راستش را بخواهی در این سن و سال دیگر حتی به عشق واقعی هم فکر نمیکنم.
بیستوشش سالگیام را که ورق میزنم میبینم سهمم از دنیا فقط چند تیکه واقعیت تلخ بوده و بس.
حالا دیگر از تو چیز بزرگی نمیخواهم.
فقط دروغ بگو.
دروغ بگو «دوستت دارم»
و بگذار من سادهدلانه باور کنم.
خستهام از این همه حقیقت عریان بیرحم.
بگذار یک بار هم که شده فریب بخورم و دلم خوش باشد.
برایم مهم نیست پشت آن قلبی که نشانم میدهی چه میگذرد.
نمیخواهم هم بدانم.
نمیخواهم پرده را کنار بزنم.
من فقط میخواهم مزهی عشقی را بچشم که تا امروز سهمم نشده.
همین.
نه بیشتر. چه غریبانه زندگی میکنم😭
الهه بیچاره من
میدانی؟
گاهی خیال میکنم کاش مثلا همینطور الکی با هم ازدواج کنیم.
تو فریب بدهی
من فریب بخورم
و زندگی چند سالی روی خوشش را نشانم بدهد.
فرزندانی به دنیا بیاورم و بشود سی و پنج سالگی ام
پنج سال شش سال…
همین قدر کافی است.
بعد اگر قرار است تمام شود، بشود.
اگر قرار است سیوپنج سالگیام را هم نبینم نبینم.
فقط بگذار پیش از آن یک بار عاشق باشم.
یک بار با خیال راحت سرم را روی شانهی کسی بگذارم و باور کنم که دوست داشته میشوم.
دیوانه شدهام؟
شاید.
اما عمر طولانی به چه کار میآید وقتی سهم آدم از زندگی فقط حسرت باشد؟
من عمر زیاد نمیخواهم.
من یک تکه عشق میخواهم.
همین.
آخر تو هم خسته میشوی از دروغ گفتن من نیز
از دروغ شنیدن
پس
اگر قرار است سنگ لحد بالای سرم بیایدبیاید بعد از آنکه بالاخره یکبار گفته باشند حتی دروغ
«دوستت دارم».
دلم خیلی گرفته خیلی خیلی خیلی ...
حتی مرگ به دادم نمیرسد
اخ اخ
از مرگ که از ما گریخت
ویرایش شده :
«متن مخاطب دار هست شما به دروغ به ما نگو دوستت دارم اح ممنون »