در سالهای کودکیام عادت داشتم خانه بسازم و چندساعتی را در آن خانه سپری کنم. چند بالش برای ستونهای خانهام آماده میکردم و دوسهتا از چادر رنگیهای گلگلی مامان را برای سقف و دیوارهای خانه مهیا میکردم. آنگاه ساختوساز شروع میشد. بالشها ستونهای خانهام بودند و چادررنگیهای منقش به گل، سقف و دیوار خانهام. وسایل پذیرایی پلاستیکیام را برمیداشتم و به خانۀ خوشساختم میبردم. در خانه چای خیالی دم میکردم و در فنجان میریختم و برای آنکه به مهمانها بگویم زن کدبانویی هستم شیرینیهای خیالی را هم خودم میپختم و آمدن مهمانها را انتظار میکشیدم. به زور مامان، بابا و برادرم را به خانهمان دعوت میکردم به صرف چای و شیرینی خانگی و البته اصرار میکردم برای شام یا ناهار نیز بمانند اما از آنجا که آنها مهمانهای خوبی بودند مرا به زحمت نمیانداختند و پس از صرف چای و شیرینی، یکایک مرا در آغوش مهربان خود میفشردند و رفع زحمت میکردند.
پس از رفتن مهمانها مثلاً شب میشد. من وسایل پذیرایی را جمع میکردم و دراز میکشیدم تا استراحت کنم و سقف گلگلی خانهام را تماشا کنم. آنگاه از داشتن خانهای از آن خود احساس خوشبختی میکردم. در این لحظات مرمرین، تمام عناصر زمین و زمان با من در همزیستی مسالمتآمیزی به سر میبردند. پس از یکیدو ساعت هم که هیجان واقعگراییام نضج میگرفت خیز برمیداشتم و شیرجه میرفتم روی ستونهای بالشی خانه و خراب شدن خانه را به چشم میدیدم.
این پرچانگیها برای آن بود که بگویم بر طبق نظر ریبچینسکی، معمار کانادایی، این واژۀ شگرف home واژهای که بر جا یا مکانی فیزیکی دلالت میکند اما به شکلی انتزاعیتر به معنای نوعی وضعیت وجودی هم هست. برای من هم خانه مفهومی گستردهتر از یک مکان دارد. وقتی با زنی استرالیایی پس از آنکه سیل منزلش را منهمدم کرده بود مصاحبه کردند گفت: این خانۀ من است. منزل من نیست. حتی در لابهلای ویرانیهای مکان و متعلقات خود، همچنان حسی از خانه به مثابۀ نوعی هستی جاری و مستمر وجود دارد.
خانه برای من میتواند هرجایی باشد. گوشۀ دنج یک کافه، میز و صندلی خاصی در کتابخانه، زیر رواقهای یک مسجد تاریخی، یک کتابفروشی بهخصوص و هرجایی که سیلی از عواطف و احساسات یا خاطراتم به آنجا گره خورده باشد.