در دنیای بیرحم اما دوستداشتنی فوتبال، متعدد بودند شاهزادگانی که با عنوان جانشینی پادشاه شروع کردهاند و به گدا ختم شدهاند. از شاهزادهی اصیل بلژیکی گرفته تا پسر بد برزیلی و ستاره خط حمله آرژانتین. شاهزادههایی که هیچوقت قسمت نشد جشن تاجگذاری آنها را در سانتیاگو برنابئو، نیوکمپ یا شاید جوزپه مهآتزا تماشا کنیم. از هازارد جادوگر بلژیکی و نیمار پسر طلایی سرزمین قهوه گرفته تا میلیتو دیوار آرژانتینیای که اسب سفیدش خیلی تند رفت و به همان تندی هم خسته شد و به همین بهانه هم نشست ولی دیگر هیچوقت برای دویدن بلند نشد.
تا صبح بعدی هم میتوانم از این ستارگان ناکام که خیلی زود خاموش شدند بگویم و تاریخ فوتبال چه بسیار است از شاهزادگانی که از اوج ماه به قعر چاه کشیده شدند.
اما دقت کردید؟ اینها همگی شاهزاده بودند، کسی از پادشاهی که در کمتر از یک دقیقه تاج و تختش را باخت صحبتی نکرد. داستان شاه روبرتو به قدری غمانگیز که هر فوتبالدوستی فارغ از سن و ملیت، با دیدن چهره آن دماسبی الهی، به اولین چیزی که فکر میکنند و روی پرده ذهنشان نقش میبندد، ۱۷ جولای ۹۴ است. حسرتی که نه فقط ملت ایتالیا بلکه کل دنیا هنوز برای ۳۲ سال و شاید تا دههها آن را در سینه محبوس دارند و خواهند داشت.
سنگینی تاریخ فوتبال را جایی احساس میکنید که جایگاه روبرتو باجو، مسیح از آسمان برگشته آتزوری، از اعماق قلب ملت رنسانس به دیوارنویسه معروف «پروردگارا، همه ما را ببخش به جز روبرتو باجو» کمی آنطرفتر از ورودی واتیکان انتقال مییابد.
چگونه ممکن است پادشاه فوتبال ایتالیا فقط ظرف ۳۱ روز از سنت باجو به یک گناه کبیره تبدیل شود؟ همه چیز بعد از آن فینال نحس سخت شد. حتی تحمل نام روبرتو باجو برای روح و کالبد او عذابآور شده بود. احتمالاً خود او هر روز صبح که از خواب بیدار میشود ۱۷ ژوئیه را نفرین میکند و احتمالاً روزی چند بار رز بول و پاسادنا را، حتماً دهها بار اگر آن اتفاق شوم را لعنت نکند شب به خواب نمیرود.
برخلاف تمامی آن ۶ بازی گذشته، هیچ چیز باب میل یاران ساکی نبود. ایتالیا که در آن جام حتی از خورشید سرزمین آفتاب هم بیشتر درخشید و به حق کامل شایسته عنوان قهرمان بود، انگار در آن فینال فقط آمده بود تا مدال نقره بدون صاحب نماند و عنوان نایبقهرمانی خالی نماند.
هر چقدر مثل گلادیاتورها ضربه زدند، انگار زره و سپر برزیل قویتر میشد. هر چقدر مثل سربازان روم باستان قویتر و منسجمتر و سریعتر حمله میکردند، برخلاف زیباییاش نتیجه زشتی میداد. انگار به راستی تمام شاگردان کارلوس آلبرتو پریرا فعل خواستن را صرف کرده بودند. هر چقدر از باجو اصرار گل زدن، از تافارل انکار. گویی روح مسیح از کالبد باجو به خط دفاعی برزیل پرواز کرده بود و برزیل در آن لحظات دوازده نفره بود.
به نظرم روبرتو باجو تنها پادشاهی بود که فاصله از عرش به فرش رسیدنش حتی از فاصله دو دروازه در مستطیل سبز هم کمتر بود. وقتی آخرین پنالتی ایتالیا نوبت به باجو رسید، همه مردمان جهان حتی شده برای یک لحظه جام جهانی را در حالی که در دستان بارزی رو به خدا گرفته شده بود تصور کردند. همه مردمان ایتالیا از صمیم قلب مطمئن شدند که فاتح این کارزار آنها هستند.
برخی میگویند آنها که در آن سال فینال را از تلویزیون تماشا میکردند، بعد از آن اتفاق تا هفتهها همان کابوس تکراری را در خواب میدیدند و از خواب میپریدند. بعضیها که رادیو داشتند از شدت خشم و اندوه حتی به سیمپیچهای آن دستگاه بیگناه هم رحم نکردند.
درست در کمتر از یک قدمی خوشبختی، دنیا در مقابل چشمان اهالی اردو لاجوردیها سیاه شد. اتفاقی که قرار نبود و حتی غیرممکن بود افتاد. توپ روبرتو به جای تور در آغوش هواداران برزیلی آرام گرفت و باجو درست در اشتباهترین زمان و مکان پنالتیاش را از دست داد. پنالتیای که هیچکس حتی مردم برزیل هم نمیخواستند خراب شود. و درست در همان لحظه آغاز پایان افسانه روبرتو باجو دماسبی الهی شروع شد.