
«مثل بروشورهایی که هیچ وقت از اول تا آخرش رو نمیخونیم ولی به رویدادی که تیتر وعده داده میریم،
مثه قوانین و مقررات سایت و اپلیکیشنی که نخونده قبول میکنیم و عضوشون میشیم...
زندگی منم اینجوریه...
همیشه بدون اینکه بخوام وسط یه تراژدیام،
اونم درحالی که انتظار یه درامِ رمانتیک رو دارم.
یه داستان بیسر و ته که یه ایده عالی داره... البته بهتره بگم امیدوارم که داشته باشه!
دقیقاً شبیه من.
برای همهچیز و همهکس ایدههای فوقالعاده و خلاقانهای دادم و حتی طرح اجرایی ریختم ولی وقتی به خودم میرسه... هیچی! انگار چرخدندههای ذهنم از کار میافته! حتی اگه ایده تازهای به ذهنم برسه تا اجرایی شدنش کره زمین توسط خورشید که به یه غول سرخ بزرگ تبدیل شده، بلعیده میشه و من و ایدهام هم منقرض میشیم!
شاید بگین چقدر غر میزنم و ناامیدتون کردم، ولی مهم نیست چون فقط گوشهای از واقعیت زندگی رو براتون گفتم... واقعیتی که فکر میکنم برای خیلیهاتون صدق میکنه...
این بود سخنرانی انگیزشی من!»
و در میان بهت و حیرت تمام کسانی که برای سخنرانیام آمده بودند، صحنه را ترک کردم. زمزمه هایشان را میشنیدم... بعضیها میخندیدند، بعضیها عصبانی بودند، بعضیها هم فکر میکردند من یکی از همان افراد مشهورِ باهوشم که دنبال توجه و ساختارشکنیاند و تشویق میکردند! همهشان در حماقت از هم پیشی میگرفتند! فقط یک نفر بود که با چشمان عمیقش به فکر فرو رفتهبود... البته این برداشت ظاهری من بود، احتمالاً او هم با چشم باز، خوابیده بود!
وقتی روی صندلیام نشستم با ذهن خالی، خیره به مجری همایش که دست و پایش را گم کرده بود، نگاه میکردم! بیچاره حساب کرده بود من حداقل یکی دو ساعتی مخ مردم را کار بگیرم! حقیقتش وقتی از کسی مانند من برای کاری اینچنینی دعوت میکنند باید حواسشان را جمع کنند. کسی به من نگفته بود سخنرانیام دقیقا باید چقدر از زمان با ارزش حضار را هدر بدهد!