ویرگول
ورودثبت نام
آراد رحمانی
آراد رحمانی
آراد رحمانی
آراد رحمانی
خواندن ۳ دقیقه·۷ ماه پیش

یخ فروشِ جهنم

توی دانشگاه اسمشان را گذاشته بودند از ما بهترون! حالا بهشان می‌گوییم آقازاده. آن‎وقت این چیزها باب نبود. فکر می‌کردیم آدم هرچه دارد، صدقه سریِ تلاش خودش و نهایتا زمین دهات آقاجانش است. عقلمان نمی‌رسید چرا آن‎ها همیشه آن ورِ خط‎اند و ما همیشه این ورش. نمی‌خواستیم هم بدانیم. کاش آدم همیشه نخواهد بداند و بفهمد. اینطوری انگار برایش راحت تر است. دانشجوی سال سوم مدیریت بازرگانی بودیم. از ما بهترون بهش می‌گفتند اِن بی اِی. شاید اینطوری راحت‌تر می‌توانستند پول و پله‌شان را بیندازند گردنِ این رشته‌ی خارجکی دهن پرکن. خدا می‎داند.

من و زهره چند وقتی بود که رفته بودیم تو نخ‎شان. زهره از خوابگاه شرقی می‌پاییدشان و من از خوبگاه غربی. هربار با اسکورت کامل می‌آمدند. دو تا غول تشن از ماشین جلویی و دوتا از ماشین عقبی پیاده می‌شدند و بعد نوبت به از ما بهترون می‌رسید. سه تا دختر و سه تا پسر. ماشین‎هاشان آنقدر ضلع داشت که حتی نمی‌توانستی حدس بزنی چیست. خوب که نگاهشان می‌کردی می‌دیدی واقعا از ما بهترون هستند. عطرهاشان بوی مشک و سجاده نمی‌داد. نامجو گوش می‌کردند. گوش‌هاشان از مقنعه بیرون بود و موقع راه رفتن از نگاه هیز حراست نمی‌ترسیدند. آدم وقتی نمی‌ترسد چقدر باشکوه‌تر است.

بین چاشت و نماز که همه در سلف بودیم و بعضی‌هامان در نمازخانه، آن‌ها برای خودشان اتاق غذاخوری اختصاصی داشتند. ما عدس پلو می‌خوردیم و آن‌ها کوبیده وزیری. ما چای را با نبات سق می‌زدیم و آن‌ها سان شاین سرو می‌کردند. خدا می‌داند که چقدر چشمم مانده بود روی آن ظرف‌هاشان که با یک لایه کیک و یک لایه بستنی و دوباره یک لایه ژله و یک لایه کیک پر میشد. یکی دو ماهی زیرنظر گرفته بودیمشان. نه از آن رو که عقلمان به وصل بودنشان برسد، از آن رو که می‌خواستیم تلاش کنیم شبیه آن‌ها باشیم. انگار یکی از پسرها این را فهمیده بود. همزمان با ما، او هم به جاسوسی مشغول بود. ما به جاسوسی آن‌ها و او به جاسوسی ما.

یک روز ساعتِ آخرِ کلاس آخر زیر پایمان نیش ترمز زد. با آن ماشین چند ضلعی سیاه براق. گفت حرف دارم باهاتان. ما سوار نشدیم. آن وقت مثل حالا نبود که به این راحتی بتوانی اعتماد کنی. همین که سوار ماشینی میشدی، یعنی گور خودت را کنده‌ای. از فیلتر حراست و خانواده و همکلاسی اگر به سلامت عبور می‌کردی، وجدان خودت آسوده نبود که روی صندلی ماشین یک نامحرم نشسته‌ای. هرچه دست رد به سینه پسرک زدیم از رو نرفت. دست آخر گفت فکر کردید نمی‌دانم تعقیبان می‌کنید؟ می‌دانید اگر بچه‌ها بفهمند چه می‌شود؟ و ما از ترس آنکه بچه‌ها نفهمند، سوار ماشین از ما بهترون شدیم.

پیکان آقاجانم کجا و این عروسک کجا. رنوی دایی عباد کجا و این عروسک کجا. همه ماشین‌های عالم کجا و ماشین این از ما بهترون کجا. کاش ما هم از همه بهترون که نه، دستکم از یکی دو نفر بهتر بودیم. پسرک خودش سر حرف را باز کرد. گفت نوه فلان وزیر معروف است. ما فکمان افتاده بود توی آن ماشین چند ضلعی. نگاهش پر از تحقیر بود. پوزخندهاش پر از حس تفاخر. با هر کلمه حرمت ما را می‌انداخت گوشه دهانش، می‌جوید و از پنجره پرت می‌کرد بیرون. ماشین مشغول حرکت بود و او مشغول چزاندن. پشت آن ماشین براق، جاده هم زشت نبود حتی. انگار خاصیت از ما بهترون بودن همین است. می‌روی در یک حباب شیشه‌ای و خودت را بزرگ‌تر از هرچه در اطرافت هست می‌بینی. حتی مرگ و مرض و عدم هم در برابرت حقیرند.

آن روز هردوی ما تحقیر شدیم. تهدید شدیم. فهمیدیم که آن آدم ها از ما بهترون نیستند، آقازاده‌اند. واژه‌ای که از الف تا یایش پر از ضربان پوچی‎ست. پر از من بودن و ما را نفهمیدن. پر از ماشین‌های چندضلعی و عطرهای گران و نامجو و جاده‌های یکدست حبابی. کاش آدم همیشه عقلش به یک چیزهایی نمی رسید.

دختر پسرماشیندنده عقب با اتو ابزارداستان
۱۶
۱
آراد رحمانی
آراد رحمانی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید