ویرگول
ورودثبت نام
جلیلی
جلیلیفراموش مکن اینجا تک و تنهایم و کسی که مرا بفهمد اینجا نیست اندیشه‌ام گویی تحلیل می‌رود این همانا مردن است اگر سکوت کنم.
جلیلی
جلیلی
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

‌برف می‌بارید

۱

پاسی از شب رفته بود و برف می‌بارید،
چون پَرافشان پری‌های هزارافسانه از یادها رفته.
باد چونان آمری مأمور و ناپیدا،
بس پریشان حكم‌ها می‌راند مجنون‌وار،
بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته.
برف می‌بارید و ما خاموش،
فارغ از تشویش،
نرم‌نرمم راه می‌رفتیم.
كوچه‌باغ ساكتی در پیش.
هر به گامی چند گویی در مسیر ما چراغی بود،
زاد سروی را به پیشانی.
با فروغی غالباً افسرده و كم‌رنگ،
گمشده در ظلمت این برف كج‌بار زمستانی.
برف می‌بارید و ما آرام،
گاه تنها، گاه با هم، راه می‌رفتیم.
چه شكایت‌های غمگینی كه می‌كردیم،
یا حكایت‌های شیرینی كه می‌گفتیم.
هیچ‌كس از ما نمی‌دانست
كز كدامین لحظه‌ی شب كرده بود این باد برف آغاز.
هم نمی‌دانست كاین راه خَم اندر خَم
به كجامان می‌كشاند باز.
برف می‌بارید و پیش از ما
دیگرانی هم‌چو ما خشنود و ناخشنود،
زیر این كج‌بار خامش‌بار، از این راه
رفته بودند و نشان پای‌هایشان بود

۲

پاسی از شب رفته بود و همرهانِ بی‌شمار ما
گاه شنگ و شاد و بی‌پروا،
گاه گویی بیمناک از آبكند وحشتی پنهان،
جای پا جویان،
زیر این غمبار، در همبار،
سر به زیر افكنده و خاموش،
راه می‌رفتند.
وز قدم‌هایی كه پیش از این
رفته بود این راه را، افسانه می‌گفتند.
من به‌سان برّه گرگی شیرمَست، آزاده و آزاد،
می‌سپردم راه و در هر گام
گرم می‌خواندم سرودی تر،
می‌فرستادم درودی شاد،
این نثار شاهوار آسمانی را،
كه به‌ هر سو بود و بر هر سر.
راه بود و راه –این هرجایی افتاده– این همزاد پایِ آدم خاكی.
برف بود و برف –این آشفته پیغام– این پیغام سردِ پیری و پاكی؛
و سكوتِ ساكتِ آرام،
كه غم‌آور بود و بی‌فرجام.
راه می‌رفتیم و من با خویشتن گه‌گاه می‌گفتم:
«كو ببینم، لولی ای لولی!
این تویی آیا –بدین شنگی و شنگولی،
سالکِ این راه پُر هول و درازآهنگ؟»
و من بودم
كه بدین‌سان خستگی‌نشناس،
چشم و دل هشیار،
گوش خوابانده به دیوارِ سكوت، از بهر نرمک سیلی صوتی،
می‌سپردم راه و خوش بی‌خویشتن بودم.

۳

اینک از زیر چراغی می‌گذشتیم، آب‌گون نورش.
مرده دل نزدیكش و دورش.
و در این هنگام من دیدم
بر درخت گوژپشتی برگ و بارش برف،
همنشین و غمگسارش برف،
مانده دور از كاروان كوچ،
لک‌لک اندوهگین با خویش می‌زد حرف:
«بی‌كران وحشت انگیزی‌ست.
خامش خاكستری هم بارد و بارد.
وین سكوت پیر ساكت نیز
هیچ پیغامی نمی‌آرد.
پشت ناپیدایی آن دورها شاید
گرمی و نور و نوا باشد؛
بال گرم آشنا باشد؛
لیک من، افسوس...!
مانده از ره سال‌خوردی سخت تنهایم.
ناتوانی‌هام چون زنجیر بر پایم.
ور به دشواری و شوق آغوش بگشایم به روی باد،
هم‌چو پروانه‌ی شكسته‌ی آس‌بادی كهنه و متروک،
هیچ چرخی را نگرداند نشاط بال و پرهایم.
آسمان تنگ است و بی‌روزن،
بر زمین هم برف پوشانده‌ست
رد پای كاروان‌ها را.
عرصه سردرگمی‌ها مانده و بی‌دركجایی‌ها.
باد چون باران سوزن، آب چون آهن.
بی‌نشانی‌ها فرو برده نشان‌ها را.
یاد باد ایّام سرشار برومندی،
و نشاط یكه پروازی،
كه چه بشكوه و چه شیرین بود.
كس نه جایی جسته پیش از من؛
من نه راهی رفته بعد از كس،
بی‌نیاز از خِفّت آیین و ره جستن،
آنكه من در می‌نوشتم، راه
وآنكه من می‌كردم، آیین بود.
اینک اما، آه...!
ای شب سنگین دل نامرد...»
لک‌لک اندوهگین با خلوتِ خود دردِ دل می‌كرد.
باز می‌رفتیم و می‌بارید.
جای پا جویان
هركه پیش پای خود می‌دید.
من ولی دیگر،
شنگی و شنگولیم مُرده،
چابكی‌هام از درنگی سرد آزرده،
شرمگین از رد پاهایی
كه بر آن‌ها می‌نهادم پای،
گاه‌گه با خویش می‌گفتم:
«كی جدا خواهی شد از این گله‌های پیشواشان بز؟
كی دلیرت را درفش‌آسا فرستی پیش؟
تا گذارد جای پای از خویش؟»

۴

هم‌چنان غمبار در همبار می‌بارید.
من ولیكن باز
شادمان بودم.
دیگر اكنون از بزان و گوسپندان پرت،
خویشتن هم گله بودم هم شبان بودم.
بر بسیط برف‌پوش خلوت و هموار؛
تک و تنها با درفش خویش، خوش‌خوش پیش می‌رفتم.
زیر پایم برف‌های پاک و دوشیزه
قژقژی خوش داشت.
پام بذرِ نقشِ بكرش را
هر قدم در برف‌ها می‌كاشت.
مُهر بكری بر گرفتن از گل گنجینه‌های راز،
هر قدم از خویش نقش تازه‌ای هشتن،
چه خدایانه غروری در دلم می‌كِشت و می‌انباشت.

۵

خوب یادم نیست
تا كجاها رفته بودم؛ خوب یادم نیست
این، كه فریادی شنیدم، یا هوس كردم،
كه كنم رو باز پس، رو باز پس كردم.
پیش چشمم خفته اینک راه پیموده.
پهن‌دشت برف‌پوشی راه من بوده.
گام‌های من بر آن نقش من افزوده.
چند گامی بازگشتم؛ برف می‌بارید.
باز می‌گشتم.
برف می‌بارید.
جای پاها تازه بود اما،
برف می‌بارید.
باز می‌گشتم،
برف می‌بارید.
جای پاها دیده می‌شد، لیک
برف می‌بارید.
باز می‌گشتم،
برف می‌بارید.
جای پاها باز هم گویی
دیده می‌شد، لیک
برف می‌بارید.
باز می‌گشتم،
برف می‌بارید.
برف می‌بارید... می‌بارید... می‌بارید...
جای پاهای مرا هم برف پوشانده‌ست...!

– مهدی اخوان ثالث
.

شعراخوان
۵
۰
جلیلی
جلیلی
فراموش مکن اینجا تک و تنهایم و کسی که مرا بفهمد اینجا نیست اندیشه‌ام گویی تحلیل می‌رود این همانا مردن است اگر سکوت کنم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید