
ترس دیده شدن در جهانی که اجزایش عقده ی به نمایش کشیده شدن را در رویاهایشان آرزو میکنند؟
قادر به زندگی در زندگانیِ رمزآلوده ی رازمنشانه ی بی ذوقِ زهر ریزِ گذرنده ی زمانه ای نیستی،که بجای مروارید های لطافت از آسمانش سنگ هایی از جنس روح زخم خورده ات فرو میریزاند.
سرزنشت نمیکنم...!
اینجا هستم تا خستگی هایت را آنچنان که شایسته ی درک است نوازش کنم...
تا بشنوم آنچه را که از عهده ی شنیدنش برنمیآمدند ، ببینم اندوهی را که چشمی برای دیدنش نداشتند ، بخوانم ابیاتی را که از ترس در بند بند وجودت زندانی شده تا راهی برای فرار نداشته باشند و کنارت رشد کنم تا ریشه های آسیب دیده ات را با لمسی از جنس جاودانگی ترمیم ببخشم...
آرزوهایت که روح آزادی خواهانه و ظاهر بلندپروازانه داشتند کجایند؟میخواهم با رنگ هایی به زلالیِ قلب صافت رنگشان کنم...ولیکن میترسم رنگ هایم با هجومِ سوزشِ درد هایت کم بیاورند.
اگر چنین شد؛فکر نکنی ساده از کنار رنج هایت میگذرم!نه...
وجدانی که سیرت انسان را به سمت نیکی سوق میدهد ، تا آنجا که با بخشی از وجودم برای دردهایت مرهمی ساخته و محو شدن اشک هایت را با لبخندی عمیق تر از عمق وجودم پاسخ دهم، اجازه ی کناره گیری صادر نمیکند...