راس ساعت هفت و نیم بعد از کلی حرص خوردن دخترمکه الان دیر میشه و فلان رسیدیم مدرسه. دخترم رفت پیش دوستاش و منم پای تخته روی یه صندلی نشستم تا بقیه از راه برسن. کمکم بچهها اومدن و خانممعلم هماز راه رسید. بعد از تذکرات خانم معلم کلاس به من تحویل داده شد تا برن بقیه هماهنگی هارو هم انجام بدن. از اونجا که کلاس سومی ها یه خورده شوق و ذوق داشتن و داشت کلاس شلوغ میشد منم فرصت رو غنیمت شمردم و گفتم بچهها ساکت باشید که میخوامبراتون خاطره و داستان بگم...😄 از اونجا که همه توی کلاس من رو دوست دارن خیلی خوشحال شدن و جیکشون درنیومد و به حرفامگوش دادن. شروع کردم از خاطرات روز جشن تکلیف خودمبهشون گفتم و بعد رسیدیم به سن تکلیف دخترا و پسرا و بعد هم بحثمون رسید به حضرت زهرا...
خب من کم پیش میاد برای بچهها صحبت کنم و اکثر مراسمهایی که دعوت میشمبرای مدارس و دبیرستانها فقط مولودی میخونم و خبری از سخنرانی نیس چون بچههای این دوروزمونه حوصلشون نمیکشه🤣 و مدیر میگه فقط مولودی. اما چون همکلاسیهای دخترماز من خیلی خوششونمیاد و دوسم دارن همش میگفتن خانمشما حرف بزن ما گوش میدیم. انقدر هم از ادمتعریف و تمجید میکنن که ادماعتماد به نفسش به سقف میرسه😀

اخر صحبتهامبودم که خانممعلم از راه رسید و سریع بحث رو جمع کردم. خلاصه سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم سمت امامزاده. توی اتوبوس همبراشون ماجرای دعای سلامتی امام زمان رو تعریف کردم و با هم خوندیم... بعدش که از ماشین پیاده شدیم بچهها به اونایی که از داستان من جا مونده بودن پز میدادن🤣
رفتیم توی سالن امامزاده و حاج اقای روحانی بیحال اومد میکروفون دست گرفت 😀 برنامه ریزیشون صفر بود. لبتاب وصل نمیشد صدا نبود... اخر خودمپاشدم رفتمپیش حاج اقا گفتم حاج اقا اون میکروفونو بده من خودم سرودشون رو پخش میکنم. انقدر سفت و سخت بود حاضر نشد میکروفون بده🤣 معلمها هم اومدن حاج اقارو تحت فشار گذاشتن و بالاخره من اومدم گوشی به دست سرود جشن تکلیفشون رو پخش کردم. خلاصه ناجی بودم بین همه چون داشتن غر میزدن
بعدش یه جادوگر خنده دار و ترسناک اومد و برای بچهها برنامه اجرا کرد و دوباره همه بچهها رفتن روی سن و سرودشون رو خوندن و بعدش هم رفتیم توی امامزاده

یه عکس قشنگ از بچهها شکار کردم و صف نماز رو تشکیل دادیم

چادر دختر من یاسی بود. چون ما جشن تکلیف رو توی اعتکاف گرفتیم و اون موقع هنوز چادرای مدرسه تکلیفش معلوم نبود و منم زودتر برای دخترم یکی قشنگ تر گرفتم. چیزی که واقعا به کار بیاد.

خب بعد نشستن حاج اقا اومد یه نماز قضای صبح با بچهها خوند و جشن تکلیف تموم شد. نه گذاشتن هدایا رو بدیم به بچه.ها نه کیک بخوریم. خلاصه اگر نمازخونه برگزار میشد بهتر بود. جشن تکلیف خود من خیلی عالی بود. فیلمبردار هم داشتیم ۱۹ سال پیش. اما اینجا خودمون چیلیک چیلیک عکس میگرفتیم🤣 مسخرش رو دراورده بودن. خب همون نمازخونه برگزار میکردن سنگین تر بودن. برای ما امامزاده طاهر رایگان دراومد اما کلی از مادرا پول گرفته بود مدرسه .
دیروز داشتمبا مسئول پایگاه بسیج صحبت میکردم فهمیدم🤣یعنی اون بنده خدا که نمیدونست جریان چیه. داشت توضیح میداد بهم که من فهمیدم مدرسه گولمون زده🤣

بعد هم رفتیمکنار شهدا و فاتحه خوندیم و برگشتیم مدرسه. ساعت ۱۲وربع رسیدیم و همه بچهها گرسنه بودن و منتظر کیک.


سریع ۲تا عکس از کیک گرفتیم تا بدیم بچه ها و سریع برگردیم خونه. دوباره یکی دیگه از مادرا اومد گفت چرا نذاشتین بچه.ها با کیک عکس بگیرن. میخواستم بگم زن حسابی چی این مراسم سر جاش بود که الان عکسش سرجاش باشه. اون یکی کیک رو بردن و عکس گرفتن.😄
کیک زمان جشن تکلیف من کیک کعبه بود. کیک دخترم یه کیک ساده🤣 خندم گرفته بود. برام مهم نبودا فقط میخواستم تمو م بشه برگردیم خونه چون ساعت ۲ کاراموز داشتم و پسرم منتظر بود خونه

عکس رو انداختند و کیک هارو تقسیم کردیم😄 منم سهم کیکم رو برداشتماوردم خونه برای پسرم تا کمتر غر بزنه به جون من🤣
اینم از جشن تکلیف به یادماندنی دخترم😄 کاش کل مراسم رو خودم اجرا میکردم اینطوری خیلی بهتر بود. به نظرم حاجاقاهایی که برای مراسم جشن تکلیف توی امامزاده ها کار میکنن باید خیلی فعال و بشاش و منظم تر باشن.. اخر سر دم در میگفت میدونمناراضی بودید اما میتونم برای اینکه از دلتون دربیارم یه فیلم انتخاب کنید توی سالن براتون پخش کنم دفعه بعد. منمگفتمحاج اقا چه کاریه توی خونه با فیلیمو میذارم پخش میکنم دیگه پول رفت و امدم هم الکی ازموننمیگیره مدرسه🤣 غیر اینه؟ تازه خوراکی هممیخوریم. اینجا میگفتن هیچی نخورید توی سالن. همه هم گرسنه بودن🤣 والا اینترنتم حجمش تموم بشه قابل قبول تره برام 🤌😄
پ ن: مادرای مدرسه پستم رو نخونن صلوات🤣
پ ن ۲: اگر میبینید دارم از مدرسه غر میزنم فقط برای اینه که امسال سال اخریه که توی این مدرسهست دخترم چون ۲ماه دیگه اثاث کشی داریم و مدرسش رو باید عوض کنم🤣البته معاون پرورشی امسال از مدرسشون رفت و بعد رفتنش واقعا جای خالیش مشخصه...تا پارسال بهترین مراسمها برای مدرسه دخترم بود. حق داشت طفلی رفت یه جا دیگه😄
اینم از شانس ماعه😀
پ ن: خودمونی نوشتم. ویرگولم هی خطا میداد موقع نوشتن.

دخترم با دوستاش یه گروه ۳نفره داره توی ایتا. البته گوشی دست منه گاهی اوقات میدم با دوستاش حرف بزنه. الان دیدم یکی دیگه از دوستاش به اونی که نیومده بود جشن تکلیف گفته جشن بد بوده😄
یه طوری هم نوشته طاهر انگار امامزاده طاهر پسرخالشه🤣 عجب.. امان از دهه نودیها.. دیروز از گروه لفت داده بودم چون حوصله دینگ دینگ پیاماشون رو نداشتم. دیروز توی اتوبوس لو رفتم 😄 دوستش گفت چرا از گروه اومدی بیرون و همونجا دخترم گفت مامان چرا از گروهو اومدی بیرون🤣