
قلمم در مقابل هجوم دردهایی که التماس کنان ، خواهان زودتر شنیده شدن هستند سر خم میکند ، بی گمان طعم رنج را بی هیچ سخنی از نگاه های زخم خوردهٔ شان در خود میپذیرد و آنگاه وظیفه اش را باز هم با خود مرور میکند...
وظیفهی فریاد زدن دردِ بی درمانِ دردهایِ دنیا را...و آنجاست که باز میپرسد چگونه رنگ بخشد بر اعماق کلماتی که روزهاست رنگی را به چشم ندیده اند...؟
چگونه نور ببخشد بر قلب کسانی که تاریکی سدی برای بیان احساسات، افکار، زیبایی ها و عشقشان شده ، آن هم وقتی هرکه را میبیند در حال دست و پا زدن برای فرار از باتلاق زخم هایش است؟
به راستی اگر دنیا گرمیِ بی بدیلِ دستانِ پررمز و رازِ آینده سازِ خوش آوازِ زندگی خواهِ مانایش را از او بدزدد و در دلِ دنیای دور تر از رویاها مخفی کند چه؟
یعنی او هم قرار است همچون دوستان دیرینه اش در خلأیی پر از مرگ بغلتد و بگوید...
اسیر زندگی ای شدیم که بوی مرگ میدهد؟
دلتنگ عزیزانی شدیم که سیمای بیگانه داشتند؟
و در انتظار آرزوهایی نشستیم که رنگ رویاهای محال دارند؟
پینوشت:شروعی برای بازگشت به آنچه گذشت...