طرح اولیه یک داستان
بالاخره روز افتتاحیه باغ وحش رسید.
همه حیوانات مشتاق و کنجکاو برای دیدن باغ وحش جمع شده بودند. تا به حال کسی از نزدیک آنجا را ندیده بود. آنها با دیدن چند عکس تبلیغاتی از باغ وحش که روی درختها نصب شده بود کنجکاوی شان گل کرده بود. همه حیوانات با بچه هایشان به سمت باغ وحش حرکت کردند.
صفی طولانی بسته شده بود و همه بلیط به دست منتظر بودند.
بالاخره انتظار به پایان رسید در باغ وحش باز شد و همه حیوانات با علاقه و شتابان وارد شدند بچه ها از همه مشتاق تر بودند چون تا به حال گونه انسانی را از نزدیک ندیده بودند و خیلی دلشان میخواست اطلاعاتشان درباره انسانها بالا برود.
مدیریت باغ وحش تصمیم گرفته بود برای اینکه حیوانات کاملا با نحوه زندگی انسانها آشنا شوند و اطلاعات کاملی به دست بیاورند به انسانها اجازه دهد هرطور دلشان میخواهد قفسهای خود را بچینند و آزادانه در قفسها زندگی کنند آنها همگی توسط دوربینهایی کنترل میشدند و اجازه نداشتند از قفسهای مخصوص شان خارج شوند. قفس ها طوری طراحی شده بودکه بازدیدکنندگان بتوانند به راحتی انسانها را تماشا کنند و با نحوه ی زندگی آنها آشنا شوند ولی آدم ها نمیتوانستند بیرون را ببینند. قفس ها از شیشه هایی ضخیم ساخته شده بود که از داخل دیدی به بیرون نداشت گرچه انسانها میدانستند که زیر نظر هستند.
حیوانات قفس ها را یکی یکی جلو میرفتند و با چشمانی از حدقه بیرون زده و هاج و واج به تماشای آدم ها مشغول بودند. آدم ها آزادانه و بی خیال هرکاری که دلشان میخواست میکردند رفتارهایی غیرعادی و باور نکردنی .....
بعضی ها انگار خودخواسته خود را به نمایش گذاشته بودند برهنه شده بودند و رفتارهای عجیب و غریب انجام میدادند و به شکل تهوع آوری رفتار میکردند حیوانات در گوش هم پچ پچ میکردند و با دهانی باز به همدیگر نگاه میکردند بعضی از انسانها فریاد میزدند و دشنام میدادند تعدادی هم بچه ها را اذیت میکردند از چهره بچه هایشان معلوم بود که غمگینند و برخی در حال اشک ریختن بودند غذا خوردن های با ولع و پرسرو صدا، کتک زدن همدیگر و حتی کشتن همدیگر هم در قفس ها دیده میشد.
یعنی انسانها اینگونه زندگی میکنند؟ این را یکی از حیوانات گفت و حیوان دیگری دست زن و بچه اش را گرفته بود و با عصبانیت به سمت در خروجی میرفت. بعضی ها جلوی چشمان بچه هایشان را گرفتنه بودند. سروصدای حیوانات کم کم بالا رفت و همهمه به پا شد: اینجا دیگر کجاست؟ حیوانات شروع کردند به پرتاب کردن هر چه که دم دستشان بود به سمت قفس ها اما قفس ها محکم تر از آن بود که بشکند و آدم ها بی خیال تر از آن بودند که متوجه شوند.
مدیریت باغ وحش از بلندگو اعلام کرد که لطفا نظم را رعایت کنید. یکی از حیوانات با صدای بلندی فریاد زد چطور میتوانیم ساکت باشیم تماشای آدم ها برای بچه های ما بدآموزی دارد ما بچه ها را آوردیم تا با گونه انسانی و نحوه زندگی شان آشنا شوند و دانش شان اضافه شود ولی اگر از رفتار انسانها تقلید کنند و باعث شود از راه درست حیوانی خود منحرف شود ما چه خاکی بر سرمان بریزیم دیگر سنگ روی سنگ بند نمی شود. این باغ وحش را تعطیل کنید این موجودات کثیف و بیرحم و غیر عادی را از اینجا ببرید.
و به یکباره همهمه و شورش بیشتر شد تا اینکه مدیریت باغ وحش مجبور شد چراغ های قفس ها را خاموش کرده و حیوانات را به بیرون از باغ وحش هدایت کند و به آنها قول داد که به این موضوع رسیدگی کند. باغ وحش به مدت طولانی تعطیل شد. جلسات زیادی برگزار شد و در نهایت تصمیم گرفتند به خاطر سود مالی و سرگرمی ای که وجود باغ وحش برای جنگل داشت کار را ادامه بدهند اما فقط تعداد محدودی از انسانها را آنهم با دست و پای بسته در قفس های کوچک نگهداری کردند و بعد از ساعت کاری باغ وحش دست هایشان باز میشد تا غذا بخورند و به کارهایشان برسند.
دوباره باغ وحش باز شد و دوباره حیوانات میتوانستند هر موقع حوصله سان سر میرود و یا کنجکاوی شان گل میکند و همینطور برای آشنایی کودکانشان با گونه انسانی به باغ وحش بروند و لذت ببرند.