"اندیشه" که اومد برش میدارم و میذارمش لای انگشتام. یهو تف میکنم تو صورتش تا حسابی بترسه و بزنه به چاک..
ساعت از یک شب گذشته..
میدونی اینجا کجاست؟ بهش میگن "شب"!
از اسمش پیداست؛ اینجا نصف سال شبه و نصف دیگریش "خیلی شبه". انصافا خیلی شب! و خب الان تو این نیمه ایم. یعنی گور پدر هر کسی که بگه فردا قراره روز شه.. آره! گور پدرش!
به عبارت دیگه "اینجا همیشه چهار صبحه!" بنابراین همیشه حق با کساییه که بفهمن!
همیشه حق با کسایی که نخوابن ..
همونا که درگیر پنجره نمیشن، همونا که هیچوقت پلک نمیزنن، فریب نور ها رو نمیخورن،
همونایی که عاشق کاغذای سفیدن، همونایی که طرف کلاغان...
اونایی که درست قبل از طلوع،
خودشونو با شال گردن دار میزنن و شهادت میدن که:
فردایی برای بیدار شدن نیست..
خلاصه اینکه "سکوت" همیشه خریدار داره..ولی حرف؟ نه..
اینجا حکم داستان نویس اعدامه! ما زر زر هیچ ننه قمری رو تحمل نمیکنیم..
پس حواست باشه اگه درگیر علم و شعر و داستان، و به طور کلی مرتکب هرگونه متنی بشی، هیس..!
چی؟ فک کردی دادگاه میذاریم؟ نه...میخوای بدونی چجوریه!؟ پس خوب گوش کن چون فقط یه بار میگم:
اولش اجازه میدیم نور فردا رو حسابی باور کنی، ولی بعدش نوبت آخر شبه، پس خوابت میگیره و (مثلا!) راحت میگیری میخوابی.. حدودای چار چار و نیم صبح، چشاتو باز میکنی و یه خورده میفهمی چی گفته بودیم؛
آهان..! اونوقته که ما رو میشناسی! تو هم مث بقیه خواهی پرسید چه خبره؛ و خواهی شنید:
"خبری نیست. بگیر بخواب"
البته بلافاصله بعدش زبونتو از ته میبریم تا بیخیال حرف زدن بشی..
مرحله آخر هم (طبق معمول) با کلاغاست؛
اونا برات آواز میخونن و مدام سر و صورتتو نوک میزنن تا بمیری..(از بس که سلیس و زیبا حرف میزنن..)
قاعدتا (با این اوصاف!)، من یکی پیشنهاد میکنم شب ها نخوابی؛ ( تا غافلگیر نشی!)
یا اگه خوابیدی لااقل یادت باشه فردا صبح با خودت تکرار کنی که :
"بعد از روزها، شب در انتظارم است."
اینجوری ما باهات کاری نداریم (به شرط اینکه ترتیب "شب و روز" رو توی جمله "رعایت" کنی!)

شب بود. نشسته بودم رو به روی پنجره باد را میدیدم که میدوید و فرار میکرد. بوی عرقش هست و نیست خیابان را پر کرده بود. گاهی بوی التهاب. گاهی بوی زجر . گاهی بوی سکوت و گیجی. امشب اما بوی مردار سگ های عقیم محله را میداد. یواش یواش همه جا میپیچید و یکهو میرفت. دو سه دقیقه بعد دوباره می آمد و دوباره با خودش بوی گند می آورد. هر بار بدتر از بار قبل! تهوع کشنده ای سراغم آمده بود. بالاجبار انگشت میزدم بلکه بالا بیاید. بیشرف نمی آمد! ته معده مانده بود و باد هم دوباره و دوباره میوزید. خلاصه که عجب شب رمانتیکی!
تکرار! من از تکرار درد میکشیدم. درد کفر ورزیدن به فردا! زیرا صبح فردا نیز به فردا شب ختم میشد. شب همیشه شب بود؛ با خودم که تعارف نداشتم...ریشه چنین شکنجه ای را نباید در رخوت جست و جو کرد. اصولا هیچ شکنجه ای ملال آور نیست؛ هرچند که تا ابد تکرار شود. تکرار، امکان رهایی را به آدم حرام میکند! تکرار تنها قانون ماجراست؛ و درد اینجا بود...
زمان دست برنمی داشت. خاطره ها می آمدند و قد میکشیدند و میرفتند که ناگهان یک خاطره تیغ میشد و باقی را پاره پاره میکرد. حالا من مانده بودم و مشت مشت جنازه کهنه در مغزم.. چه میشد کرد؟ دیگر نفس نداشتم و تا دم بعدی فلج بودم..
اصلا چرا باید زندگی میکردم؟ چرا باید میدیدم و می اندیشیدم؟ بهتر نبود خودم را از پنجره پرت کنم؟ بهتر بود..حتما که بهتر بود..
با این وجود دلم میخواست قبل از خودکشی یک لیوان قهوه بخورم. چه بسیار شب هایی که همین قهوه باعث زنده ماندنم شده..ای داد بیداد! باید به حال این کمدی گریست...
قهوه را خوردم و سمت پنجره رفتم. دیدم باد آرام گرفته و هوا کم کم رو به روشنی میرود. به خودم گفتم آیا زجر واقعا زجر آور است؟ نمیشود یک صندلی آورد و زجر را به دو شات اسپرسو دعوت کرد؟
اصلا چرا باید میمردم؟ بهتر نبود مثل یک مازوخیست اصیل، تا همیشه دنبال زجر بگردم و از شکنجه شدن کیف کنم؟ بهتر بود..حتما که بهتر بود..
دوباره برای خودم قهوه ریختم..اضطراب صبحگاهی چه کیفی داشت..حسابی زجرم میداد..

هفت هزار بار خودم را حلق آویز میکنم..
صبح از راه میرسد،
و مگس ها همین حوالی میرقصند..
لباس میپوشم و میروم بیرون تا کمی قدم بزنم..
خیابان خمیازه میکشد،
هفت هزار تا آدم نگاهم میکنند،
و گاهی به هم سلام میکنیم..
درست سر ساعت یک ظهر توی یک رستوران کثیف غذا میخورم..
ساعت دو ظهر به خانه برمیگردم..
سر راه، به هفت هزار تا فقیر نفری هفت هزار تومان کمک میکنم؛
اینطوری هفت هزار تا ثواب به جیب میزنم..
همیشه سر ساعت سه ظهر یکهو بی حوصله میشوم،
و سپس هفت هزار مرتبه با خود تکرار میکنم چه روز خوبی!
گاهی واقعا خوب میشوم. گاهی هم خوب نمیشوم..
حالا ساعت چهار ظهر است و عقلم پاره سنگ برمیدارد؛
مثلا دلم میخواهد بروم بیرون و سه نفر آدم بکشم. یا شیشه دو تا مغازه را پایین بیاورم و یک پیرزن نحیف مظلوم را خفت کنم؛
ولی مثل همیشه به دلایل نامعلومی توی خانه میمانم و چرت میزنم..
ساعت پنج بعد از ظهر از خواب بیدار میشوم؛
هفت هزار تا قرص سر درد میخورم و کنترل تلویزیون را برمیدارم.
معمولا سر ساعت پنج و نیم هوس اخبار دیدن میکنم؛
دوباره همان خانم جذاب با همان لبخند شیرین همیشگی، اعلام میکند توی هفت هزار منطقه جنگ راه افتاده،
و امروز «هم» به طور میانگین هفت هزار نفر زیر بمباران جان باخته اند.
کمی بعد "چند" تا تحلیلگر می آیند و "چند" دقیقه با هم بحث میکنند؛
و در نهایت رأس ساعت شش نتیجه میگیرند که ممکن است درگیری ها تا حدود هفت هزار سال دیگر ادامه یابد..
سپس نوبت اخبار ورزشی است ؛ و آن خانم اخبار گوی جوان و زیبا جایش را به "چند" تا گولاخ پشمالو میدهد؛
بنابراین تلویزیون را خاموش میکنم و "چند" دقیقه دور تا دور خانه قدم میزنم.
یا "چند" دقیقه روی تختم دراز میکشم و ترک های سقف را نگاه میکنم..(هفت هزار و یک، هفت هزار و دو، هفت هزار و سه...)
و حالا ساعت هفت است..
طبق معمول کار احمقانه ای میکنم و برای خودم هفت هزار کیلوگرم دردسر میسازم،
و هفت هزار متر معادل هفت کیلومتر بدبخت میشوم.
و البته باقی شب را حرص میخورم..
راستی آخر شب هم خودم را با طنابی که صبح موقع پیاده روی خریده بودم دار میزنم!
فردا صبح مجددا مسواک «دار» میزنم و پیاده روی «حلق آویز» میکنم تا سالم بمانم و هفت هزار سال عمر کنم..
خلاصه اینکه «حسابی؟» به «زندگی؟» «عشق؟» میورزم.«...»

راه میرفتم. من بودم و ترس. فوتم میکرد. لرز میگرفتم.
