.
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه
برو انجمن گشت بازارگاه
همی بر خروشید و فریاد خواند
جهان را سراسر سوی داد خواند
ازان چرم کاهنگران پشت پای
بپوشند هنگام زخم درای
همان کاوه آن بر سر نیزه کرد
همانگه ز بازار برخاست گرد
خروشان همی رفت نیزه بدست
که ای نامداران یزدان پرست
کسی کاو هوای فریدون کند
دل از بند ضحاک بیرون کند
بپویید کاین مهتر آهرمنست
جهان آفرین را به دل دشمن است
بدان بیبها ناسزاوار پوست
پدید آمد آوای دشمن ز دوست
همی رفت پیش اندرون مردگرد
جهانی برو انجمن شد نه خرد
روایت کاوه و پدید آمدنِ درفش کاویانی، روایتی تأسیسی از شکلگیری یک گفتمان مقاومت است. کاوۀ آهنگر پیشبند چرمی بیبها و ناسزاوار خود را بر سر نیزه میکند و با این کار نه تنها پرچمی برمیافرازد، بلکه امکان اتحاد سیاسی حول «نفی» ضحاک را فراهم میآورد. این واقعه، کهنالگویی است برای فهم سازوکار ظهور گفتمانهای بدیل در بستر سرکوب. مسئله اصلی اینجاست: چگونه جمعیتی پراکنده و منفعل («رعیت»)، به سوژهای سیاسی («ما») تبدیل میشود، در حالی که تصویر روشنی از «آرمانشهر» ندارد؟
۱.۱. معنا به مثابه تفاوت: میراث سوسوری
دیدگاه سوسور مبنی بر اینکه معنا امری تفاوتی و سلبی است، سنگ بنای نظریه گفتمان لاکلاو و موفه را تشکیل میدهد. در سطح گفتمان سیاسی، این بدان معناست که یک هویت یا گفتمان جدید، خود را پیش از هر چیز در تقابل با گفتمان مسلط تعریف میکند. کاوه در تقابل با ضحاک معنا مییابد. او نه با ارائه بیانیهای مفصل از عدالت، بلکه با فریاد «ضحاک اهریمن است» مرز خود را با نظام حاکم مشخص میکند. این غیریتسازی (Othering)، شرط اولیه پیدایش هر «خود» جمعی است.
۱.۲. زنجیره همارزی و دال تهی
نظریه لاکلاو و موفه توضیح میدهد که چگونه مطالبات پراکنده میتوانند حول یک نقطه کانونی متحد شوند. دردها و شکایتهای جداگانه مردم (از فشارهای کمرشکن حاکم تا قتل فرزندان) در گفتمان کاوه، در زنجیره همارزی علیه «اهریمنی» بودن ضحاک قرار میگیرند. درفش کاویانی، به عنوان نماد این اتحاد، به یک «دال تهی» تبدیل میشود. این دال، تهی است زیرا حاوی هیچ برنامه مثبتِ مشخصی نیست؛ بلکه صرفاً ظرفی است که تمام نارضایتیها و آرزوهای مبهم برای «چیزی دیگر» را در خود جای میدهد. قدرت آن دقیقاً در همین تهی بودن و انعطافپذیری است.
۲.۱. وضعیت استثنایی و حیات برهنه
جرجیو آگامبن در تحلیل «حیات برهنه» نشان میدهد که چگونه قدرت حاکم با قرار دادن گروههایی در وضعیت استثنایی (مثل اردوگاه)، آنان را از حقوق سیاسی محروم و به موجوداتی صرفاً زیستشناختی تقلیل میدهد. وضعیت «رعیت» تحت حکومت ضحاک نیز یک وضعیت استثناییِ نهادینهشده است: جایی که قانون، خود تجسمِ خودکامگی است و زندگی افراد در معرض تهدید دائمی («دیو») قرار دارد. در این فضا، رعیت به «حیات برهنه» تبدیل شده است.
۲.۲. کنش بدون غایت: ظهور یک «شکلی از زندگی»
اما آگامبن به «شکلی از زندگی» (form-of-life) نیز میاندیشد: حیاتی که نمیتوان آن را از صورتبندی سیاسیاش جدا کرد. کنش کاوه، یک کنش بنیادین است. او با بلند کردن پرچم، از منطق بقای محض («حیات برهنه») خارج میشود و شکلی جدید از زندگی جمعی را اعلام میکند: زندگیای که سازش با ظلم در آن ناممکن گشته است. این کنش، یک «غایت» مشخص (مانند تصرف قدرت) ندارد، بلکه خودْ غایت است: اعلانِ پایانِ پذیرشِ وضعیتِ استثنایی.
۳.۱. آنچه نمیخواهیم: هسته شناخت گفتمانی
مردم تحت ستم ضحاک، «عدالت» را به صورت انتزاعی و مثبت نمیشناسند، اما «ظلم» را به صورت عینی و در زندگی روزمره تجربه میکنند. گفتمان مقاومت، اغلب نه بر شناختِ «آنچه میخواهیم»، که بر شناختِ روشنِ «آنچه نمیخواهیم» استوار است. این یک شناختِ سلبی است که از دل تجربه زیسته رنج بیرون میآید. کاوه سخنگوی این شناخت سلبی است. او فریدون (آرمان مثبت) را وعده میدهد، اما نیروی بسیجکنندهاش، تصویر ملموس از اهریمن بودن ضحاک است.
این همان دیالکتیک منفی در اندیشه تئودور آدورنو است. گاهی ایده «خیر» آنقدر آلوده به سیستم فاسد موجود شده که نمیتوان آن را به طور مثبت بیان کرد. تنها راه، نقد رادیکال وضع موجود و پافشاری بر این است که «وضعیت کنونی، کلِ حقیقت نیست». کاوه سخن از فریدون میگوید (آینده مثبت)، اما آنچه مردم را متحد میکند، تصویر واضحِ اهریمن بودن ضحاک است.
- اشتفان تسوایگ نیز در توصیف انقلابها میگوید: «مردم هرگز برای چیزی به پا نمیخیزند، بلکه همیشه بر علیه چیزی قیام میکنند.»
۳.۲. حقیقت به مثابه بیتابی (لویناس و وجدان اخلاقی)
این تحلیل، مفهوم حقیقت را از حیطه نظریِ صرف (مطابقت با واقعیت عینی) به حیطه عملی-اخلاقی منتقل میکند. از منظر امانوئل لویناس، حقیقت در «مسئولیت در برابر رنج دیگری» و «پاسخ به فراخوان چهره او» متجلی میشود. حقیقت کاوه، یک نظریه انتزاعی درباره حکومت مطلوب نیست؛ بلکه بیتابی مقدسی است در برابر فریاد خفهشده همگان. حقیقت، در این لحظه تأسیسی، همان موضعگیری اخلاقیِ قطعی علیه شرِّ تجربهشده است.
۴.۱. پوستِ بیبها و ناسزاواری که تبدیل به پرچم (درفش کاویانی) شد: تقدسزایی انقلابی
«بدان بیبها ناسزاوار پوست / پدید آمد آوای دشمن ز دوست». این بیت، قلب نظریه نمادینِ گفتمان مقاومت را نشان میدهد. هر شیءِ پیشپاافتادهای (یک پوست، یک رنگ، یک شعار) میتواند در «لحظه گفتمانی» خاص، به نمادی تقدیسیافته تبدیل شود. این تقدیس، نه به دلیل ذاتِ آن شیء، بلکه به دلیل کارکرد مرزبخشی آن رخ میدهد. تکه پوست بیارزشی که بر سر نیزه شده، مرزی میان «ما» (مخالفان ضحاک) و «آنها» (حامیان نظام) میکشد. این نماد، سوژههای پراکنده را به سوژههای جمعی تبدیل میکند.
۴.۲. درفش کاویانی به مثابه «رخداد» (Event)
از منظر فیلسوفانی مانند آلن بدیو، یک «رخداد» (Event) آن چیزی است که از منطق عادی موقعیت بیرون میزند و امکانهایی را آشکار میکند که پیش از آن ناممکن مینمودند. افراشتن درفش کاویانی یک «رخداد گفتمانی» است. این کنش، امکان «مقاومت سازمانیافته» را - که در گفتمان مسلط ضحاک («شاهِ دیو») ناممکن قلمداد میشد - به یک امکان بالفعل و واقعی تبدیل میکند. این رخداد، زمینه را برای بازنویسی کامل قواعد بازی سیاسی فراهم میآورد.
اسطوره کاوه نظریهای بدیع درباره خاستگاه گفتمان مقاومت ارائه میدهد که با نظریههای گفتمان معاصر همخوانی عمیقی دارد:
۱.تقدم نفی بر ایجاب: گفتمان مقاومت در ابتدا حول یک «نه»ی جمعی به وضع موجود شکل میگیرد، نه یک «آری» به برنامهای کامل.
۲.اتحاد حول یک دال تهی: نمادهای مقاومت (درفش) زمانی قدرتمند میشوند که بتوانند به «دالهای تهی» تبدیل شوند و معانی مختلف را در خود جای دهند.
۳.گذار از حیات برهنه به شکلی از زندگی: مقاومت با امتناع از پذیرش «حیات برهنه» و اعلان شکلی از زندگی مبتنی بر عدمسازش آغاز میشود.
۴.حقیقت به مثابه کنش اخلاقی: در لحظات تأسیسی، حقیقت امری اخلاقی-عملی است: همان بیتابی و امتناع رادیکال از ظلم.
جنبشهای اجتماعی بدون رهبر/ایدئولوژی منسجم: بسیاری از جنبشهای معاصر (از بهار عربی تا اعتراضات اخیر) دقیقاً با همین منطق شکل میگیرند: اتحاد حول نفی وضع موجود، پیش از آنکه حول برنامه آینده اجماعی باشد. قدرت آنها در همین «نه» جمعی است و ضعف احتمالیشان نیز در گذار از «نفی» به «ایجاب».
نقش نمادها: یک شعار، یک رنگ، یک ژست (مانند پوستین کاوه) میتواند به دال مرکزی یک جنبش تبدیل شود. این نمادها نه به دلیل معنای ذاتی، بلکه به دلیل تواناییشان در ایجاد مرز و هویت جمعی قدرتمند میشوند.
خطر دوگانهسازی: اگرچه این دوگانهسازی (خیر/شر) برای بسیج لازم است، اما اگر در مرحله ساخت جامعه جدید نیز تداوم یابد، به کلیشهسازی خشونتبار و حذف دگراندیشان منجر میشود. پس از پیروزی، چالش اصلی عبور از منطق سلبی به منطق ایجابی است.
همانگونه که فردوسی به زیبایی اشاره میکند، آن پوست بیبها، آوای دشمن را از دوست آشکار کرد. این، کارکرد نهایی هر گفتمان مقاومتی است: ایجاد یک مرز روشن اخلاقی-سیاسی. مرزی که پیش از آن، در ابهام و هراس محو شده بود. شاید وعده نهایی جنبشهای رهاییبخش نیز نه تحقق بهشت زمینی، بلکه ناممکن کردن سازش با دوزخ موجود باشد. در این معنا، درفش کاویانی همواره بر نیزه تاریخ افراشته خواهد ماند، نه به عنوان تصویری از آرمانشهر، بلکه به عنوان نمادِ همان «نه»ی بزرگ و مقدسی که هر تجدید حیات سیاسی با آن آغاز میگردد و «همین برای آغاز تاریخ کافیست.» تاریخ نه با برنامهریزی دقیق، که با بیتابی مقدسی آغاز میشود که دیگر نمیتواند سازش کند. و این بیتابی، خود عمیقترین شکل حقیقت در یک زمانه ظلمانی است.