
امروز آمده ام که اعتراف کنم
به تو !
تویی که فکرش را هم نمیکردی روزی بخواهم این را بر زبان بیاورم :
که پناه شماردن تو اکنون ، تنها شرمساری برایم باقی گذاشته ؛
من بهسان دیوانه ها بودم ، در آیینه ها می نگریستم و تو را به جای خود میدیدم ؛
چرا که تمام هستی ام بودی !
چشمانم به محض دیدنت ،
دیگر قدرت چرخیدن نداشتند ،
جهان محو میشد و
تنها تو میماندی .....
در میان افکارم همچون الهه ای پرستیدنی قدم برمیداشتی،
در طوفان پر تلاطم ذهنم میرقصیدی ؛
تک به تک سلول ها و عصب هایم
همانند نغمه ای گم شده
نام تو را مینواختند ؛
اما تو با من چه کردی!
که دیگر نه آوازی در سرم می پیچید
و نه حتی سایه ای از تو برای پرستش پیش چشمانم ظاهر میشود ؛
تو هم مرا سوزاندی ،
و هم خودت را ؛
اما خاکسترت
هنوز در میان رگ هایم جا خوش کرده ؛
گاهی گمان میکنم
تو هاله ای بودی ، برگرفته از تصوراتم ؛
گویی جای تو در پس همان رقصیدن ها و رویاهای لرزانِ کودکانه بود ؛
اگر به راستی خیالی مبهم بوده باشی ،
من باید با تو چه کنم .....؟!