به نام آفریدگارِ بارانِ مهرورزی
وقتی که از حالو، هوایت، گفتوگو دارم
بارانِ ابرِ مهربانی، آرِزو دارم
از باغِ عشقت میشوم هردم شکوفا وُ
در دستِ احساسم، گُلی خوشرنگ و بو دارم
دنیای فردای من از: «تو» شوق میگیرد
در صبحِ امّیدم زِ «تو» روزی، نکو دارم
با «تو» بهاران میشود پُرشور و پُر،احساس
بی «تو» دلی پژمردهو، بیرنگ و رو دارم
شورِ شرابِ عشق را با «تو» بنوشد دل
بی «تو» ولی خونابهی غم در سبو دارم
با من بمان؛ ای عشقِ نابِ لحظههای جان!
زیرا که با «تو» حال و روزی بس نکو دارم
شاعر: زهرا حکیمی بافقی، (الههی احساس)
خوانش مهرانگیزتان را سپاس!
ردّ قلمتان جاودان در دلِ دیوانِ روزگاران!