ویرگول
ورودثبت نام
Bahar
Bahar
Bahar
Bahar
خواندن ۱ دقیقه·۵ ماه پیش

سایه های مبهم تو

در تورق خاطرات سوخته، ناگهان سایه ات بر من نشست ؛ و جزء به جزء وجودم به نت هایی مبدل شد ، برای نواختن تو!
در تورق خاطرات سوخته، ناگهان سایه ات بر من نشست ؛ و جزء به جزء وجودم به نت هایی مبدل شد ، برای نواختن تو!

امروز آمده ام که اعتراف کنم

به تو !

تویی که فکرش را هم نمیکردی روزی بخواهم این را بر زبان بیاورم :

که پناه شماردن تو اکنون ، تنها شرمساری برایم باقی گذاشته ؛

من به‌سان دیوانه ها بودم ، در آیینه ها می نگریستم و تو را به جای خود میدیدم ؛

چرا که تمام هستی ام بودی !

چشمانم به محض دیدنت ،

دیگر قدرت چرخیدن نداشتند ،

جهان محو می‌شد و

تنها تو می‌ماندی .....

در میان افکارم همچون الهه ای پرستیدنی قدم برمیداشتی،

در طوفان پر تلاطم ذهنم میرقصیدی ؛

تک به تک سلول ها و عصب هایم

همانند نغمه ای گم شده

نام تو را می‌نواختند ؛

اما تو با من چه کردی!

که دیگر نه آوازی در سرم می پیچید

و نه حتی سایه ای از تو برای پرستش پیش چشمانم ظاهر میشود ؛

تو هم مرا سوزاندی ،

و هم خودت را ؛

اما خاکسترت

هنوز در میان رگ هایم جا خوش کرده ؛

گاهی گمان میکنم

تو هاله ای بودی ، برگرفته از تصوراتم ؛

گویی جای تو در پس همان رقصیدن ها و رویاهای لرزانِ کودکانه بود ؛

اگر به راستی خیالی مبهم بوده باشی ،

من باید با تو چه کنم .....؟!

بر
۴
۱
Bahar
Bahar
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید