
سال ۱۹۴۷ _ کلیولند _ اوهایو
شوگر ری رابینسون راند هشتم با یک ضربه سنگین حریفش را انداخت. صدای اصابت مشت، و صدای برخورد سر بوکسور از حال رفته به کف رینگ، با فاصلهای یک ثانیهای.
نتیجه : ناکاوت. بیهوشی. معلق ماندن میان دو دنیا.
بوکسوری ۲۲ ساله اهل لسآنجلس، به نام جیمی دویل. پس از شمارش داور و رسیدن به شماره ۹، راند تمام شد و بوکسور بیهوش به گوشه منتقل شد. و البته بههوش نیامد. انتقال سریع به بیمارستان خیریه شهر کلیولند. متخصص مغز و اعصاب دکتر اسپنسر برَیدن، مسؤل عمل جراحی روی بوکسور آسیبدیده بود. قرار بود لخته خون از مغز خارج شود. اما پس از عمل دکتر اعلام کرد که بافتهای نگهدارنده مغز از جمجمه جدا شدهاند. به علت اصابت سر به کف رینگ.
تصویری کوتاه، ناخوشایند و ناگهانی در رویای نیمهشب.....
جیمی دویل از زمانی که در رینگ بیهوش شد، دیگر هرگز به هوش نیامد تا اینکه روز بعد از شب مبارزه از دنیا رفت.
این اولین مرگ اتفاق افتاده در یک مبارزه بر سر قهرمانی در رینگ بوکس بود.
شوگر ری این را کمی زودتر فهمیده بود. یعنی حس کرده بود. ناخودآگاه او قصد داشت به او هشدار بدهد. شب قبل از مبارزه با وحشت از خواب پرید. در حالی که در خواب چیزی دیده بود. خواب کشتن مردی جوان در رینگ بوکس. همان مرد : جیمی دویل.
رابینسون صبح فردا از رفتن به رینگ پشیمان شد. با بدنی لرزان و حالی ناخوش. او چیزی را دیده بود. یک هشدار. یک تصویر ناگهانی، فقط برای کسری از ثانیه از برابر چشمانش عبور کرده بود. چیزی مثل صاعقه مرگ. یک صورت هولناک یا چیزی شبیه آن.
اعضای کمیسیون بوکس اوهایو خواستند تا اوضاع را درست کنند. برایش کشیش آوردند. یک کشیش کاتولیک. کشیش در اتاقی خلوت و ساکت در کنارش نشست و به آرامی با او حرف زد. رابینسون هنوز میترسید. کشیش وقتی ماجرا را از زبان بوکسور نامدار شنید، به او اطمینان خاطر داد که ترسش بیپایه است. بیپایه. بیاساس، بیدلیل. واژهای که حالتی سلبی دارد. اما در اینجا قرار بود کارها را راه بیندازد.
با اطمینان خاطری که کشیش داد، رابینسون کمکم آرام شد و قصد میدان نبرد کرد........

فیلم جنگیر، نوشته ویلیام پیتر بلاتی و ساخته ویلیام فریدکین. سال ۱۹۷۳. یکی از نمادهای بزرگ سینمای وحشت. آن سکانس عجیب رویای پدر کاراس (یک کشیش کاتولیک) پس از مرگ مادرش. سکانسی که من برای اولین بار تصویر هشدار ناخودآگاه را، آن صاعقه مرگ را بر پرده سینما دیدم.
پدر کاراس مادرش را به تازگی از دست داده. مادری که در تنهایی زندگی میکرد و بهخاطر بد شدن حالش در آسایشگاه روانی و در تنهایی هم مرد. چون کاراس بهخاطر وظایفش نمیتوانست در کنارش باشد و از آن بدتر توان مالی لازم برای بستری کردن مادرش در یک کلینیک مجهز را هم نداشت. پس از مرگ مادر، جدا از غم و دلتنگی، احساس گناه وحشتناکی گریبان کاراس را گرفته بود. شب در اتاقش بعد از گریههای تمامنشدنی به خواب رفت. و رویایی دید. یک رویای عجیب و ناخوشایند.

مادرش را دید که از خروجی مترو بالا آمد. لنگان لنگان خواست وارد خیابان شود. همهجا فقط سکوت بود. کاراس از دور صدایش زد. فریاد بیصدا. مادر نمیشنید. پیرزن نتوانست از پس ترافیک خیابان بربیاید. ترسید و دوباره خواست به تونل مترو برگردد. کاراس داشت با تمام توانش به طرف مادرش میدوید و تا جا داشت حنجره اش را پاره میکرد :
" ماااادددرررررررررررر "

.
هرچه بیشتر میدوید مادرش دورتر میشد و هرچه فریاد میزد، صدایی از گلویش بیرون نمیآمد. پیرزن در سرازیری پلههای مترو فرورفت و ناپدید شد و کاراس همچنان داشت دیوانهوار میدوید. تا اینکه....
همان لحظه فرارسید. همان کثری از ثانیه، برای یک چشم به هم زدن، تصویری از یک صورت ناگفتنی برای یک لحظه دیده شد. همان هشدار ناخودآگاه. همان صاعقه مرگ.
.
.
.
جاوید نوروزی
.
.
.
.
.
.
پ.ن ۱ : فیلم جنگیر به نظر من فراتر از صرفا یک شاهکار در سینمای وحشته. این فیلم ابعاد خیلی خیلی بزرگتر و پیچیدهتری دارد.
.
پ.ن ۲ : کاراکتر پدر کاراس در فیلم سابقه بوکس داشت.
.
.
.