیش بالادستی محل خدمتش نشسته و دارد تقاضا میکند که از اینکار (خدمت در لباس کشیش) مرخصش کنند :
" بهخاطر مادرمه تام. حداقل توی نیویورک میتونستم نزدیکش باشم و بهش سر بزنم. "
تام : میتونم برای انتقالت (از جورج تاون واشنگتن) به نیویورک اقدام کنم.
کاراس : من باید شغلم رو عوض کنم. ادامهاش فایدهای نداره. من مناسب اینکار نیستم. احساس میکنم ایمانم رو از دست دادم.
جمله آخری که کاراس در اینجا میگوید، نکته کلیدی شخصیتپردازی اوست. حالا همهچیز روشن شده. علت بیتوجهی به مرد بیخانمان در مترو، علت تمام این دلهرهها و اضطرابهای عمیق، در همین جمله نهفته. او راجع به مادرش احساس گناه بسیار شدید و وحشتناکی دارد. حس میکند در تمام عمر فقط برایش زحمت و دردسر داشته و حالا هم در این روزهای پیری مادر هنوز هم نتوانسته و نخواهد توانست برایش کاری کند. و همین دارد بهانه به دستش میدهد، برای ویران کردن خودش. حس میکند که در تمام عمرش راه را اشتباهی رفته و نقطه ثقل وجودش (ایمانش) را در این دنیا دارد از دست میدهد.
در سمت دیگر داستان، حال رگان روز به روز در حال بدتر شدن است. و همچنان هیچ دلیل موجهی هم برای این موضوع پیدا نمیشود. آزمایشهای پزشکی متعدد، نشان از سالم بودن جسم رگان دارد، اما چیزی این وسط درست نیست. کریس مک نیل، مادر رگان، دربهدر به دنبال راه نجاتی میگردد. در کلینیکها و بیمارستانهای متعدد. اما حال دخترش فقط وخیمتر میشود.
تا اینکه سرانجام شخصیتهای اصلی داستان در نقطه سرنوشت گرد هم جمع میشوند. پزشکان که از درمان رگان ناامید شدهاند، جنگیری را راه آخر میدانند. چون علائم بیمار به تسخیرشدگی شباهت زیادی دارد. مادر به سراغ پدر کاراس میرود تا از او درخواست کند دخترش را ببیند.
" و اینجاست که کاراس قدم به ورطه میگذارد. "
اگر فیلمهای ژانر ترسناک را دیده باشید و با آنها آشنا باشید، متوجه میشوید که تمام آنها شباهتهای زیادی به هم دارند. غافلگیر کردن مخاطب با صحنههای ترسناک ناگهانی (jump scare) از مشخصههای اصلی این نوع فیلمهاست. اما در فیلم جنگیر به هیچ عنوان از این صحنهها خبری نیست. چون اصلا قرار نبوده این فیلم در ژانر ترسناک باشد. دختری که توسط شیطان تسخیر شده در اتاقش روی تخت بسته شده. مانند بیشتر فیلمهای ترسناک، شیطان یا موجود ترسناک به دنبال هيچکس نمیرود تا به او صدمه بزند یا او را بکشد. کسی را غافلگیر نمیکند. (به جز موارد معدود) فقط در همان اتاق حبس شده. اگر کسی بخواهد با شیطان روبهرو شود، باید خودخواسته از پلههای خانه بالا برود و وارد آن اتاق شود.
با تمام اینها اضطرابی که این فیلم به وجود میآورد، واقعیست. این ترس از یک نوع دیگر است. یک ترس درونی و عمیق که در ناخودآگاه انسان کمکم خودش را نشان میدهد.
خوب یادم است واکنش چندین نفر را هنگامی که یکی از جملههای شیطان را شنیدند. در سکانس اولین مواجهه پدر کاراس و رگان که حالا توسط شیطان تسخیر شده و صدایی دورگه و خشن دارد :
کاراس : سلام رگان. من یکی از دوستان مادرت هستم و اومدم بهت کمک کنم.
رگان : پس دستهای منو بازکن.
کاراس : میترسم به خودت صدمه بزنی رگان.
رگان : من رگان نیستم.
کاراس : دارم میبینم. بیا خودمون رو به هم معرفی کنیم. من دامین کاراس هستم. و تو؟
رگان : (با عصبانیت) خوب منم شیطانم. حالا یک لطفی بکن و زود این بندها رو باز کن.
کاراس : اگه تو شیطانی پس چرا خودت اونها رو باز نمیکنی؟
رگان : اینجور قدرتنماییها برای ما زننده است کاراس.
کاراس : رگان کجاست؟
رگان : همینجا. پیش ما.
پدر کاراس که در ابتدا به خاطر چهره و صدای تغییر شکل پیدا کرده رگان جاخورده، اینجا کمی از آن حالت بیرون میآید. با آن جمله رگان (اینجور قدرتنماییها....) احساس کرده که تمام اینها فقط ناشی از تلقین رگان است و از تسخیر شیطان خبری نیست. حرفهای رگان بیشتر به بلوف میماند. کاراس حالا سعی میکند که از چیزهایی سردربیاورد و به حریفش مسلط شود :
" رگان رو بهم نشان بده، اونوقت قول میدم که بندها رو باز کنم. "
اما شیطان انگار از قبل نیت کاراس را فهمیده و بلافاصله یک ضربه ذهنی سنگین به او وارد میکند تا به او بفهماند که در اینجا باید تحت سلطه او باشد :
رگان (صدای رگان ناگهان عوض میشود) : به این خادم پیر کلیسا کمک کنید پدر. (صدا و جمله همان است که کاراس در مترو از آن مرد بیخانمان شنیده)
کاراس با تعجب و حالتی عجیب در چهرهاش برمیگردد و به رگان نگاه میکند. حیرت و تردید را میشود در نگاه و چهرهاش خیلی واضح دید.
رگان : مادر خودت هم اینجا پیش ماست. تو پیغامی براش نداری؟ من پیغامت رو بهش میرسونم.
مادر کاراس به تازگی فوت کرده. شیطان در این لحظه و با این جمله، ضربه سنگین دوم را به سختی به روح و روان کاراس وارد میکند. واکنش کاراس در چهره و نگاهش، همان چیزی است که باید باشد. این جمله به عمیقترین حفرههای ذهن و ناخودآگاه آدم نفوذ میکند. اصلا این حرف چه معنایی میتواند داشته باشد؟ برای چه ماهیت و مفهوم این جمله اینقدر تکاندهنده است؟ اینها همان چیزهایی هستند که ذهن تماشاگر را به شدت درگیر میکنند. اگر او فقط کمی در آنها عمیق شود.
در متن کتاب حس و حال کاراس پس از شنیدن آن جملات شیطان، خیلی دقیق توسط نویسنده توصیف شده :
" کاراس پس از شنیدن آن حرفها با آن صدای شیطانی، حس کرد دستی سرد پشت گردنش را گرفته. چند لحظه بعد این احساس کمکم محو شد و ترس جایش را گرفت. "
بودن در آن اتاق با آن موجود شیطانی، برای کاراس یک حس جدایی و ایزوله شدن از تمام دنیا را دارد. یک تنهایی مطلق و سرد.
یک نکته دیگر درباره این فیلم استفاده از تصاویر ناگهانی است که میشود آنها را معادل تصاویری در ناخودآگاه ذهن انسان دانست. در تدوین قبلی فیلم از این تکنیک فقط یکبار استفاده شده بود و آن هم در رویای پدر کاراس بود. اما در نسخهای که سال ۲۰۰۰ توسط کارگردان دوباره تدوین شد، یکبار دیگر هم این تصویر ناگهانی را در طول فیلم میبینیم.
پدر کاراس پس از ملاقات اول با رگان و رد و بدل شدن آن حرفها، هنوز هم نمیخواهد قبول کند که با یک موضوع غیرعادی طرف است. انگار میخواهد به هر شکلی که شده وجود شیطان را در جسم دخترک نفی کند و آنرا یک بیماری روحی روانی قلمداد کند. هرچند که آن حرفها درباره مادرش و آن صدای غریبه در مترو، او را به شدت مشکوک کرده.
اما وقتی که از مادر رگان میشنود که رگان هیچچیز درباره مادر کاراس و اینکه به تازگی فوت کرده نمیدانسته، تقریبا مطمئن میشود که قضیه جدیتر از این حرفهاست.
اما موضوع این است که کاراس با خودش مشکل دارد و هنوز تکلیفش با خودش مشخص نیست. اعتقاد و ایمانش را تقریبا از دست داده و خسته است. و بهخاطر همین، تمام حرکات و زبان بدنش یکجور تردید و سردرگمی واضح را فریاد میزنند. او نمیتواند کسی را از شر شیطان نجات دهد، وقتی که خودش درگیر مبارزه با شیاطین درون خودش است. ملاقات دوم روز بعد صورت میگیرد. کاراس حالا تصمیم دارد شواهد و دلایل کافی تسخیر شدگی رگان را جمعآوری کند و به کلیسای کاتولیک ارائه بدهد، تا بتواند مجوز جنگیری را از کلیسا دریافت کند. چون این تنها راهش است. اما شیطان عمدا رد گم میکند و کاری میکند که کاراس دوباره در اصل قضیه مشکوک شود. با تمام این اوصاف کاراس در نهایت گزارش خودش را به کلیسا و بالادستی ها ارائه میکند :
این موضوع برای من دو جنبه پیدا کرده. جنبه اول از لحاظ عقلانیه که مقدار زیادی از دلایل و شواهد نشان میده این تسخیر شدگی نیست و فقط بیماری و مشکلات روحی روانیه. اما جنبه دوم مربوط میشه به حس غریزی خودم. من احساس میکنم، یک حس خیلی قوی، که این یک مورد تسخیرشدگیه.
کلیسا به کاراس اجازه نمیدهد که جنگیری را تنها انجام دهد. فرد با تجربهتری را هم در کنارش قرار میدهد :
" لنکستر مرین "
همان کشیش کهنسال ابتدای فیلم. این دونفر باید باهم اینکار را انجام دهند.
کاراس در اینجا هنوز هم نتوانسته دلش را یکی کند. هنوز مردد است. میترسد.از این میترسد که در هنگام جنگیری، بازهم هدف حملات روحی روانی شیطان قرار بگیرد. ذهنش متمرکز نیست. فکر مادرش لحظهای رهایش نمیکند. در تنهایی مردن مادر پیرش. احساس گناه شدید.....
او به زمان بيشتری احتیاج دارد تا بتواند خودش را بازسازی کند و دوباره سرپا شود. اما اصلا زمانی برایش باقی نمانده. همهچیز دارد به سرعت به سمت مقصدی معین حرکت میکند :
" رویارویی با یک هماورد باستانی، فوقالعاده قدرتمند و خطرناک "
کاراس به این فکر میکند که ای کاش فقط کمی زمان بيشتری داشت. اما ندارد. شب مبارزه فرا میرسد. کشیش جوان و کشیش پیر باهم وارد اتاق تاریک و سرد رگان میشوند. چه در آن اتاق و در آن نبرد سهمگین میگذرد، بماند. باید آن را در کتاب خواند و در فیلم دید. فقط میتوان گفت که دیدن دست بسته رگان روی تخت، پدر کاراس را یاد آن آخرین روزهای مادرش انداخت. روزی که مادر پیرش از تنهایی و بیماری حالش بد شده و با خودش حرف میزد. و برادرش او را بهخاطر بیپولی به یک بیمارستان خیریه برده و در بخش بیماران روانی بستری کرده بود. با دستهای بسته به تخت.....
و این یکی از دلایل مهمی است که پدر کاراس تصمیم گرفته در این ماجرا بماند و از مقابل شر مطلق فرار نکند. با اینکه اصلا هم آماده نیست و درونش مشکلات و تردیدهای زیادی دارد. اما با از دست دادن مادرش، آن هم به آن شکل، حالا اگر رگان را هم رها کند، هرگز نمیتواند خودش را ببخشد و پس از آن زندگی کند. او به دنبال فرصتی است که گناه نابخشودنی درباره مادرش را جبران کند و حالا فرصتش پیش آمده. گرچه زانوانش همچنان لرزانند.
شیطان از همین زاویه بارها به کاراس حمله میکند و سعی میکند او را به یاد مادرش بیندازد.
کاراس ضعیف و خسته شده و به توصیه پدر مرین از اتاق بیرون میرود تا بیش از این روح و روانش از هم نپاشد. پدر مرین در میدان نبرد با شیطان تنها میماند. کسی که درست برعکس کاراس روح و روانی قوی اما جسمی پیر و ضعیف دارد. مادر رگان در طبقه پایین از کاراس میپرسد :
" تمام شد؟ "
کاراس با حالی ناخوشایند به علامت منفی سر تکان میدهد.
کریس مک نیل : دختر من میمیره؟
پدر کاراس ناگهان با ناراحتی به کریس نگاه میکند. این سوال مادر رگان، عمیقا او را به خودش آورده. انگار ناگهان تکان خورده و فهمیده که کار چهقدر بیخ پیدا کرده و فرصت چندانی باقی نیست. جسم رگان ممکن است حتی چند دقیقه بعد را تاب نیاورد.
اینجاست که کاراس انگار به خودش میآید. حالت نگاهش عوض میشود، و خیلی باورمند جواب میدهد :
" نه "
و بعد بالا (اتاق رگان) را نگاه میکند و سپس از جایش بلند میشود. نوع بلند شدن پدر کاراس در این لحظه، حالت دستانش، زبان بدنش، و رهسپار شدنش به سمت میدان نبرد، یک حالت حماسی دارد. درست در همین لحظات است که کاراس سرانجام ایمانش را دوباره و به شکل کامل به دست میآورد. دوباره متمرکز میشود. هرچند هنوز هم از رودررو شدن با شیطان استرس دارد، اما دیگر نمیترسد. با یک اعتقاد و ایمان قلبی قدرتمند، پهلوانانه از جایش بلند میشود. از راه پله بالا میرود، به سمت میدان نبرد با شر مطلق.......
پدر کاراس سرانجام تبدیل به همان قهرمان و اسطورهای میشود که هر جامعهای، هر خانهای و هر انسانی به بودنش و اینگونه بودنش احتیاج دارد. و هر انسانی نیاز دارد که اینگونه و در این سطح مومن باشد.
" قهرمانی از جنس ایمان. "
جاوید نوروزی