ویرگول
ورودثبت نام
Nafise.asadian
Nafise.asadianنفیسه هستم👩🏻‍🦱پیوند دهنده روابط عمومی و اعداد🤝📈 مُهـم نیسـت کوه چِقدر بلند باشه،خورشـید هَمیـشه طُلوع میکنه☀️🌱این جمله باورِمن به امید و‌پشتکاره
Nafise.asadian
Nafise.asadian
خواندن ۴ دقیقه·۱۹ روز پیش

سفر به مشهد؛ از جاده‌های پرپیچ‌وخم تا کوچه‌های گمراهم! 🚌✨

سلام به همگی! امروز می‌خوام از یه سفر براتون بگم که حتی با گذشت سال‌ها، هنوز هم بعضی ازجزئیاتش مثل روز اول توی ذهنم زنده‌ست. یه سفر که اون موقع فقط ۵-۶ سالم بود، اما اونقدر پر از هیجان و ترس و خنده بود که انگار یه عمر خاطره با خودش داشت.🥹

شروع ماجرا: تصمیم یهویی و جاده‌ی طولانی

اون موقع‌ها، تصمیم گرفتن برای سفر، یه جورایی مثل یه ماجراجویی بزرگ بود. تصمیم گرفتیم با اتوبوس از تربت حیدریه راه بیفتیم سمت مشهد. یادمه حس و حال نشستن توی اون صندلی‌های بزرگ اتوبوس، صدای موتور و تماشای تپه‌های پشت پنجره، اولین جرقه هیجان رو توی دلم روشن کرد. وقتی خستگی جاده با صدای صحبت‌های خانواده قاطی می‌شد، حس می‌کردم داریم می‌ریم به یه دنیای دیگه.

ما یه گروه پرجمعیت و پرسرصدا بودیم: من، مامانم، برادرم، خواهرم، عمه‌م و پسر و دختر عمه‌م. همه‌مون با یه شور خاص منتظر رسیدن به مقصد بودیم.

مشهد؛ بوی حرم و کوچه‌های پر رمز و راز

وقتی رسیدیم مشهد، انگار یه دنیا تغییر کرده بود. بوی خاص اون اطراف، شلوغی و اون حال و هوای روحانی که توی کوچه‌های اطراف حرم پیچیده بود، آدم رو جادو می‌کرد. ما توی یه مسافرخونه‌ی دنج در یکی از همون کوچه‌های قدیمی مستقر شدیم.

اولین کاری که کردیم، شکم‌گردی بود!🥗 (چون دیگه می‌دونید، سفر بدون خوردن اصلاً سفر نیست!). از اون غذاهای اصیل مشهدی که توی اون نزدیکی‌ها می‌دادن تا خوراکی‌های خیابونی که توی بازار می‌شد پیدا کرد، همه‌چی داشت مزه‌ی خاص خودش رو می‌داد.

اون روزِ بد… وقتی دنیا دور سرم چرخید! 😱

اما داستان من از اینجا یه بحث دیگه پیدا می‌کنه. یه روز که داشتیم توی بازار می‌چرخیدیم و من هم مثل بقیه بچه‌ها غرق در رنگ و لعاب مغازه‌ها بودم، یه اتفاق افتاد. من یه ساعت خیلی دلتنگ یه چیزی شده بودم، یه چیزی که چشمم رو گرفته بود. وقتی مامانم دیدم که قرار نیست زود برام بخرن، یه لحظه از روی لجبازی و شاید از روی ناآگاهیِ اون سن و سال، دست مامانم رو ول کردم… و همین شد.

یه لحظه چشم باز کردم و دیدم دست مامان نیست. جمعیت بازار، آدم‌های غریبه، صداهای بلند و رنگ‌های زیاد… یهو حس کردم خیلی کوچیکم و خیلی تنها. ترس توی دلم مثل یه غول بزرگ نشست. اون لحظه فقط می‌خواستم یه نفر باشه که منو بگیره.

حافظه تصویری؛ قهرمانِ ناخودآگاه من😀

اما یه چیزی که از بچگی داشتم و اون روز نجاتم داد، حافظه تصویری فوق‌العاده‌ام بود. با اینکه داشتم از ترس می‌لرزیدم، اما مدام توی ذهنم داشتم تصویرها رو مرور می‌کردم. علائم، نوشته‌های روی دیوارها، رنگِ درِ یه مغازه… انگار مغزم داشت مثل یه نقشه، مسیر رو برام بازسازی می‌کرد. با نگاه کردن به نوشته‌های دیواری و نشونه‌های کوچیک توی کوچه، سعی کردم اون مسیری که اومده بودیم رو پیدا کنم.

بالاخره، با کلی استرس و پاهای کوچیک، خودم رو به مسافرخونه رسوندم.

پناهگاهِ عمه و اون لحظه‌ی آخر

وقتی رسیدم مسافرخونه، دیدم فقط عمه‌م اونجاست. بقیه همه با نگرانی دنبال من می‌گشتن و انگار دنیا رو زیر و رو کرده بودن. وقتی من رو دید، هم خوشحال شد و هم دید که چقدر ترسیدم. اما دقیقاً همون لحظه مامانم وارد شد…

می‌دونی، مامان‌های اون موقع وقتی بچه‌شون گم می‌شد، از ترسِ زیاد، بعدش می‌شدن یه آدم خیلی جدی و شاید حتی ترسناک! عمه‌م که می‌دونست مامانم اگه من رو ببینه از شدت نگرانی و عصبانیت ممکنه دعوام کنه، یه کار خیلی هوشمندانه کرد؛ من رو کشید زیر پتو و قایمش کرد! من هم زیر پتو، با همون قلب تپنده، فقط به صدای رفت و آمدها گوش می‌دادم و منتظر بودم این طوفان بگذره.

اولین رویارویی با نورِ ضریح… ✨

بعد از اینکه همه آروم شدیم و خیالشون از بابت من راحت شد، اون شب، یه شب خاص بود. با اینکه هنوز کمی از اون ترس تو وجودم بود، اما هیجان یه تجربه‌ی جدید من رو به سمت حرم کشوند. رفتیم حرم برای نماز. اولین باری بود که با چنین شکوهی ضریح امام رضا رو از نزدیک می‌دیدم. نور، ازدحام جمعیت، صداهای زمزمه‌وار دعا… همه چیز برای یه بچه‌ی شش ساله خیلی گیرا بود. نماز خوندم، نمی‌دونم چقدرش درست بود یا چقدر حواس پرت بودم، اما اون لحظه حس می‌کردم یه چیزی توی وجودم عوض شد. انگار نور ضریح، تمام ترس و نگرانی اون روز رو از دلم پاک کرده بود.

بازگشت به خانه با کوله‌باری از خاطره😅🚌

این سفر چهار روزه، پر بود از اتفاقات ریز و درشت، از هیجان گم شدن و پیدا شدن، تا آرامش اولین زیارت. بعد از چهار روز، با کلی خاطره‌ی رنگارنگ، دوباره سوار اتوبوس شدیم و برگشتیم تربت حیدریه. خاطره‌ی اون سفر، هنوز هم مثل یه فیلم قدیمی، بارها و بارها توی ذهنم مرور می‌شه.

سفرسفرنامهمشهدهمسفر
۰
۰
Nafise.asadian
Nafise.asadian
نفیسه هستم👩🏻‍🦱پیوند دهنده روابط عمومی و اعداد🤝📈 مُهـم نیسـت کوه چِقدر بلند باشه،خورشـید هَمیـشه طُلوع میکنه☀️🌱این جمله باورِمن به امید و‌پشتکاره
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید