ویرگول
ورودثبت نام
شکیبا مرادیفر
شکیبا مرادیفر
شکیبا مرادیفر
شکیبا مرادیفر
خواندن ۱ دقیقه·۱ سال پیش

مادر

تمام طول مسیر برگشت از سفر به تو می اندیشم و تو را خطاب میکنم، آنقدر در خیالاتم با تو غرق شده ام که یادم میرود برف پاک کن را خاموش کنم در حالیکه آسمان گریه هایش را کرده...

بابا قربیلک را پایین میدهد و با تعجب به من نگاه میکند فکر میکند خوابم گرفته و شروع میکند به حرف زدن ... اما من لا به لای سکوت ها باز به تو فکر میکنم...

به زخم های تنت.. به دامن پر چینت که هر چینش هوش از سر هر کسی میپراند.. مثل سربازی که دشمنش را گم کرده باشد تنفگ به دست حیرانم که به کدام سمت نشانه بروم وقتی به خودم می آیم نمیدانم چند دقیقه ست که پشت فرمانم چقدر دور شده ام و چقدر نزدیک..به پیکر زخمی ات نگاه میکنم دلم میگیرد از این همه زیبایی و شکوه که هدر میرود و هیچ کس به فکر سفید شدن تار به تار موهای تو نیست ... و هرکس که فکر میکند قدرتی دارد از نامت بهره ای میگیرد برای خودش در حالیکه نمیداند این "خود" بی تو هویتی ندارد ...!

مادرم! ایران بانو!در این شب سیاه گیسوان سپیدت را باز کن...باز چرخی بزن، دستی بیافشان...

۱۴۰۴/بهار


۴
۵
شکیبا مرادیفر
شکیبا مرادیفر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید