جای خالی تو

در التهابِ آمدنت بودم یا در انتظارِ آمدنت! نمی‌دانم! قرار بود بیایی و من منتظرت بودم و فکرِآمدنت طعم خوبی داشت. خیالِ داشتنت چه دلنشین بود. به پاس این همه راهی که آمده بودی ستایشت کردم. تو با نَفسِ من درآمیختی تو را در تمام سلول هایم احساس میکردم.‌‌ولی به یکباره چه شد در میانه ی راه؟! که به ناگاه خبر دادی نمی‌آیی!
چه تلخ بود آنشب، به یکباره خالی شدم از تو و گریستم بسیار و خسته شدم از ضیافتی که به پا نکردم و خسته از راهی که نپیمودم برای پیشوازت...
جای خالی تو چقدر درد داشت!
نیامدی و نشد که هیچ وقت
گریه کنی
نشد بخندی
نشد مریض شوی
نشد موسیقی گوش کنی
نشد بدوی
نشد عاشق شوی
نشد برقصی
نشد رنج ببری
و درد بکشی
نشد
نیامدی و نشد