میدویم...
و گرد تاج پادشاهانی که فکر میکردند حکومتشان ابدیست به هوا بلند میشود...
خاک شدهاند آنان که آرزوهایمان را سربریدند و مجبورمان کردند خون های ریخته شده بر سنگفرش ها را خودمان پاک کنیم.
مجبورمان کردند که در سکوت به آرزوهای بربادرفته مان بخندیم و قطره اشک سرازیر شده از گوشه چشممان را با آستین های چرک و پارهمان پاک کنیم.
چشمهایمان تار شد و نتوانستیم ببینیم چگونه
تمام حق مان از زندگیِ نقد را بردند و بهشتی نسیه نصیبمان شد...
خسته ایم...
میدویم و نمیرسیم...