راستش رو بخواین، من از اون آدمهام که خیلی سخت اعتماد میکنن. مخصوصاً وقتی پای آموزش آنلاین و اینجور داستانا وسط باشه. باورتون میشه تا مدتها حتی اسم فولیتو وی آی پی هم که میاومد، سریع رد میکردم؟ نه تجربهای داشتم، نه واقعاً ارزیابی کرده بودم.
فقط یه تصویر تو ذهنم بود: «باز یه سایت دیگه که میخواد پول بگیره و آخرشم هیچ چیز خاصی نداره.»
نه فقط فولیتو، حتی خیلی از سرویسهای آموزشی دیگه هم همینطوری بودن برام.
هرجا اسم یه پلتفرم درسی یا برنامهریزی آنلاین میومد، حس میکردم پشتش یا کلیشه است یا تبلیغی که قراره وقتمو تلف کنه.
همین قضاوتهام باعث شد هر وقت کسی از فولیتو حرف میزد، تو دلم بگم: «خب معلومه، پول گرفتن که تبلیغ میکنن!»
یعنی فولیتو برای من خلاصه شده بود تو ذهنیاتی که خودم ساخته بودم. بدون اینکه حتی یه بار وارد سایتش بشم یا ببینم چی ارائه میده.
این ذهنیت بدبینانه انقدر برام جدی بود که تا مدتها هیچکس نمیتونست راضیم کنه یه بارم شده امتحانش کنم.
اما خب... دنیا همیشه طبق ذهنیات ما پیش نمیره.
یه جایی رسید که دیگه راهی نبود جز اینکه تستش کنم و از همونجا بود که داستان عوض شد...
همهچی وقتی عجیبتر شد که دور و بریام یکییکی شروع کردن ازش حرف زدن.
نه فقط آدمای فضای مجازی، بلکه حتی یکی از بچههای کلاس که همیشه با سیستم کلاسیک درس میخوند.
اونم گفت «من با فولیتو پیش میرم.»
اونجا بود که برای اولین بار، شک کردم نکنه دارم اشتباه قضاوت میکنم؟
اما باز ذهنم دنبال دلیل میگشت که اعتماد نکنم.
میگفتم حتماً پول گرفتن، یا فلانی چون نتیجه گرفته داره فقط تجربهی خودش رو تعمیم میده.
یعنی ته ته ذهنم همچنان دنبال اثبات بد بودن چیزی بودم که حتی یک بار هم سعی نکرده بودم بفهممش.

از دور که نگاه میکردم، فولیتو شبیه خیلی از اون سایتهایی بود که با رنگهای شارپ و شعارهای انگیزشی، سعی میکنن خودشونو متفاوت نشون بدن.
تو صفحهش پر بود از اسم رتبههای برتر، نمودار رشد و کلی ادعای خفن در مورد موفقیت تحصیلی.
یعنی همهی اون چیزهایی که معمولاً باعث میشه من بیشتر شک کنم تا جذب شم.
بهنظرم یه ترکیب بود از «تولید محتوا برای متقاعد کردن» و «ظاهر خیلی تر و تمیز»
و من؟ خب من کلاً به ظاهر زیاد اعتماد ندارم. همیشه دنبال اون چیزیام که پشت پردهست.
بیشتر از همه، ادبیات سایت بود که برام جالب بود. یه جوری طراحی شده بود که انگار داره مستقیم با خودت حرف میزنه.
نه رسمی، نه لوس. یه چیزی بینش.
ولی باز ذهنم مقاومت داشت. میگفتم: اگه انقدر خوبه، چرا تا حالا نشنیدم؟ چرا یکی از معلما یا مشاورای مدرسهمون چیزی ازش نگفته؟
رفتم سراغ سرچ. دیدم صفحه اصلیش هنوز سادهست ولی یه vibe خاص داره.
اونجا بود که برای اولین بار، تصمیم گرفتم دقیقتر نگاه کنم به فولیتو و ببینم واقعاً پشت این ظاهر، چی خوابیده.

همه چی از یه جلسه مشاوره شروع شد.
