وقتی 10 ساله بودم شاهد افسردگی و گریهها و بیقراری برادر 20 سالهام شدم و وقتی 20 ساله شدم شاهد بستریشدنش در بیمارستان روانی. آن هم نه به شکل عادی بلکه با داستانهای وحشتناک.
همیشه از اون خشم داشتم. از افسردگیاش، از بیکاریاش، از چاقی و پرخوریاش، از نداشتن مهارت اجتماعیاش. همیشه دلم میخواست نباشد. دلم میخواست وجود نداشته باشد. ولی بود و شبیه یک بار اضافه روی دوش من و خانوادهام سنگینی میکرد.
این روزها بدلیل کمر درد افتاده روی تختی که وسط حال برایش گذاشتیم. راستش را بخواهی از خانه بیزارم. دلم نمیخواد بعد از سرکار به خانه بیایم و با اوم چشم در چشم شوم. نمیتوانم حالش را بپرسم. از کنارش رد میشوم و میروم داخل اتاقم و بهندرت بیرون میایم. دلم میخواست عادی بود. سالم بود. برایمان برادر بزرگتر بود. دلم میخواست خشم نداشتم نسبت به او. میتونستم درکش کنم ولی نمیتوانم. ناتوانم. برایم شبیه یه دمل چرکی است.
سعی میکنم از پس خودم بربیایم. از پس افسردگیام. از پس رندگیام. دلم نمیخواهد شبیه او باشم...