کلافه از اینکه باز تلفنم زنگ خورده و باز مریض دارم، وارد اورژانس میشوم و در این فکرم اگر من جای این خانواده ها بودم چه تصمیمی میگرفتم؟
و تمام نیرویم را جمع میکنم که بدون بحث و جدل متقاعدشان کنم در این ایام بستری کردن برایش فایده ای ندارد؛ که لباس زرد و سفید پرسنل ems(اورژانس) نظرم را جلب میکند و در کسری از ثانیه تمام آن بی خانمان ها، معتادها و بیماران اختلال شخصیتی که خانواده را عاصی کرده اند و احتمال قریب به یقین یا پایشان عفونت دارد یا سرشان ضربه خورده و.... و بحث و جدل هایی که با ems میکنم که ببرد بیمارستانی که مسائل مدیکالش رسیدگی شود و بعد بیاورد، مثل فیلمی از جلوی چشمانم میگذرد..
چیزی شبیه روز محشر که میگویند قرار است از نو و با سرعت بازپخش شوم.
آقای خوشتیپ ems به استقبالم می آید و با تبریک سال نو فضا را تلطیف میکند.
لبخندی از سر احترام میزنم و توی دلم میگویم کور خواندی اگه مشکل دار باشه بیخ ریش خودته!
آرام صحبت میکند:
بیمار دختر ۱۶ ساله ست که مردم زنگ زدن خواسته خودش رو پرت کنه پایین.
همانجا می ایستم که به جمعیت پشت در اتاقم نزدیک نشوم
میپرسم : کسی از خانواده ش خبر داره؟
میگوید اصرار کرده که به خانواده ام بگویید فشارش افتاده...
دلم میریزد
چند قدمی که تا تریاژ میروم را به خاطر ندارم
می بینمش
دختری که دستهایش را به هم فشار میدهد
سرش را پایین انداخته و میلرزد.
سلام میکنم و به اسمروی برگه نگاهی می اندازم:
با سوال میپرسم یَمنا؟
میگوید یُمنا!
میگویم اسم قشنگیه یعنی چی؟
با پوزخندی ناامیدانه بدون اینکه نگاهش را به من بدهد میگوید یعنی پیام آور و باعث خوشبختی!
اوضاع از قبل هم دراماتیک تر میشود
بی حسی دست و پایم به نخاع رسیده..
چند ثانیه سکوت میکنم.
آرام و در فضایی خصوصی میگویم: میخواهی توی اتاق کمی باهم حرف بزنیم؟
نگاهی به من میکند و با بی میلی میگوید باشه.
دنبالم راه افتاده ست
به پشت در اتاق ویزیت که میرسم پنج شش نفر نشسته اند تا مرا می بینند شروع میکنند به حرف زدن و دو نفر هم داخل اتاق..
رو به یمنا میگویم همینجا بشین صدات میزنم.
با خودم میگویم بهتره اتاق آرام باشه که دعوتش کنم و باهاش حرف بزنم
مدام که مریض ها را ویزیت میکنم تصویر او جلوی چشمم است
کارمکه تماممیشود شاید چند دقیقه بعد صدایش میزنم
کسی جواب نمیدهد
دوباره صدا میزنم ولی باز کسی جواب نمیدهد
اینترن را میفرستم که پیدایش کند اما...
ما فرصت را از دست داده ایم!
یمنا رفته است
بی خبر
با نگرانی از اینترن می پرسم کسی باهاش نبود قبل از اینکه من بیام
مطمئن نیست اما میگوید یکی دو نفر انگار آشنایش بودند
اما شک دارد..
یمنا تنها رفته ست؟
کجا رفته؟
آن یکی دو نفر آشنایش بودند؟
...
تیر خلاص را خورده ام
خودکار را می اندازم
و از ترس، بهت و بی حسی اندام ها نمی توانم تکان بخورم
اینترن طفلک مثل مرغ سرکنده هی راهرو اورژانس را بالا پایین میکند اما نیست.
او رفته است.
شاید این مرگبار ترین" به تاخیر انداختن" زندگی ام باشد
یمنا فرصتی نداشت که بخواهد ده دقیقه اش را به من بدهد .
انگار در کوهستانی که مه غلیظ گرفته است گیر افتاده ام نه راه پس دارم نه پیش...
می ترسم.
و تصویر دستهای عرق کرده اش که به هم فشار میدهد لحظه ای از پیش چشمانم نمیرود...
اولین روز بهار ۱۴۰۴