مشاورمون که اتفاقاً خودش خیلی سختگیر بود، یه روز گفت:
«ببین، اگه نمیخوای دوباره تو همین دور باطل بچرخی، حداقل یه بار برو سراغ ابزارایی که بقیه هم ازش جواب گرفتن. یکیش هم فولیتوئه.»
شوک شدم. چون اون آدم همیشه با دورهها و پلتفرمهای موسسات کنکوری مشکل داشت. یعنی اگه اون میگفت امتحانش کن، حتماً یه چیزی توش بود.
اولش باز تردید داشتم.
اما بعد دیدم حتی دو تا از دوستام که خیلی اهل درس نبودن، شروع کردن به استفاده ازش. یکیشون حتی گفت «با فولیتو یه برنامهریزی گرفتم که دقیقتر از خودم منو میشناسه!» اونجا دیگه قانع شدم که باید یه بار امتحانش کنم. چون دیگه نمیخواستم وقت تلف کنم.
فکر کردم حتی اگه خوب نباشه، حداقل یه بار استفادهم میتونه واقعبینترم کنه.
من یه دوستی دارم که همیشه با هر چیز آنلاین و غیرمدرسهای مخالفه. از اون آدمایی که میگه «هر چی میخوای یاد بگیری، تو کلاس مدرسه هست. بقیهش اصلا نیاز نیست و وقت تلف کردنه.»
حالا تصور کن همین آدم یه روز اومد و گفت: «ببین، فولیتو رو یه بار امتحان کن. چیز بدی نیست.»
اولش فکر کردم شوخی میکنه یا شاید پول گرفته که تبلیغ کنه! ولی واقعاً دیدم از تجربهی خودش گفت، نه تعریف کلی.
برام عجیب بود چون اگه همین آدم یه چیزی رو پیشنهاد بده، یعنی واقعاً دیده که مفیده.
همون جملهش منو کشوند که حداقل برم ببینم توی سایت چی به چیه.
همهچی از همونجا شروع شد.
وقتی چند نفر پشت سر هم شروع کردن راجع به فولیتو حرف زدن، طبیعتاً یه فشاری حس میکردم. نه از اون فشارای مستقیم که بگن «حتماً باید بری»، ولی یهجوری بود که انگار اگه نری، یه چیز مهم رو از دست میدی.
با این حال، تصمیم نهایی رو کسی برام نگرفت. خودم بودم که نشستم با خودم فکر کردم.
گفتم: اگه قرار باشه همیشه با شک پیش بری، شاید هیچ وقت نتونی چیز جدیدی رو تجربه کنی.
این شد که رفتم و سایت رو باز کردم. نه بهخاطر اینکه بقیه گفتن، بلکه چون حس کردم وقتشه یه بار هم شده خودم امتحان کنم و نتیجه رو خودم ببینم.
اولین چیزی که توجهمو جلب کرد، سرعت لود صفحهها بود.
واقعاً انتظار داشتم با یه سایت کند و شلوغ طرف باشم، اما همهچی خیلی روان و تمیز بود.
یهجورایی احساس میکردم که انگار برای من طراحی شده، نه صرفاً یه سایت بزنن که بگن ما هم هستیم.
جالبتر این بود که بدون هیچ ثبتنام اجباری، میتونستم وارد بعضی بخشها بشم و بچرخم.
از اون مدل سایتا نبود که تا عضو نشی حتی نمیذاره بفهمی چی به چیه.
همین آزادی اولیه، نظرمو نسبت بهش یه کم عوض کرد.
بخش راهنما رو خوندم. مختصر بود، اما دقیق.
بعد رفتم سراغ نمونه برنامهریزیها.
اینجا بود که کمکم شکم تبدیل شد به کنجکاوی.
برنامهها نه فقط زمانبندی شده بودن، بلکه انگار یه آدم واقعی پشتشون نشسته بود.
همهچی با جزییات واقعی بود، نه فقط تیترهای فانتزی.
برای اولین بار احساس کردم دارم با یه پلتفرم مواجه میشم که میدونه کاربرش واقعاً چی لازم داره؛ نه صرفاً چی قشنگتره برای ارائه دادن.
قبل از اینکه وارد سایت بشم، یه تصور خیلی خاص ازش داشتم. فکر میکردم با یه فضای خشک، پر از تبلیغ، پر از وعدههای توخالی طرفم. یعنی واقعاً آماده بودم یه عالمه «اگه اینو بخری، موفق میشی» ببینم.
اما چیزی که دیدم، حداقل تو برخورد اول، خیلی فرق داشت. نه اینکه معجزه باشه، ولی صادق بود. هیچجا ادعای اغراقآمیز یا جملههایی که باهاش کلی آدم رو فریب میدن، ندیدم. یهجور روراستی توی همه چی بود. از انتخاب رنگا گرفته تا جملههای راهنمایی، حتی توضیح برنامهها.
انتظار داشتم مثل خیلی از پلتفرما، پر از بنر و پاپآپ باشه ولی نبود. ساده بود، خلوت، اما دقیق. انگار تیمی که پشت fullito vip هستن، تموم دغدغه دانشآموزا رو از قبل میدونستن.
یه چیز دیگه هم توجهمو جلب کرد: لحن.
خیلی از سایتای آموزشی یا خیلی خشک حرف میزنن، یا خیلی لوس.
ولی فولیتو تونسته بود یه بالانس عجیب پیدا کنه؛ نه حس کلاسخصوصی بهم داد، نه حس پیج انگیزشی اینستاگرامی.
یه حس انسانی و واقعی داشت که با ذهنیت اولیهم زمین تا آسمون فرق میکرد.

نقطهی عطف برای من اونجا بود که وارد پنل کاربریم شدم. واقعاً انتظار نداشتم ببینم همه چی واضح و ساده باشه. رابط کاربریش طوری بود که حس میکردم هوامو داره.
من تا اون روز فکر میکردم برنامه درسی فقط یعنی یه جدول ثابت که باید تا ته هفته از روش بری.
ولی اینجا وقتی ساعتهای مطالعهم، درسا، هدفم و حتی روحیهم رو وارد کردم، برام یه برنامه ساخت که انگار یکی نشسته و شخصاً تنظیمش کرده.
بعد رفتم سراغ بخش آزمونها.
بعضی آزمونها صرفاً سنجش نبودن، واقعاً کمک میکردن بفهمی کجای کاری.
و چیزی که برام خیلی جذاب بود، این بود که بعد از آزمون بهم مسیر پیشنهادی میداد؛ یعنی نمیگفت فقط اینو غلط زدی، بلکه راهکار هم میداد.
بخش پشتیبانی هم فراتر از انتظارم بود.
یه باکس گفتگو بود که انگار واقعی بود، نه اون چتباتهایی که فقط بلدن بگن «در حال بررسی هستیم».
دفعهی اول که سوال پرسیدم، دو ساعت بعد جواب گرفتم. انسانی، دقیق و بدون کپی پیست.
همهی اینها دستبهدست هم دادن تا بفهمم فولیتو صرفاً یه پلتفرم نیست؛ یه سیستم فکر شدهست، با جزئیاتی که نشون میده آدمای پشتش، خودشون تجربهی آموزش و استرس و رقابت رو داشتن.
برنامهریزی همیشه برای من یه چیز سخت و دستنیافتنی بود.
یا انقدر پیچیده بود که نصف وقتمو صرف چک کردنش میکردم، یا اونقدر کلیشهای که اصلاً برام کار نمیکرد.
ولی فولیتو یه چیزی داشت که تا حالا تجربه نکرده بودم:
برنامهای که مختص شرایط خودم بود، نه اینکه مجبور باشم خودمو باهاش وفق بدم.
مثلاً وقتی یه روز حال مطالعه نداشتم، یا یه درس خاصو نمیتونستم جلو ببرم، برنامه خودش جوری منعطف میشد که حس شکست نکنم. عجیبتر اینکه این برنامهریزی یهجوری بود که خودم احساس میکردم دارم هدایتش میکنم، نه اینکه فقط اجراکنندهی یه سیستم از قبل نوشتهشده باشم.
همین حس مالکیت، هم بهم انگیزه میداد، هم عزتنفس. این دقیقاً همون چیزیه که همیشه تو روشهای کلاسیک گم میشه.
خیلی از پلتفرما فقط آزمون میگیرن که بگن «ما هم آزمون داریم». چند تا سوال، یه درصد، نهایتش یه تحلیل سطحی. بعدشم ولت میکنن با همون دادهی خام. ولی تو فولیتو، ماجرا فرق داشت. بعد از آزمون، دقیقاً همونجایی که بقیه ولت میکنن، تازه کارش شروع میشه.
مثلاً بعد از اینکه یه آزمون ساده دادم و نمرهم متوسط شد، بهم نگفت فقط این سوالا رو غلط زدی.
اومد گفت: «تو توی فلان مبحث ضعف داری. این محتوا رو بخون، این تمرینو بزن، این زمانو براش بذار.»
اونجا بود که فهمیدم فولیتو صرفاً دنبال رتبه دادن نیست، دنبال رشد دادنه.
و این دقیقاً همون چیزیه که از آزمون یه ابزار یادگیری میسازه، نه فقط یه سنجش خشک.
اولین باری که یه سوال از پشتیبانی فولیتو پرسیدم، انتظار داشتم یه جواب از پیش آماده بگیرم.
همون جوابایی که هزار نفر دیگه هم گرفتن و آخرشم باید خودت بری پاسخ درست رو پیدا کنی.
ولی چیزی که دریافت کردم، فرق داشت. طرف واقعاً خونده بود چی نوشتم، سوالمو دقیق متوجه شده بود و جواب همون چیزی بود که نیاز داشتم، نه یه متن کلی.
حتی توی لحن نوشتنش میشد فهمید طرف مقابلم آدمه، نه یه سیستم از پیشبرنامهریزیشده.
نه عجله کرد، نه پیچوند. فقط دقیق خوند، بعد جواب داد.
برای منی که همیشه حس میکردم تو پلتفرمهای آموزشی نادیده گرفته میشم، همین «شنیده شدن» بزرگترین امتیاز بود. پشتیبانیای که فقط جواب نمیده؛ گوش میده.
قبل از فولیتو، چندتا از پلتفرمهای معروف آموزشی رو تست کرده بودم. بعضیاشون ظاهر خیلی خوبی داشتن، بعضیا محتوای آموزشی سنگین و حرفهای. ولی هیچکدوم نتونسته بودن یه تجربه کامل و منسجم بهم بدن.
مثلاً یکیشون فقط ویدئو میداد، بدون پشتیبانی.
اگه سوالی برات پیش میاومد، یا باید خودت میرفتی دنبالش یا قیدشو میزدی.
یه پلتفرم دیگه برنامهریزی داشت، ولی بهقدری خشک و اتوماتیک بود که بعد یه هفته حس کردم دارم با ماشین حساب زندگی میکنم.
تو بعضیاش، فقط ظاهر قشنگ بود.
ولی وقتی میرفتی توی دل محتوا، میدیدی بیشترش صرفاً ترجمهست، یا اینکه با یه فرمت تکراری همهچی رو پر کرده بودن.
یعنی برای منِ دانشآموز، چیز جدیدی نداشت.
فولیتو فرقش این بود که همه این بخشها رو با هم داشت، ولی بهجای اینکه «جمع بزنن»، ترکیبش کرده بودن.
انگار یه نفر نشسته بود و با خودش گفته بود: «اگه من دانشآموز بودم، واقعاً چی لازم داشتم؟»
همین نگاه انسانی و تجربهمحور باعث شد برام ملموستر بشه. نه یه اپلیکیشن خشک بود، نه یه مدرسه فانتزی دیجیتال؛ یه پلتفرم با برنامه، محتوا، آزمون، پشتیبانی و فضا برای فکر کردن.