خشکم میکرد. ریش ریش میشدم. عینکم کثیف بود. خوب نمیدیدمش. بیرون معلوم نبود. داخل ذهنم معلوم نبود. زمان معلوم نبود. دیگر نمیشد ساعت را فهمید. غریبه بود؟ آواز میخواند. تیک تاک..تیک تاک. ترس..ترس..ترس..ترس..ترس رسوب کرده بود. زهر تراوش میکرد و زیر پلک هایم پر بود از شیرابه فاسدی که نرمی چشم را میسوزاند. با خودم تکرار کردم: چیزی نیست، نترس..هیس... خندید. دروغ پشت دروغ. چرخید و دوباره رو در رو شدیم..زرد کم رنگ بود و کمی بنفش. با آن صورت خون آلودش که نفس را حرام میکرد. چشم برنداشتم. گفتم برو گم شو. قلنج کمرش را شکست. لبخند زد و فحش داد..«تیک تاک..تیک تاک..»
برو گم شو..یک آدمی یک جایی یک چیزی گفته بود..میگفت از عذاب توی ذهنت مثل سگ بترس. همان خانه چوبی باران خورده متعفن مزخرفی که ته مزرعه ملخ زده خشک مغزت ساخته ای. میدانی که کجاست؟ شب ها برو آنجا روی تختت دراز بکش و تا صبح عین سگ هار بلرز و بترس... گفته بودم چشم..
زنجیرم را دوست داشتم. میگرفت و زخم میزد. دور تا دور ذهنم را چرخی زد و گفت: کارت تمام است. زنجیرم زرد کم رنگ بود و بنفش. خون میریخت. بوی سرکه میدادم. رنگم با دیوار آمیخت و برای لحظه ای آرام گرفتم. دوباره پرتم کرد درون خودم. نسبتا توی خودم.. و آخ..سمت چپ مغز را اندکی الکل زد و دل درد گرفتم. چند تا دایره کشید و مچاله شدم. چراغ را خاموش کرد و گم شدم. ظاهرم کرد و داد زدم. دهانم را بست و نگاهش کردم..لبخند زد و فحش داد..«تیک تاک..تیک تاک..»
شعر میخواند. از شعر فراری بودم.. شعر زیادی واضح است..خشونت میخواستم.. بنفش جیغ و قطرات پراکنده خون. خون خشک. نامنظم و هنرمندانه کشتن.. مرا کشت و بیدار شدم. گیج شدم. دیدم.. سوزنی به چشمم فرو برد و خنده ام گرفت. قاشق آورد.. ذهنم را به هم زد و قلقلکم آمد..بیدار شدم. زنده شدم..ترس..ترس..ترس..ترس..ترس رسوب کرده بود. زهر تراوش میکرد و زیر پلک هایم پر بود از شیرابه فاسدی که نرمی چشم را میسوزاند..
میچرخیدیم. دستم را گرفت و رقصیدیم..فوتم کرد.. میمکید و چنگ میزد. خون دماغ شدم. عاشق شدم..چاقو را برداشتم و قلنج کمرم را شکستم. گفت نمیترسی. گفتم برگرد. جمجه اش را فوت کردم. مغزش از جنس چرم گاو بود. کمی آهن کنارش گذاشتم. فکرش میسوخت. خنک میشد و بالا می آمد.. با دیوار می آمیخت و تکانش میداد..
گفتم خواب؟ سیلی زد. تصاویرم را توی لیوان گذاشت. هم زد و ریخت توی صورتم . مثل سگ هار لرزیدم..سبکم کرد. تیغ میزد و فراری ام میداد. صدای زنجیر میپیچید. نوازشم میکرد. میگرفت و رنگم میزد. میرفتم و خاکستری میشدم. زرد می آورد. میریخت و میکشید. بعد قرمز آورد.. دایره ای کشید و گفت دراز بکش روی تخت. شکمم را برید . سمت چپ مغزم میخارید. زبانم را در آوردم. خواست ببرد. نبرید..کاش میبرید...
گفت: آخرین جمله؟
_میخواهم دمی به خواب روم..دمی، دقیقه ای، قرنی؛ (1)
لبخند زد و گفت: نه..«تیک تاک..تیک تاک..»

(1) نقل از شعر "میخواهم رویای سیب ها را بخوابم" اثر لورکا
شب از نیمه گذشت..
و مرد از عقیده شفاف لیوان آب حیران شد..
چرا گلدان ها از "خاک" سرشارند؟
وحشت از ثانیه های تیز..
_ آخ !دستم خونی است..
خراش خونی دستش بوی شیطان میداد؟
_ شاید عفونت کرده!
چسب زخم از وظیفه اش فرار میکند..
گرسنه است..
_باید مهمانانم را قربانی کنم..آری..! قربانی کردن برکت خواهد آورد..
راز شوم چوب کبریت و چراغ..
هوای سرد اتاق..
تاریکی بهتر نبود؟
شاید بهتر باشد "بدنش" را نبیند..
_ شاید از "مردگی" چشمانم باشد...چشمان خونین همیشه زیباتر بودند..یادت که نرفته؟ پس موافقی کمی خون بریزیم..؟
بوی خوب خون..بوی آشنا..بوی یک اتفاق قدیمی..فسادی به بزرگی یک زندگی..
همیشه "فساد" ها انقدر ساکت اند..؟شاید "فاسد" ها سکوت را یادشان دادند...
..ولی مگر سکوت مسری نیست..؟
برگ های عریان..
:کاش لباس میپوشیدند..تقصیر ما که نیست؟..هست..؟
گل از لختی برگش آزرده نمیشود؟ به هرحال خودش مقصر بوده...
جیغ میزد..
ارغوان را بوسید..؟
_ تمام گربه های شهرمان گناه میکنند...
شیطان هرشب در میزد..
:«گناه کن..
گناه کن..
شاید اندکی عشق در نگاهت باقی است..
تمام غنچه های احساس را جوانمرگ کن..
نسل کشی کن..
قلبت را بخشکان..
گناه کن..قیام کن..
تمام جهان آلوده میشود..بدون شرح..
بدون شرم..
درون گلدان خانه ات "سلاح" خواهد رویید..
و درون باغچه "جنگ" خواهد شد..
و ما مست لذتیم و گناه..گناه..گناه
آنگاه تمام ابر های آسمان به افتخار گناهانمان سقوط میکنند..
و تابش آفتاب، گناه میشود..
طراوت آب، گناه میشود..
خاک، هرگز عاشق زندگی نخواهد شد..
نور برای تجاوز به طبیعت، نقاب خواهد زد..
و باغ ها جیغ میکشند..ولی ما میخندیم و شراب میخوریم..
داد میزنیم..
و اخلاقیاتمان بوی گند میگیرد..
بوی خواب...
سراب...
طعم سرد شراب...»
ساعتی گذشت..
چه ملودی آرامی...
در اعماق پیانو انگار کسی جیغ میزند...
الکل مگر قرار نشد "خاطرات" را منحل کند؟
زمان مگر انحلال پذیر نیست؟
شاید حافظه ها رسوب کرده..
حل شو..
حل شو..آخخخ...وایی...درد دارد..درد..!
_ لکه های ذهنم را پاک نمیکنی؟
"اکنون" به سلاح لذت مجهز شده..
کافی است؟؟؟؟
گرمای برهنگی..
لذت..
و دوباره..
و دوباره..
بازهم لذت..
_ ولی انگار کسی جیغ میزند..
واضح نیست؟
_چرا روحم هنوز نمرده..؟
چرا نمرده بود..؟
باید دوباره گناه کرد..؟
سه باره گناه کرد..؟
تا ابد..؟ گناه کرد..؟
_چرا "نور" دست بردارم نیست؟
تمام پنجره ها کدر شدند..
روشنی تسلیم خواهد شد..؟
ولی چرا هیچ شبی رخنه ناپذیر نیست؟
نور آزار دهنده است..؟
_ چرا منفجر نشوم؟ آیا در من نیروی کافی برای بهلرزهدرآوردن جهان نیست، جنونی کافی برای خلاصی از نور؟ آیا آشوب تنها سرخوشی من نیست و بیقراریای که به زوالم میانجامد تنها لذتم؟*
مرز میپاشید و محتوا کدر میشد..
سپس انکارش میکردند..
مرگ "فرزاندان روشنی" را به بردگی گرفته بود..
ساعتی گذشت؛ رنگ ها قتل عام شدند..
قهوه ساز جیغ میکشید..
شکنجه با آب جوش..
_غذایتان حاضر است جناب: روح فاسد با سس وسواس..قهوه هم چند دقیقه ای کار میبرد؛ مشغول شوید تا برگردم..
خدا لرزید..
و فرشتگان لبخند شیاطین را "ابدی" خواندند.."زمان" هم به احترام این سیاهی مطلق، "خم" شد..!
حواس علیه محیط شورش کردند..
"فقدان" به رقص آمده؛
و کلمات، یکی یکی کشته شدند..
"نور" برای همیشه گریخت؛
و مرد آخرین جمله اش را نوشت:
«برای آنکس که هیچ چیز ندارد، لذت نبردن از "کثیفی" ممنوع است.»*
*(۱): نقل از امیل چوران
*(۲): نقل از ساموئل بکت

با این روان آشفته ام..راستی چرا درون جمجمه خفته ام..؟
بی حال و خفیف و ریش ریش از استمرار افکار فاسد و له شده ام؛ با تکرار عادات و تعصباتم دوباره انکار میکنم تجاربم را به منظور ثباتم؛ و نفی میکنم نیاز فرار را و دوباره فرمان میدهم به فلسفه بازی..
من بینوا، بی قرار و زار زمزمه ای به اعتراف نقصان سلامتم و صد البته بیماری، در کمال بیزاری، به پیش میروم درون بخش میانی مغز و میگریم اشک سرما را به ایده خیس رقص و سعادتم. چه حیف..
لرزان و فرز از دست پاسبان تالاموس میگریزم و خود را به مرز لیمبیک میرسانم؛ ظاهرا موسس نظام هلاکت، جناب ترس و فلاکت آنجا نشسته به تخت ریاست و در خفا حکم انزوا میدهد هوای بدن را به قصد فنا؛ و در نتیجه ثبات..
آری ثبات! یگانه راه نجات و سرور و سرود صبح خواب و نبود بیداری..
ای کاش با صدور صحیح حکم بیکاری اجباری برای نورون های مبتلا به تاری دید شدید، رستگاری را حدود ده دقیقه تمدید کنم..

لطفا این «نوشته؟» را نفهمید!(۱)
چون خیلی"مفهومی "است.(۲)
«دو جمله بی مفهوم»..(۳)
به وسعت دید سومین تار صوتی ام قسم که ادعای شاکیان مبتنی بر اعتبار اعتراف این مغزِ لالِ بینوا به حضورش در اعتراضات نورون های حامی آزادی اراده و یا مشارکت در تأمین شبکه های ملعون معاند معلولی به قصد تشویش اذهانِ(؟) ملت شریف علت و جبر؛ و در نتیجه توجیه اراجیف فرقه انحرافی اختیار باوری وَ ترویج فساد و صدای سکوت و صوتِ مرتبط با صفاتی از قبیل کذایی و گیج، قطعا کذب محض است..«من؟» شهادت میدهم که جناب مغز، کاملا بیگناه است..قضاوت قوه احساس و رای ایشان به قصاص سید منطق المغز تکاملی (فرزند ذکور میرزا میمون، متولد سال استدلال و صادره از جمجمه آباد) بی شک مصداق بارز کج فهمی است..! مغز اصلا آدم«؟» خشنی نیست! حتی مرحمت کرده وَ گاهی به رسم بقا، شش لولِ خالیِ معنا ستیز مرگش را به سمت سقف دهان جریانِ متفکران و کره خرانِ اندیشه ساز و نتیجه پرداز و صد البته حقه باز خودش گرفته تا شاید زبان درازی واژه های بیان نفهمِ منطق مضحکش را به عنایت حضرت خودکشی منحدم کند! ولی «شوربختانه» در پی شوق وصال مجددش با همین معانی محال، باز هم به جای شلیک گلوله "شعرِ دری وری" میخواند... چه فاجعه ای..! قبول دارم.."ناجور" است..ولی خب در هر صورت "جرم" نیست!
شش لول شماتت افکارم،
به شوق شقیقه اقرارم،
دوباره شعر گلوله میخواند؛
به وزن طناب دار تکرارم..
ثابت گرانش اصرارم ضربدر جِرم نامعینِ انکارم (w=mg)

در نهایت عمق،شماتت سطح.
در تمامیت شب،اعتراض چراغ.
در ابتذال عشق، اثبات تنفر.
در شکنجه مکاشفه، انکار مستی.
در تعریف منکر، رنگ چشم فاعل.
در اصالت پرسش، توهم تجربه.
در تجسم وهم، ورود غیرمجاز باد.
در سنجش باد، جدال فیزیک و خدا.
در خون عقربه ،آمیزش ارتفاع و دروغ.
در جیغ بقا ، سفسطه سکوت.
در اخلاق فرد ساکت، اعتیاد به هروئین.
در نبود هروئین، نبض خودمختار آلت.
در آرایه ایهام، رعایت ادب.
در ادب فارسی،اهمیت فحش.
در قباحت فحش، میزانسن طرز فکر.
در تلاطم ارتفاع ،خروج انزوا.
در تحلیل خط فوق، توجه به استعاره.
در نوسان جسم،معمای جنسیت.
در تقدس جنس،سقوط متمرکز.
در سقوط متمرکز، تمرکز بر سقوط.
در آرزوی تمرکز، فیلسوف جبر گرا.
در ذره بین اصالت، معاشقه با اختیار.
در دفاع از اختیار، شهادت پوچ.
در شناخت شاهد، مواجهه با وجدان.
در توصیف وجدان،نبود فحش قابل پخش.
در اثبات ادعا، عدم حوصله استنتاج.
در علاقه به استنتاج، ورود بی دلیل عشق.
در کیوسک نگهبانی عقل،رشوه دادن شهوت.
در انکار اصالت شهوت،نبود استدلال.
در اراده به پرهیز، مسئله ی جبر.
در اراده به حل سوال، گم شدن اختیار.
در خوردن میوه، موز بجای خیار.
در جدال حس و عقل،ابهام در مرزبندی.
در تمایز درست و غلط، پوزخند اخلاق.
در چینش اخلاق، جست و جوی خلاقیت.
در امکان خلاقیت، اعدام اراده آزاد.
در جایگزین جبری، حقارت مسئله.
در دفاع از جبر، ناپیدایی اختیار.
در بیداری از خواب، وقوع سردرد مزمن.
در خوابیدن شبانه، توهم نوزایی.
در تجسم وهم، ورود غیر مجاز باد.
دخالت بی شرمانه مغز.
چرندیات روانشناس.
فرار پزشک مدعی.
افسوس خشک نویسنده.
داستان غیرمنسجم.
پایان باز و راه دراز.
سر بریدن نیاز؟
سوال پر رمز و راز؟

کنار تخته سیاه ایستاده بود.
گفت:بنویسید
(جست و جو،چهارراه،انتخاب،مسیر
پیچ،خمیدگی،افسوس،افسون،برگشت،
برگشت؟،گمراهی،گیج،گیجی،سرگیجه،گرگیجه،گرگ،گرگینه،شب،شاهراه،شاهراه؟،شاه،ثروت، اتمام،قدرت،زوال،دانش،زوال عقل،عشق،پژمرده
پژمردگی،سرخوردگی،انزوا،لذت،لذت؟،انحطاط،
خاک گور،دوردست،ادامه،طاقت،فرسودگی،
طاقت فرسا،تنهایی،ترس،امید؟،ترسناک،بودن، وحشت!!!
پایان،بدبین،بدبین؟زیاد،ازدیاد،ابتذال،مبتذل،
جذاب،جذبه،فریب،فریبا،زیبا،رعنا،ریما،مینا،تینا
سرکاری،بیحال،بیهوده،بیکار،عیاش،عیاش؟،مینا،مینا؟تینا،تینا؟ریما،ریما؟مرگ،تینا،اندوه،ریما،خرما،مینا،مجلس،خاک،
خاکسپاری،هفتم،چهلم،سال،فراموشی،مهمانی
،مینا،ماست،تینا،چیپس،روژین،رقص،رامین، راست،آغوش،باز!
پارتی،پوچ،پوچی،بیکار،بیمار،عیاش، بیحال،عمر،برباد،جایگزین،زهد،زاهد،پاک،علم، دانش،تقوا،فلسفه،فلسفه؟،مارپیچ،دغدغه، دغدغه؟،بی انتها،تنها،شیدا،رسوا،ابتدا،پروا، پرواز،دین،دین؟،عرفان،عرفان؟،مغلطه،مغالطه،کاذب،کذاب،فیلسوف،سمج،ادامه،خط پایان، داستان،پایان باز،سر،بی کلاه،دل،بدون قرص،قرص سردرد،درد،عمیق،عمق،ناشناس، شخص،بی شاخص،متفکر،متفکر؟بیکار،بیمار،عیاش،بیحال،عمر،برباد
تدریس،املا،خوانش،طالب،طلاب،عربی،فارسی،فرانسه،پاریس،لندن،بغداد،جغرافی،جبری،بی اهمیت،بی اهمیت؟،قطعا،فلاکت،جهان شمول،جهان،لعنت،جنون،جهان شمول، جبر،جهان شمول جلاد،جهان شمول، شکل،اشکال،خوانش... ،،، جهان شمول؟؟؟)
از تخته دور شد.با دو دستش وحشیانه به چهره چنگ انداخت و عربده زد؛
بخوانید«جیغ!!!»
جیغ؟
جیغ!!!
جیغ؟
جیغ!!!
جیغ؟

من و او..هر دو..میان تاریکی..نشسته..مهره به دست..شکنجه ای تا شکنجه ای..و قرنی فاصله..باید سپری..شود..شد..آنچه نباید میشد..اینک دور دوم بازی
بازی مجدد..آغاز..شد..نباید..آنچه..میشد..او..لبخند به لب..لبالب..اراده برد..من..خشمگین..غمین..سنگین..رنگ و سنگ..البته خونین..اراده انصراف داشتم..عدم انصراف داشتم..
