تو شَروری؛ من ضدِّ آنم که تویی؛ پس من خوبم. مغالطهٔ این قیاس در کجاست؟
برّهای منطقدان را فرض بگیریم. استنتاجِ برّهٔ بعبعکن اینگونه صورتبندی میشود:
پرندگانِ شکاری شرورند (پرندگانِ شکاری جملگی شرورند، شروران پرندگانِ شکاریاند)؛ امّا من ضدِّ پرندهٔ شکاریام، پس من خوبم. روشن است که در صغرای این استنتاج، پرندهٔ شکاری چنانکه هست قلمداد شده است: نیرویی که خود را از اثرها و جلوههایش جدا نمیکند.
امّا در کبرای استنتاج، فرض بر این است که پرندهٔ شکاری میتواند نیروی خود را ابراز نکند، میتواند از اثرهایش جلوگیری کند، و خود را از آنچه میتواند کرد جدا کند. او شرور است، زیرا خویشتنداری نمیکند. بنابراین، فرض بر این است که نیرویی یگانه و همسان است که در برّهٔ پرهیزگار جلوی اثراتِ خود را میگیرد، امّا در پرندهٔ شکاریِ شرور خود را رها میکند. از آنجا که نیرومند اگر خویشتندار بود میتوانست خود را از عمل بازدارد، ضعیف نیز کسی است که میتوانست عمل کند، اگر خود را بازنمیداشت!
این است آنچه مغالطهٔ کینهتوزی بر آن استوار است: خیال/داستانِ نیرویی جدا از آنچه میتواند کرد. به لطفِ این خیال/داستان است که نیروهای واکنشگر چیرگی مییابند.
برای چیرگییافتن، سر باز زدن از کُنشگری کافی نیست، باید نسبتِ نیروها را واژگون کنند، باید خود را با نیروهای کُنشگر در تقابل نهند و خود را برتر نشان دهند. فرایندِ متّهمسازی در کینهتوزی این وظیفه را به انجام میرساند:
نیروهای واکنشگر تصویری انتزاعی و خنثیٰ از نیرو را فرامیافکنند.
نیچه و فلسفه، ژیل دلوز، صص ۱۹۹-۱۹۸
سوژههای واکنشی که از واقعیت جدا شدهاند و به آنها تلقین کردهاند که برتر از دیگران هستند ولی در واقعیت در موقعیتی پستتر از همگان و در وضعیت استیصال گیر افتادهاند و نمیتوانند امکانهای بالقوۀ زندگی را به فعلیت برسانند (و وقتی نتوانند در واقعیت زندگی کنند) به دنیای مجاز و ذهن تبعید میشوند و در ذهنشان اقدام به انتقام گرفتن از سوژههای کنشگر میکنند؛ تبدیل به جانهای بیوجودِ کینهتوزی میشوند که جز این کینه چیزی برایشان نمانده است.
.