ویرگول
ورودثبت نام
Mahsa
Mahsaمن مهسا هستم ،پرستارم ،عاشق کتاب خواندن و گاهی نوشتن
Mahsa
Mahsa
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

به تو...می اندیشم.

به تو می‌اندیشم. 
در آن هنگام که نامت را پدر نهادند، تا همیشه زیر چتر بازویت امنیت را تجربه کنم. 
در آن هنگام که وجودم از هر آنچه سیاهی است می‌ترسد، سایهٔ قامتت را که می‌بینم، سیاهی می‌رود و نور امید در وجودم جوانه می‌زند. 
در آن هنگام که هیچ بودم و بر دیوار استوارِ صبر تو تکیه کردم 
و شروع کردم به آموختن... 
دستم را گرفتی؛ آرام و باحوصله. 
افتادم، گریستم، خسته شدم... 
ولی هر بار تو با صدایی محکم مرا خواندی. 
در آن هنگام که ساعت‌ها در کنارم صبورانه ایستادی تا اولین‌‌ هر قدم را بردارم. 
اولین قدم، اولین رکاب، اولین پا زدن، اولین سقوط... 
و دستان محکم و مهربان تو، مرا ساخت.

به تو می‌اندیشم.

در آن هنگام که نامت را برادر نهادند.

در کنارت رشد کردم، از ته دل خندیدم، کودکی کردم.

در آن هنگام که جنسیت هنوز برایم معنا و مفهومی نداشت.

تمام دنیای کودکیم را نام تو رنگارنگ کرد.

با تو از اولین درخت بالا رفتم.

اولین بار تمام زنگ‌های کوچه را زدم و فرار کردم.

اولین‌ها با تو...

با تو هر آنچه کودکی بود انجام دادم.

همراهت رشد کردم، بزرگ شدم.

و اکنون، هر زمان که دلم از زمانه سخت می‌لرزد، خودم را در حصار فولادین دستانت تصور می‌کنم و...

و چه لذت‌بخش است حس امنیتِ وجودِ برادر.

به تو می‌اندیشم.

در آن هنگام که پدربزرگ نام گرفتی.

در کنارت ریشهٔ وجودم جان گرفت.

زیباترین خاطرات کودکیم را ساختی.

هنوز هم در رویاهایم که به دیدنت می‌آیم، تو در آن گلخانهٔ همیشگی، میان گل‌ها و گلدان‌ها، بزرگ‌ترین دسته‌گل رز را برایم پیچیده‌ای.

چه عطری داشت گلخانه‌ات...

سال‌هاست که در بهترین عطر‌فروشی‌ها می‌گردم و پیدایش نمی‌کنم.

هنوز هم دلتنگت که می‌شوم، چشم‌هایم را می‌بندم و بوی بهارنارنج‌های تازه‌به‌گل‌نشستهٔ گلخانه را نفس می‌کشم.

چه بوی غریبی است...

بوی نم، بوی خاک، بوی گل، بوی بهارنارنج، بوی باران...

بوی پدربزرگ.

به تو می‌اندیشم.

در آن هنگام که در قامت عشق آمدی.

آمدی و...

دوباره درِ خانهٔ غبارگرفتهٔ قلب مرا کوبیدی.

آمدی و...

دوباره قلبم، بعد از سال‌ها انجماد، شروع به تپیدن کرد.

با هر تپشش، خون به تمام سلول‌هایم روان شد و منِ خفته در قعر چاه تنهایی را روحی تازه دمید.

تو آمدی و چشمانم دوباره رنگ‌ها را دید.

گوش‌هایم دوباره صدای خنده‌ها را شنید.

و لب‌هایم دوباره به غنچهٔ لبخند شکفت.

به تو می‌اندیشم.

ای مرد...

که جهان را مردانی باید.

مردانی که نه تنها ستونی استوار، که سایه‌ای آرام، خردی راهنما و حضوری وفادارند.

همان‌گونه که زن با لطافت و عشق جهان را کامل می‌کند،

تو نیز، ای مرد، با صلابت و آرامش این کمال را به توازن می‌رسانی.

تقدیم به تمام مردان سرزمینم،که چه مظلومانه در شرایطی سخت همچون درختی استوار در کنار خانواده هایشان ایستاده اند.

مهسا دی ۱۴۰۴

می
۶۳
۴۶
Mahsa
Mahsa
من مهسا هستم ،پرستارم ،عاشق کتاب خواندن و گاهی نوشتن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید