از بعد از آتش بس از زندگی دست کشیدم. صبحها با التماس بدن بی جانم را به سرکاری که قرار بود تعدیل شوم میرساندم تا کارهای نیمهتمام را تحویل دهم و بعد هم مرخص شوم. روزها کارم شده بود ناله و شبها گریه. به زور قرص میخوابیدم و بیماری گوارشم اوت کرده بود. میدانستم از استرس و اضطراب بالایی است که دارم. دکتر میگفت دخترجان کمی آرام باش میگفتم دکتر خندهات نمیگیرد از این حرف ؟ کدام آرامش ؟ از کجا بیاورم اصلاً ؟
بعد از یک هفته مجدد دعوت بهکار شدم و در شرکتی که حالا از کل نیروها 7 نفر مانده بودند، کارم را شروع کردم ولی بقیه زندگیام را در این سه هفته از دست داده بودم. انرژی، انگیزه، خواب، باشگاه، روابط و حتی اخلاقم را...
حالا بعد از سر گذراندن این روزها کم کم دارم به زندگی عادی و معمولی گذشته برمیگردم. یوگا را شروع کردم. با دوستم قرار پیادهروی و صبحانه گزاشتم. به پارتنرم توجه کردم و به او عشق دادم. به ماشین رسیدگی کردم و نوبت ناخن گرفتم. میبینی همین چیزهای کوچک و معمولی برای ما آرزوست انگار ؟
بعضی روزها گلایه میکنم از این همه ناامیدی. از بیکاری، فقر، گرانی، تناقض، بیاینترنتی. از این همه دغدغه. هنوز حتی باورم نمیشود که جنگ را دیدهام. بعضی روزها دلم یک خواب آرام و عمیق میخواهد. یک کلبه در یک ناکجاآباد و هوای تازه و فقط آرامش.
الان ولی میدانم ممکن است هر لحظه این آرامش نیمبند بر هم بریزد. سعی میکنم قدر این روزها را بدانم و هر لحظه خودم را نگه دارم و زندگی کنم چون میدانم ممکن است هر لحظه تمام شود.