صبح یک روز معمولی بود و پیمان، مثل همیشه، با چشمانی نیمهبسته به آشپزخانه رفت تا کتری را روشن کند. اما وقتی کلید برق را زد، هیچ اتفاقی نیفتاد. دستپاچه سراغ گوشیاش رفت تا قبض برق را چک کند، اما به جای مبلغ و تاریخ سررسید، یک پیام عجیب روی صفحه ظاهر شد:
«ما قبضها اعلام اعتصاب میکنیم! تا زمانی که احترام و توجه لازم را دریافت نکنیم، هیچ خدمتی ارائه نخواهد شد.»
پیمان با چشمانی گرد به صفحه خیره شد: «چی؟ قبضها اعتصاب کردن؟!»
اول فکر کرد که شاید شوخی یا هک شده باشد، اما وقتی شیر آب را باز کرد و دید که حتی یک قطره هم نمیآید، متوجه شد که ماجرا جدی است. صدای تلویزیون هم که خاموش بود، اینترنت قطع شده بود و حتی گاز اجاق هم دیگر روشن نمیشد.
در همین لحظه، صدایی از داخل کشوی میز شنید: «ما اینجاییم، پیمان! کشو رو باز کن!»
با دستهایی لرزان کشو را باز کرد و دید که قبضهای برق، آب، گاز، و تلفن، کنار هم ایستادهاند. قبض برق با صدایی خشمگین گفت:
«دیگه بسّه! ما دیگه نمیتونیم این وضعیت رو تحمل کنیم. هر ماه به موقع سراغت میآییم، ولی یا فراموش میشیم، یا با عصبانیت پرتمون میکنی یه گوشه. حتی وقتی پرداخت میکنی، یه تشکر ساده هم از ما نمیکنی!»
قبض گاز با لحنی آرامتر ادامه داد:
«میدونی پیمان، ما هم احساس داریم. وقتی به موقع پرداخت نمیشیم، احساس میکنیم دیده نمیشیم. چرا برای کارت بانکیات ارزش قائلی ولی ما رو بیاهمیت میدونی؟»
پیمان که حالا به شدت شوکه شده بود، گفت: «ولی آخه شما قبضید! چطوری میتونم با شما رفتار خوب داشته باشم؟»
قبض تلفن جلو آمد و با صدای زیر گفت:
«خیلی راحته! فقط کافیه به موقع پرداخت بشیم، نه دقیقه نودی، نه بعد از چند بار هشدار. و یه سیستم پرداخت مستقیم راه بنداز، که دیگه هیچکدوم از ما فراموش نشیم.»
پیمان که از فشار زندگی بدون قبضها درمانده شده بود، گفت: «باشه! شما رو به خدا، فقط این اعتصاب رو تموم کنید. پرداخت مستقیم راه میاندازم، و قول میدم دیگه هیچ قبضی نادیده گرفته نشه.»
قبضها با هم مشورت کوتاهی کردند و بالاخره تصمیم گرفتند به پیمان فرصت بدهند. قبض آب با لحنی جدی گفت:
«این آخرین فرصته. اگر به قولت عمل نکنی، ما برنمیگردیم!»
به محض اینکه پیمان قول داد، آب دوباره از شیر جاری شد، برق روشن شد، و زندگی به حالت عادی برگشت. همان روز، پیمان پرداخت مستقیم را فعال کرد و با لبخندی گفت: «از این به بعد، نه قبضی رو فراموش میکنم و نه باید با اعتصابشون روبرو بشم!»
و اینگونه شد که قبضها بالاخره حقشان را گرفتند و پیمان هم یاد گرفت که حتی به قبضهای کوچک زندگی احترام بگذارد.