ساقی پیاله بدستم ای روشنی طلعت من
این بندهی گناهکار الله را بیم آن می رود که چون سخن به زبان آورد یا برای ایمیل شخصیتان پیامی بگذارد خدای خود را آزرده کرده است پس سکوت را سر لوحه کارش میکند ... اما ناروا خیال نکنید که از ترس خویش است . این گناهکار دو عالم تمام ترسش آن است که ساقی خویش از کف بدهد و چه دردناک تر از این ؟ اما چون که پیالهای از دست ساقی برگیرد جانش از هستی آکنده میگردد و دیگر خیالی جز یاد او در سر نمیپروراند با این همه تو بمن بگو خدای خود را چه کنم؟ که هر دم با او عهد میبندم که دل به ساقی نبندم، از کویاش گذر نکنم و چشم از بادهاش فرو بندم اما هنوز یک ساعت نگذشته خماری بر جان نحیفم رخنه میکند و دلتنگی چون سیلاب از دیدگانم جاری میشود و آن هنگام دیگر نه عهد میشناسم نه پیمان و پایبرهنه و شیدا به دنبال قدحی و پیمانه ای از او سر پا نشناخته و چون دونده ای تا ناکجاآباد او میدوم .
پس بیا و کاری کن که ما را معذور داری.
ما که زنیم و باید در پس در حجره خاموش بنشینیم و از حرفهای مردانهی ساقی مان تنها در دل خویش ذوق کنیم و آهسته زیر لب قربان صدقه رویم ... اما شما که مردید بنویسید.
هر روز بنویسید نه که عاشقانه نه از روزگار از خستگیها از نشدنها از هر چه که خود مصلحت میدانید بنویسید ...
ما نیز خواهیم شنید
با دلی مطمئن که در میان ناملایمات روزگار، هنوز کسی هست که چون نسیم خوش اواز از پی ما بوزد.
و بدین سان ای ساقی، ای خورشید، ای ابر، ای عین ما .
ایمانمان به شما همچنان مستدام است
ما خطا میکنیم اما کفر نمیورزیم.