ویرگول
ورودثبت نام
جلیلی
جلیلیفراموش مکن اینجا تک و تنهایم و کسی که مرا بفهمد اینجا نیست اندیشه‌ام گویی تحلیل می‌رود این همانا مردن است اگر سکوت کنم.
جلیلی
جلیلی
خواندن ۲ دقیقه·۶ روز پیش

نقشۀ روی دیوار

اتاق کوچکی‌ست و روی دیوارِ روبه‌رو نقشه‌ای قدیمی از ایران وجود دارد؛نقشه‌ای رنگ‌ و رو رفته با گوشه‌های تاخورده.

پنجره نیمه‌باز است. صدای شهر بصورت نامفهوم به گوش می‌رسد.

مرد اول کنار نقشه ایستاده.

مرد دوم روی صندلی نشسته، سیگار خاموشی میان انگشتانش دارد.

اولی: بازم که به گذشته چشم دوختی.

دومی: نه. دارم مطمئن می‌شم هنوز چیزی هست که بشه نگاش کرد.

اولی: همین نگاه کردنه که ما رو فلج کرده. وطن رو تبدیل کردیم به موزه. شیء مقدس، نه رابطه.

دومی (با لبخند کمرنگ): و تو می‌خوای تبدیلش کنی به پروژه؟ مثل همهٔ پروژه‌ها: جدول زمان‌بندی، مسئولیت، اخلاق؟

اولی: نه پروژهٔ مدیریتی. پروژهٔ وجودی. عشق به چیزی که هنوز نیست.

دومی: اینجا همون جائیه که من بهش شک دارم،

تو از عشق می‌گی، اما ابزارش رو نداری. از آینده می‌گی، انگار آینده چیزیه که فقط با خواستن میاد. (بلند می‌شود، به نقشه نزدیک می‌شود.)

دومی: می‌دونی این نقشه چرا این‌قدر مهمه؟

نه چون گذشته باشکوه بوده. چون وقتی همه‌چیز فرو ریخت، همین تصویر ما رپ نگه داشت نه نهاد، نه امکان کنش—فقط حافظه.

اولی: حافظه‌ای که به هیولا تبدیل شد. به اسطورهٔ فلج‌کننده. به افتخاری که هیچ مسئولیتی نمیاره.

دومی: مسئولیت برای کی؟ برای کسی که از اول بازی بیرون بوده؟ برای نسلی که هر بار دست دراز کرد، تنبیه شد؟

اولی: اگر مسئولیت رو نپذیری، هیچ‌چیز ساخته نمی‌شه.

دومی: اگر امکانش نباشه، پذیرفتنش فقط خودسرزنشیه. (سکوت. صدای بوقی از خیابان می‌آید.)

اولی: می‌دونی چرا این‌همه از هنر تاریخی حرف می‌زنم؟ چون ملت ما هنوز اسم زخم‌هاش رو بلد نیست. هیولاها بی‌نام موندن.

دومی: یا شاید ملت از اسم‌گذاری خسته شده. هر بار که تاریخ رو صدا زدند، یکی ازش سوءاستفاده کرد. برای بودجه، برای ایدئولوژی، برای تحقیر دوباره.

اولی: پس چه؟ فراموشی؟

دومی: نه. نوستالژی. همون چیزی که تو تحقیرش می‌کنی. نه برای ساختن، برای زنده موندن.

اولی: اما زنده موندن کافی نیست.

دومی: برای کسی که هر روز می‌میره، هست.

(مکث طولانی‌تر.)

اولی (آرام‌تر): من نمی‌گم گذشته رو دور بندازیم، می‌گم باید از حالت شیء مقدس خارجش کنیم.

تبدیلش کنیم به گفت‌وگو.

دومی: منم می‌گم گفت‌وگو وقتی ممکنه که طرف مقابل احساس امنیت کنه. ملتی که مدام تحقیر شده، اول پناه می‌خواد، نه پروژه.

اولی: پس حق با کیه؟

دومی: هیچ‌کدوم‌ یا هر دو، در زمان‌های متفاوت.

(نگاهشان روی نقشه گره می‌خورد.)

دومی: شاید وطن نه معشوقه، نه پروژه. شاید وطن یه بیماری مزمن باشه که بعضی روزها فقط می‌شه با خاطره تحملش کرد و بعضی روزها باید درمانش رو جدی گرفت.

اولی: و هنر؟

دومی: اگر زنده باشه، هم خاطره رو می‌شکافه هم خیال آینده رو ممکن می‌کنه.

سیگار هنوز روشن نشده. پنجره را می‌بندند. نقشه هنوز سر جایش است.

.

نمایشنامهدیالوگداستان کوتاهوطن
۶
۰
جلیلی
جلیلی
فراموش مکن اینجا تک و تنهایم و کسی که مرا بفهمد اینجا نیست اندیشه‌ام گویی تحلیل می‌رود این همانا مردن است اگر سکوت کنم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید