
تمامی دینم تو شدی؛ در تو فانی شدم.
در عمق دریای خیالاتم غرق بودم،
و تو همچون ناجی نجاتم دادی —
آرام دست بر شانهام نهادی و مرا دوباره زنده کردی.
اما ندانستی،
اگر روزی ترکم کنی، چه بر سرم خواهد آمد.
کسی دیگر برای نجات این روح خسته، قدمی برنخواهد داشت.
دستانم را به آسانی گرفتی ...
بیآنکه مهری در قلبت باشد.
و بعد ، گویی هرگز نبوده ام ؛
سادگی من، قلبم را از من ربود.
خیال خامِ ناجی بودنت را
در اعماق تاریکی روحم دفن کردم.
اما کینه راهی به این عشق نداشت ،
من برخلاف تو دلداده بودم؛
و عاشق، هرگز تاب دیدن رنج معشوق را ندارد.