از دیروز صدایی توی سرم میپیچه، فریادی که چون نجوا به مغزم هجوم میاره...
باورش سخته، باور یک نفر هم سخته، حتی یک نفر...
اعداد جلوی چشمم میرقصن، ۶۰۰، ۱۲۰۰، دوهزار، هفت هزار یا حتی ۱۲ و ۱۳ هزار...
دوازده هزار عددی شده بزرگتر از نود میلیون... حتی بزرگتر از هشت میلیارد... حتی بزرگتر از عمر زمین...
هر بار که چشم رو میبندم، دلم میخواد چشمم رو برای یک صبح بعد از خواب هنگ اوری باز کنم. میخوام باور کنم از خوابی که از شدت مستی و نفهمی بوده، بیدار شدم و تا صبح کابوس دیدهام. دلم میخواد همه فریادهای توی دلم رو در خواب فریاد زده باشم و با جسمی کوفته از خواب بیدار شده باشم و لعنت بفرستم به سیاه مستی دیشب.
به زیاده روی بیمارگونه دیشب و خوشحال باشم از اینکه همهاش خواب بوده و این واقعیت اطرافم نیست. که این سیاهی اطرافم، واقعی نیست...
باور نمیکنم که بارها شنیدهام دوازده هزار...
دوازده هزار چی؟
دوازده هزار جان؟
دوازده هزار امید؟
دوازده هزار نفس؟
شرم همه وجودم رو گرفته... از اینکه انسانم، از اینکه وجود دارم، از اینکه نمیدانم چطور به خودم بگویم از این هم عبور میکنی...
مگر بارها عبور نکردی؟!
مگر بارها اعداد برایت فقط عدد نشد؟!
عدد...
عدد...
و عددددد...