
بچه که بودم همیشه دلم میخواست ببینم دنیا از نگاه آدم های دیگر چه شکلیست ؟!
مثلا آن قندی که من به این میزانِ تراش و این رنگی میبینم آیا مادرم نیز قادر است آنچنان که من قند را میبینم ببیند
قندان نیز همینطور
و همین موضوع را تعمیم میدادم به هر شی دیگر ...
گویا مصرانه در تلاش بودم تا بدانم دیگران فهمشان ،نگاهشان و زاویه دیدشان چگونه است .
بنظرم سیستم چشمی دخیل است .
حالا کمی ممکن است من قند را دور تر یا در زاویه ای چپتر و یا راست تر از مادرم ببینم حتی چشم سمت چپم ممکن است نهیبی به چشم راستم زده و قدری قند را متفاوت تر ببیند . اما آنچه قالب است همانی است که من میبینم . و حتی در ادراک رنگ ها نیز چنین است
و آنچه این وسط مهم است تفاوت جزئی یا در بعضی موارد کلان در سیستم بدنی انسان هاست که موجب
تفاوت در ادراک آنها میشود .
پر واضح است که انسان برای ادراک آنچه بیرون است نیازمند ابزار است و این ابزار گاه خطا میکند و گاه ...
در نتیجه انسان در عالم خویش غوطه ور است و عالم خود را دارد ...
و برای رسیدن به هر استدلال یا منطق جدیدی نیازمند عبور از همین عالم است ...
و تا این عالم را به خوبی ادراک نکرده و آن را نشناسد دراستنتاج هر شی ای دچار خطای شناختی میشود .
و پر بیراهه نرفته ام اگر آن را به داستان یک کلاغ و چهل کلاغ تشبیه سازم ...
انسانی که عالم خود را نمیشناسد و در آن مبتلای ضعف است پاهای فیل را بسان ستونی میبیند و گوش های آن را بادبزن .
انسان نمیتواند و قادر نیست در شناخت هر چیزی رد پایی از خود را به ارمغان نیاورد ...
انسان های متفاوتی در این دنیا زندگی میکنند . در آن واحد منی که از فرط ناراحتی گوشه ای از خانه کز کرده و جز نوشتن یارای دیگری ندارم شاید انسان دیگری در گوشه دیگری از جهان هستی آنچنان شادمان است که به اصطلاح نویسندگان در پوست خود نمیگنجد ...
آدمی در هر چیزی خودش را به میان می آورد حتی در ادراکش از جهان هستی ... و شگفت آور اینکه حتی آدمی خود بسان لحظه دیگر خود نیست ...
و شاعر همینجاست که میگوید اینهمه من پس کدامین من ، من است ...
«زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم»
آنچه مهم است عبور از خود است
و تا این خود حل نشود به خدا نتوان رسید ...
و آنچه مانع رسیدن نیز هست همین خود است نه هیچ چیز دیگر .
برای رسیدن به قله میبایست ابزار قله نوردی داشت برای رسیدن به هر چیزی ابزار خود را میطلبد ...
و عالم انسان ابزار است برای سیر و سلوک . و انسانی نمیتواند از عالم خود تهی شود و یا به یکباره آن را به گوشه ای دیگر انداخته و هر چیزی را از عالم دیگری ببیند تنها میتواند به فراخور هر چیز عالم خود را وسعت دهد .
و قدر قیمت خود را به اندازه هر شی کوچک یا بزرگ نماید .
«آنچه در جستجوی آنی ، آنی »
اما عدم شناخت این عالم و عدم عبور از آن دور باطلی است که انسان چاره ای جز چرخیدن ندارد .
انسان اگر این ابزار را نشناسد و نداند برای چیست چطور میتواند با آن هر چیزی را اندازه بگیرد ؟
چطور میتواند نقصان آن را در فهم شناسایی کند ؟؟
و چطور میتواند آن را بهبود بخشد ؟
و در معنای کلان و بلندش چگونه میتواند با آن بی انتها سیر و سلوک کند و بی انتها شود ؟؟؟
و انسان تا از رنگ خود آزاد نشود چگونه میتواند حتی بی رنگی را ادراک کند ؟
آنچه از آن ماتریکس یاد میشود به گمانم خودیت است نه هیچ چیز دیگر ...
آنچه مانع است تا ما هر چیزی را همان مقدار که هست ببینیم خود است
و از خود آیا میتواند آزاد شد ؟؟؟
فی المثل انسانی را میشناسید که بگوید من خودم نیستم ؟
اگر او خودش نیست پس کیست ؟
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»
عبور با شناخت حاصل میشود ...
و انسان نمیتواند چنین اقرار کند که توانسته است چیزی را آنچنان که باید بشناسد مگر آنکه از عالم خود کمی فراتر رود و هر رفتنش موجب گستردگی عالم درونی خودش شود.
و این فراتر رفتن حاصل نمیشود جز به شناخت .
چون انسان در هر شناخت رد پا و ظنی از خود بر جای میگذارد میبایست ظن را شناخته و آن را از خود دور نماید .
پس این خودیت انسان هم مانع است و هم ابزار که هر دو مستلزم شناخت هستند .
(و آن زمان که ابزار نیست و ابزار بودنش به درستی شناخته نشده است قطع به یقین مانع است )
و تو تا آچار را نشناسی نمیدانی کجا را میتوانی با آن باز کنی .
آچار آچار است نمیتواند از آچار بودن خود رها شود ولی اگر شناخت درستی از آچار بودن آن و نحوه کارکردش حاصل نشود مسیر به بیراهه رفت و مشکل را حل نمیکند ...
ما در هر چیزی خود را میبینیم یعنی محال ممکن است انسانی بگوید به چیزی نگاه کردم و در پس یا پیش آن خود را ندیده ام این خود همان بتیست که باید بشکند .. و اگر چنین شد آنگاه « قبل از هر چیز با هر چیز و بعد از هر چیز خدا را خواهیم دید »
زیرا دیگر از تعلق به رنگ خود آزاد گشته و در تعلق به آزادی محض قدم برداشته ایم.
اگر او را نمیتوانیم دوست بداریم یا حتی ببینیم یعنی وسعت دید ایینه مان کمتر شده است پس باید که زنگار از آیینه زدود و آن را بزرگتر نمود .
و او لایتناهیست پس آیینه نیز هر لحظه من اش باید من او باشد در غیر اینصورت در دام من های بسیار می افتد و این من های بسیار او را از خدا دور میسازد ...
پس الله اکبر از اینهمه ساعت هایی که نوشتیم اما مطلوبی جز او نداشتیم
و او کیست باز الله اکبر
پ/ن: و خدای من بی انتها سبز است ...
و سبز در دایره المعارف من یعنی : زیبا
و زیبایی و سبزی او لیس کمثله شی است و هیچ شباهتی به زیبایی و سبزی درختان و گل ها ندارد
او بی انتها زیباست و هم اوست که زیبایی آفرین است
و آنچه بنظر زشتی آمد فاصله از اوست .
و فاصله جز در وهم نگنجد ...