من خوشبخت ترین آدمها هستم و صاحب یک مهمانخانه
مهمانخانه ای برای بچه ها
بچه های زیبا و دوست داشتنی که نان آور خانه هایشان هستند.
البته هر کودک دیگری که دلش بخواهد می تواند به مهمانخانه من بیاید. فقط کودکان.
بچه ها همیشه خسته و گرسنه میآیند و من برایشان میز غذا میچینم صدای موسیقی و یا قصه های موزیکال همیشه در فضای مهمانخانه شنیده میشود. اول که میآیند اگر هوا سرد باشد برایشان شیرکاکائو گرم میاورم و اگر هوا گرم باشد بستنی. بعد از آنها میپرسم که چه میل دارند ساندویچ کره و مربا یا پنیر و گردو ماکارونی یا کتلت پیتزا یا سیب زمینی سرخ کرده هر چه دوست دارند سفارش میدهند و من به سرعت برایشان آماده میکنم یک اتاق اسباب بازی هم در مهمانخانه ی من هست تا اگر حوصله شان سر رفت بتوانند مشغول بازی شوند و تا زمان آماده شدن غذا سرگرم باشند. البته مداد رنگی و کاغذ سفید هم روی میزها گذاشته ام تا به جای دستمزد برایم نقاشی بکشند بچه های بزرگتر اگر خواستند چیزی برایم مینویسند گرچه بچه ها با طرح کشیدن راحت ترند تا نوشتن متن چون بزرگی آنچه در فکر و قلبشان است سخت است به کلمه تبدیل کنند هنوز مثل بزرگترها درگیر بازی با کلمات نشده اند خیلی راحت و صادقانه میگویند خوشمزه است دلم تنگ میشود بیا با هم بازی کنیم دوستت دارم حرفهایشان حقیقت محض است اگرتو را بغل کردند و بوسیدند البته بدون اینکه مجبورشان کرده باشی که تو دیگر خوشبخت ترین خواهی بود
آنروز هم مثل همیشه کودکان زیادی در مهمانخانه بودند و شب که شد من خسته بودم و مشغول استراحت. شبها خستگی خوشایندی به سراغم میآید خستگی شیرین و لذت بخش. داشتم دستمزدهایم را نگاه میکردم که چشمم افتاد به نقاشی رعنا نقاشی زنی را درست وسط صفحه کشیده بود با پیراهن دامن کلوش سبز رنگی که روی سینه اش یک قلب بزرگ آبی رنگ بود در یکی از دستهایش بشقاب غذا بود و در دست دیگرش کتاب. کنار زن تعداد زیادی گل کشیده بود و قطرات باران که روی گل ها می ریخت. امروز چرا وقتی رعنا رفته بود من متوجه نشده بودم. نقاشی را روی میز گذاشته بود و بدون خداحافظی رفته بود. رعنا دختری ده ساله بود که خواهر کوچکش را به پشت میبست و اسپند دود میکرد هر وقت میامد توی مهمانخانه با خودش بوی اسپند میآورد مادر و برادرش هم جای دیگری کار میکردند اما پدرش زمینگیر بود و معتاد. رعنا نمیتوانست به مدرسه برود و همین موضوع ناراحتش میکرد اولین روزی که آمده بود به مهمانخانه را یادم هست سفارش کتلت داد و وقتی میرفت به من گفت خاله من امروز میخواستم خودمو بندازم جلوی یکی از اینماشینها دیگه خسته شده بودم از این زندگی گفتم هم خودمو راحت کنم هم یه پولی گیر مادرو پدرم بیاد ولی وقتی از اینجا رد شدم و بوی کتلت های شما به دماغم خورد منصرف شدم فهمیدم کههنوز هم چیزای خوب توی دنیا هست حالا حتی اگه مدرسه نرم و مجبور باشم هر روز کار کنم ولی بازم از بودن توی این دنیایی که بوی کتلت میده راضی ام اینو گفت بغلم کرد محکم فشارم داد و اینطوری بود که من از اونروز خوشبخت ترین آدمها شدم.