من همیشه شکاک بودم. مخصوصاً نسبت به چیزایی که یهدفعه معروف میشن یا همه در موردش حرف میزنن. تو ذهنم همیشه این بود که اگه چیزی واقعاً خوبه، نیازی به اینهمه تعریف نداره. همین باعث شده بود سراغ هیچ پلتفرمی نرم، مگر اینکه واقعاً دیگه راهی نمونده باشه. فولیتو هم تو همین دسته قرار میگرفت. یه اسم جدید با ظاهر خوب که همه میگفتن «حتماً یه بار امتحانش کن».
چیزی که منو تکون داد، فقط امکاناتش نبود. رفتاری بود که پلتفرم باهام داشت. نه میخواست بهم چیزی زور کنه، نه منو با تبلیغ خسته میکرد. فقط پیشنهاد میداد. انتخاب با خودم بود.
این برای یه آدم شکاک، مهمترین چیزه. اینکه حس کنی داری تصمیم میگیری، نه اینکه یکی داره دستکاریت میکنه.
فولیتو نه فقط اعتمادم رو جلب کرد، بلکه باعث شد دوباره به بعضی چیزا فکر کنم. مثلاً اینکه شاید بدبینی بیشازحد، جلوی رشد آدمو میگیره و بعضی وقتا، باید بذاری تجربه برات تصمیم بگیره، نه پیشفرضهات.
من هیچوقت آدمی نبودم که راحت اعتماد کنه مخصوصاً به سرویسهایی که با کلی شعار و تعریف وارد فضای آموزشی میشن. دقیقا همین نگاه شکاک، باعث شد وقتی یه چیز متفاوت دیدم، بیشتر بهم بچسبه.
تو فولیتو هیچکس مجبورم نکرد بپذیرم که خوبه. هیچ تبلیغ مستقیمی نبود که بگه ما بهترینیم. فقط گذاشت باهاش کار کنم و خودش، خودش رو ثابت کرد.
اعتماد توی فضای آموزش، یه چیزیه که باید آروم و بیصدا شکل بگیره و فولیتو دقیقاً همین کار رو کرد نه با تبلیغ، نه با وعده، بلکه با رفتار.
اعتماد من بهش، تصمیم خودم بود. بدون اینکه کسی بخواد قانعم کنه، یا وادارم کنه چیزی رو بپذیرم و همین شد دلیل موندگاریش تو ذهنم.
نمیتونم بگم یه لحظهی خاص بود که نظرم عوض شد ولی یه چیزایی کمکم تو ذهنم نشست.
مثلاً وقتی دیدم فلان بخشی که قبلاً اصلاً نمیفهمیدمش، با راهنمایی یکی از مدرسهای داخل فولیتو برام شفاف شد.
یا وقتی یه روز کامل از برنامهی فولیتو عقب مونده بودم و داشتم عذاب وجدان میگرفتم، یه نوت کوچیک تو پنلم ظاهر شد: «عقب افتادن طبیعیه. دوباره از امروز شروع کن، بدون احساس گناه.»
همین جملهی ساده، عجیب بود. هیچ پلتفرم آموزشیای تا اون روز باهام اینجوری حرف نزده بود. نه سرزنش، نه انگیزهی توخالی. فقط درک. اونجا بود که گفتم: خب... شاید واقعاً فرق داره.
دیدم این سیستم، فقط نمیخواد منو به هدف برسونه؛ میخواد وسط مسیر، حالمم خوب نگه داره و این خیلی ارزشمنده شاید مهمتر از هر نمودار و آمار و رتبه.
اون روز، اصلاً حال هیچ کاری نداشتم. نه درس، نه گوشی، نه حرف زدن با کسی. فقط نشسته بودم روبهروی پنل بازشده فولیتو و زل زده بودم به هیچ.
یه جملهی کوچیک اون وسط بود، شاید تو حالت عادی اصلاً به چشمم نمیومد ولی اون لحظه، همین که دیدم نوشته بود «میتونی دوباره شروع کنی، حتی اگه وسط راه مونده باشی»، یه چیزی تو دلم تکون خورد.
احساس نکردم دارن نصیحتم میکنن. احساس کردم یه کسی اونور صفحه، دقیقاً حال الانمو فهمیده.
