ما انسان ها اغلب، شجاعت را در قدرت بازوها و بی باکی در برابر خطرات، نترسیدن از جنگ، حتی نترسیدن از حیوانات جست و جو می کنیم.
شجاعت واقعی وقتی معنا پیدا می کند که فرد برخلاف میل باطنی اش، حقیقتی را به زبان بیاورد که ممکن است تمام دنیای اورا زیر و رو کند. شجاعت درگفتار می تواند، هنر راست گفتن در عین لرزیدن باشد.
در ادامه نمونه ای از شجاعت در گفتار علی را با هم مرور می کنیم.
دیروز عصر وقتی پدر علی در بیمارستان به علت بیماری قلبی بستری بود. علی نمی توانست حتی یک خط هم از انشایی که معلم جدی و سخت گیرش گفته را بنویسد، حالا صبح شده بود باید با دوستش مهدی به مدرسه می رفت علی در راه مدرسه ما جرا را برای مهدی تعریف کرد.
مهدی گفت :(من دوتا انشا نوشته ام می خواهی یکی از آن ها را بخوان؟)
علی گفت:(متاسفانه هنوز کسی نیست که سر کلاس آقای مهدوی انشا ننوشته باشد کاش می شد ماجرا را به او بگویم.)
زنگ اول با دلهره و اضطراب تمام شد و زنگ انشا به صدا در آمد. علی روی صندلی اش بی قرار بود، دستانش عرق کرده بود، چشمانش را مدام به در کلاس می دوخت تا اینکه آقای مهدوی با قدم های سنگینش وارد کلاس شد روی صندلی اش جای گرفت.
بعد از احوال پرسی، به بچه ها گفت:(یک به یک شما را صدا می زنم تا بیایید انشای خود را برای ما بخوانید.)
آقای مهدوی گفت:(موسوی بیاید انشایش را بخواند.)
دقایقی به همین ترتیب گذشت تا نوبت به علی انصاری رسید، علی اضطراب زیادی داشت اما سعی کرد بر اضطرابش غلبه کند. علی از قبل دفتر مهدی را گرفته بود به جایگاه رفت و شروع به خواندن کرد انشا درباره راست گویی در هر شرایطی بود وقتی انشا به پایان رسید علی نیز تعجب کرده بود که برای چه مهدی این انشا را به او داده؟
آقای مهدوی گفت:(نمی خواهید برای این انشای زیبا دست بزنید؟)
بچها شروع به دست زدن کردند کمی بعد آقای مهدوی از علی پرسید:(انشا را خودت نوشتی؟)
ناگهان رنگ از چهره علی پرید و به سختی بزاق دهانش را فرو داد و با صدای آرامی به آقای مهدوی گفت:(مشکلی پیش آمده، طوری شده؟)
آقای مهدوی گفت:(شما بسیار در انشا نوشتن پیشرفت کرده ای.)
علی لحظه ای سکوت کرد و سرش پایین انداخت درسرش غوغا بود یک ندایی می گفت راستش را بگو، یک ندایی میگفت دروغ بگو. راست گویی در این میدان جنگ پیروز شد و علی به خداوند توکل کرد.
علی به آقای مهدوی نگاه کرد و به او گفت:(می توانم از شما سوالی بپرسم.)
آقای مهدوی گفت:(بله، بپرس.)
علی گفت:( اگر یکی از بچه ها انشایش را ننوشته باشد شما با او چه می کنید؟)
آقای مهدوی گفت:(من به یاد نمی آورم تابه حال کسی در کلاس من انشا ننوشته باشد، اما اگر دانش آموزی برای ننوشتن انشا دلیل موجهی داشته باشد به او فرصت خواهم داد تا جلسه بعد انشایش را بنویسد، اما اگر دانش آموزی برای ننوشتن انشا دلیل موجهی نداشته باشد، شاید دوباره به او فرصت دهم تا انشایش را بنویسد.)
بچه ها شروع به خندیدن کردند خود آقای مهدوی نیز خندید.
علی گفت:(من انشایم را ننوشته ام چون دیروز پدرم به دلیل بیماری قلبی در بیمارستان بستری شد و تمام فکرم پیش او بود، تا نیمه شب در بیمارستان بودیم وقتی به خانه برگشتیم حتی متوجه نشدم که چگونه خوابم برد و این انشایی را که خواندم از مهدی گرفته ام اما مهدی قرار بود انشایی که درباره طبیعت نیز نوشته بود به من بدهد تا بخوانم نمی دانم چرا این انشا را به من داده است؟)
آقای مهدوی دلیل این کار مهدی را پرسید و مهدی گفت :(من علی را دیدم که اضطراب و استرس دارد اما دوست داشت به یک نحوی ماجرا را به شما بگوید ولی نمی دانست چگونه و چطور؟شاید کمی هم می ترسید از طرفی هم نمی خواست به شما دروغ بگوید من نیز تصمیم گرفتم این انشا را به او بدهم تا برای شما بخواند با خود گفتم شاید تحت تأثیر انشا قرار گیرد و ما جرا را برای شما تعریف کند.)
آقای مهدوی گفت:(یک دست برای هر دوی آن ها بزنید علی به دلیل شجاعتی که در گفتارش داشت و مهدی نیز توانست علی را با انشایش تحت تأثیر قرار دهد.)
بچه ها شروع به دست زدن کردند، لحظاتی سپری شد آقای مهدوی رو به بچه ها کرد و گفت:(علی بسیار کار درستی کرد که ماجرا را تعریف کرد باید همه ی انسان ها در هر زمان و شرایطی حتی سخت ترین شرایط مانند علی رفتار کنند و راست بگویند. در واقع شجاعت فقط مختص میدان جنگ نیست باید به یاد داشته باشیم صدای ما حتی اگر لرزان باشد می تواند دنیای کسی را روشن کند چون دنیا به حرف های واقعی ما نیاز دارد پس سعی کنیم راستی را در زندگیمان به کار ببريم.)
آقای مهدوی به سوی تخته رفت و با گچ روی آن نوشت: امام علی می فرماید:(اگر خصلت ها از یکدیگر متمایز می شد بی گمان راستی با شجاعت بود و بزدلی با دروغ.)