در روزگار عجیبی زیستیم
روزگاری پراز رنج و بیرحمی
روزگاری که کودکان زخم خورده و گرسنه را بازیگران گریم کرده مینامیدند
روزگاری که کودکان به جای طناب بازی و گرگم به هوا با طنابی در هوا خود را خفه میکردند.
و آنانکه سخن حق میگفتند را به اسیری میبردند و آنان که مجیز زمامداران میگفتند بر کرسی مقام مینشستند.
زورمان زیاد نبود
سعیهایمان بینتیجه میماند
و شما
یادتان باشد اگر روزی از بیچارگی و نقصهای ما گفتید
از روزگار سخت ما هم بگویید
از دستهای بسته و پاهای در زنجیرمان
از لبان دوخته مان
از اشکهای خشک شده در چشمهایمان
از رنجهایمان هم بگویید
از دروغهایی که به ما گفتند هم بگویید
ما هر روز که از خواب بر میخواستیم در بیداری کابوس میدیدیم
هر روز به هم تسلیت میگفتیم
هر روز فریادمان را فرو میخوردیم
ما ترسو نبودیم اما ما را ترسو بار آوردند
مارا بی صفت کردند تمام صفتهای خوبمان را از دست دادیم
ما مهربانی و دستگیری را از دست دادیم
ما هر روز از هم انتقام می گرفتیم
ما در روز با چشمانی باز همدیگر را متهم میکردیم و آنها در شب با چشمانی بسته ما را میزدند
و ما به فکر خودمان بودیم به فکر سیر کردن شکممان
ما را حقیر کردند
ما را فقیر کردند
ما را همچون گدایان در صف ایستاده و کاسه به دست برای گرفتن جیره غذایی بار آوردند
و پناه بردیم به صف، پناه بردیم به پول، پناه بردیم به هرچه غیر از آدمیت...