نه دنبال قانع کردنم بودن، نه انگیزهفروشی. فقط یادم آوردن که شروع دوباره چیز عجیبی نیست. همین کافی بود که اون روز، یه خط درس بخونمو همون یه خط، شد شروع برگشتن تدریجی من.
اگه بخوام صادق باشم، هیچ سیستمی بینقص نیست. فولیتو هم با همهی خوبیهاش، جا برای بهتر شدن داره.
اولین چیزی که گاهی اذیتم میکرد، این بود که بعضی از بخشها توی موبایل کاملاً روان نبودن. مثلاً اسکرول بعضی جدولها یا گزینهها توی گوشی یه کم گیر داشت. این مورد شاید به چشم همه نیاد، ولی برای کسی مثل من که بیشتر با گوشی کار میکنه، مهمه.
یه مورد دیگه، زمان پاسخگویی به سوالها توی بخش پشتیبانیه. درسته که جوابها انسانی و دقیقان، ولی بعضی وقتا تأخیر هست. نه زیاد، ولی اون لحظه که ذهنت درگیر یه سواله، نیمساعت یا یه ساعت هم زیاد حس میشه.
نکتهی سوم اینکه بعضی قسمتها نیاز به یه راهنمای عمیقتر دارن. مثلاً توی بخش تنظیم اهداف یا پیگیری برنامهها، اگه یه راهنمای تصویری یا ویدئویی بود، خیلی از سوالهام شاید همون اول حل میشد.
ولی چیزی که برام مهمه اینه که این ضعفها قابلتحملن. یعنی تجربهی کلی انقدر خوبه که این ایرادها توش گم نمیشن، اما اذیت هم نمیکنن.
مهمتر از اون، حس میکنی این تیم واقعاً میخواد بهتر شه و همین برای من، یه سیگنال مهمه.
تا چند وقت پیش، اگه کسی ازم میپرسید «فولیتو خوبه؟»، یا جواب نمیدادم یا میگفتم «نمیدونم، نرفتم سراغش».
الان؟
آره. بدون تردید پیشنهادش میکنم.
نه چون همه چی توش کامله یا بینقصه.
بلکه چون حس میکنم داره یه چیز واقعی ارائه میده.
فولیتو یه سیستم متوازنه؛
برای کسی که دنبال یه برنامهریزی سفارشی و واقعی میگرده، نه یه جدولِ تکراری.
برای کسی که حوصلهی کلاسای خشک یا انگیزشیِ آبکی رو نداره، ولی دلش میخواد یاد بگیره.
برای کسی که میخواد خودش باشه، با سبک یادگیری خودش.
به نظرم این پلتفرم برای دانشآموزی که دنبال پیشرفتِ متمرکز، پیوسته و انسانی باشه، یه گزینه جدیه و من کسی نیستم که راحت همچین چیزی بگم.
اگه بخوام همه چی رو تو یه جمله خلاصه کنم، میگم:
فولیتو از اون چیزایی بود که اصلاً فکر نمیکردم به کارم بیاد، اما دقیقاً همون چیزی شد که لازم داشتم.
این تجربه، فقط در مورد یه پلتفرم آموزشی نبود؛
یه یادآوری بود برای خودم که همیشه همه چی اونجوری که فکر میکنی نیست.
گاهی فقط باید یه قدم کوچیک برداری تا متوجه شی چقدر چیزا میتونن فرق کنن.
الان که نگاه میکنم، میبینم فولیتو فقط یه ابزار یادگیری نیست؛ یه جور رویکرده. رویکردی که بهت اجازه میده خودت باشی با اشتباهاتت، با سبک زندگی و یادگیری خاص خودت. این چیزیه که توی خیلی از سیستمهای آموزشی سنتی پیدا نمیشه.
آیندهی آموزش، به نظر من از همین جنس شروع میشه. نه با فشار و اجبار، بلکه با طراحی تجربهی انسانی، واقعی و سازگار با فردیت هر آدم.
امیدوارم این نوشته بتونه کمکی باشه برای اونایی که هنوز دودلان یا مثل من یه زمانی فقط از روی پیشفرض قضاوت میکردن.
شاید وقتشه یه بار دیگه، یه چیز تازه رو امتحان کنیم.