من از من میگریزد و من میخندد
نزول فاجعه..شوک..جوهره فاسد زمان..زمان دخیل..و دخالت زمان..حتی لاس زدن با اتفاق!..ترس و مات..کیش رقیب..
به میانه بازی رسیده ایم..به پایان..با پایان من..
قرن بعدی..
طنز و کمدی..لبخند به لب..
آمد..می آید..میخندد..بازی میکند..و..بازی کنم؟..
من از من میگریزد..و..من میخندد..
مسخره..
متن مسخره..به بازی بچسب!
..چسب..مهره به دست..چسب خورده، برده است..
برمیگردد..
برای قرن بعدی بازی کند..
بگریزد..
این را میگوید و روی برمیدارد. بر میگرداند. باز میگرداند. میخنداند. مرا و مهره را و بازی را. زمان را.مکان رقابت. که مجددا در انزوای وتر مثلث دیروزش بنا کرده. خانه اش را. میسازد( )
بر میگردد. میخندد. به میز میبندد. مرا به بازی و مهره را به صفحه تکرار. و قرار بود فرار نکنم؟ زار میزنم. برای تکرار کیش و مات .برای صدمین بار دارم زد. پس ناگزیر و تیز، ریز ریز، فرار به زیر میز؟ این را میگویم و میخندم و خانه خرابش، کرد و نگاهش کن، پوسیده و زار،کیش و مات شده، میگریزد. از من..میخندم و قبول کرده ام، قرار را. بازی را. فرار را و زاری را تکرار میکنم( )
عمق مسطح خالی بودن آب از نمودار سطحی ابتذال ریضیات جدید منطق شطرنجی بازی مستقیم،داشت. و یقین و میدان مین نیز. ولی غمین؟ اصلا و ابدا. صرفا انفجار خنده دار و ندار بود. نهایتا «تکرار زار و فرار». راستی قرار گذاشته ببازم! مهره به دست ببازم؟ نه.. و در انتظارش بودم.انتظار رقابتش. درجه شماتتش. و البته حماقتم. در دیروزش پشت میزش خانه خرابش، کردم قصد نگاهش را، و «نیز پوسید. دیروزم را دید و خندید و رید و نالید. پرسید؟ اصلا و ابدا. صرفا رقابت. چی؟ شفقت؟ عمرش یک قرن بود. و قرن بعدی. معذبیم؟ اصلا و ابدا(.)

پرده بالا میرود.
نمایش آغاز میشود.
بازیگران به صحنه می آیند.
هر یک در نقشی و لباسی،
در پشت لعابی پنهانند.
حرف میزنند.
نفس میکشند.
زندگی میکنند.
و این فرایند، تئاتر یا نمایش نامیده میشود.
اما این هنرپیشگان عزیز و ارجمند،
بیرون از تئاتر،
و در عالم خارج از صحنه،
هر کدام، نقشی متفاوت بازی میکنند؛
در نمایشی دیگر.
تفاوت اینجاست که،
نمایش های بیرون از سالن، واقع گراترند.
و در لغت "واقع گرا"
پسوند گرا به دست فراموشی سپرده شده؛
و مردم،
نمایش های بیرون سالن را "حقیقت" صدا زده اند.
همان تئاتری که در خانه ها جاری است؛
در آشپزخانه.
نمایش صبحانه خوردن، نهار خوردن و شام خوردن.
نمایش تاکسی گرفتن و رفتن به محل کار.
نمایش بازگشت به خانه و دوش گرفتن.
و نمایش اتاق خواب.
نمایشی با سخنان عاشقانه.
یا گفتمانی سرشار از نفرت.
نمایش خوابیدن.
و برخاستن از خواب شبانه.
نمایشی با پرده های متعدد.
لحظه ای در مهمانی،
لحظه ای در مسافرت،
لحظه ای حین گفت و گو با جمع،
و لحظه ای در سکوت و انزوا.
نمایشنامهنویسان گهگاه، نکات رایجی مطرح میکنند.
برای مثال نویسه شده:
بازیگران حین نوشیدن چای،
کنار پنجره نشسته،
خود را خطاب قرار داده،
و دیالوگ های زیر را به ترتیب بخوانند:
"خیلی نگرانم."
"چرا اینطور شد؟"
"تقصیر که بود؟"
"زمانش رسیده."
"باید انتخاب کنم."
"تصمیم هایی که میگیرم مهم هستند."
"x را به جایy برخواهم گزید."
سپس،
چهره هر بازیگر میبایست به گونه ای در آید:
که انگار مضطرب است؛
و مثلا نگران است در آینده چه خواهد شد.
یا انگار که اراده دارد؛
و مثلا فلان تصمیم را میگیرد،
یا مثلا انتخابش فلان چیز و فلان کس است.
چهره اش باید چنین وضعیتی را نمایش دهد؛
طوری که انگار گذشته یک درس است،
و انگار زمان سپری شده پندی قابل فهم دارد!
و مثلا درخور اعتنا !
که مثلا میتوان از آن استنتاجی داشت!
و مثلا نام این پند و اندرز ها تجربه است؛
و انگار که تجربه اهمیت دارد.(جون خودش!)
انگار که وضعیت فردا بر عهده انتخاب امروز است؛
و مثلا بازیگر خود را نسبت به امروز مسئول میداند؛ (برای این موقعیت به هنرپیشه ای خبره نیازمندیم!)
و گویی چون امروز از وقایع دیروز نشأت گرفته،
پس دیروز را او (کاراکتر) رقم زده که امروز چنین شده(مثلا!)
انگار که با بررسی دیروز،
مثلا بشود نتیجه ای گرفت تا در امروز استفاده کند،
و مثلا تجربه های امروز برای فردا مفیدند!
نمایشنامهنویسان بدین تأمل ننشستهاند؛
که دیروز، زمانی "امروز" نامیده میشده و برای خود "دیروزی" داشته
و در کل، روزهای مختلف، هر یک با "دیروز" مختص به خود همنشینند.
امروز با دیروز و فردا با امروز!
فردا که بشود، امروز را "دیروز" مینامند و فردا را "امروز"
پس دیروز را فقط در امروز بخاطر داریم؛
"دیروز" فردایمان، امروز است!
البته در شغل شریف نمایشنامهنویسی، به چرخۀ نمایشی {دیروز_امروز_فردا} تن میدهند،
تا کارشان ساده شود.
تا مثلا کارشان ساده شود.
گرچه به هرحال، برگزاری نمایش در خارج از سالن تئاتر، کار مشکلی است.
از این رو، ظاهرا نمایشنامهنویسان بیش از اندازه در کاراکترها حل شدهاند؛
به نظر میرسد بهترین بازی ها را این جماعت ارائه میدهند!
هم اکنون تعداد نمایشنامه نویسان نمایش های خارج از صحنه به حدود ۸.۰۹ میلیارد نفر رسیده؛
درست به اندازه جمعیت بازیگران!
مینویسند و بازی میکنند.
نوشتن را بازی میکنند یا بازی ها را مینویسند؟
شاید هم نمایشنمامه نویسی را بازی میکنند که بازیگری بلد است.
آنوقت من کدامم؟
جمله بالا دیالوگ بود؟
من نوشتشمش؟
شدیدا در حال چرند گفتن هستم؟
نقش نویسنده را خوب بازی کردم؟
ولی نمایشنامه نویس کیست؟(دیالوگ بود؟)
باید سوال بپرسم؟
میتوانم سوال بپرسم؟
با توجه به خط بالا توانستم سوال بپرسم؟
نکند من در حال بازیگری باشم،
که مثلا نمایشنامه ای بنویسم،
که مثلا به عنوان مخاطب نگاه کنم؟
تا مثلا نقش یک مخاطب را بازی کنم؟
که مثلا نمایشنامه ای بنویسد،
که خودش در آن نقش یک مخاطب را بازی میکند؟(مثلا!)
چرند گفتم .؟!:<
نکند مینوسیم؟
نکند نگاه میکنم؟
نکند بازی میکنم؟
نکند نوشتار؟
نکند نگاه؟
نکند بازی؟
نکند؟
نکند؟
نکند؟
نکن؟
نکن؟
نکن؟
نکن
نکن
نکن
نک
نک
نک
ن
ن
ن . . .

نشسته روبه روی هم. صندلی از فلز و فلز از اتم(
) نگاه و نگاه و نگاه..چشم و چشم و چشم..بافت// و بافت///و بافت///..سلول و سسلول و سللول..
آقای A از کلاغ میپرسه چه خبر. کلاغ چند کلمه حرف میزنه. کلاغ از آقای A میپرسه چه خبر؟ آقای A چند کلمه حرف میزنه. آقای A میگه امروز یک اتفاق افتاده، اتفاق x..کلاغ میگه چرا؟ آقای A میگه به فلان دلیل. کلاغ دوباره میپرسه چرا به فلان دلیل و آقای A میگه به بهمان دلیل. کلاغ میگه خب چرا به بهمان دلیل؟ و آقای A ادامه میده به بیسار دلیل..
کلاغ درباره اتفاق x سوال میپرسه. آقای A میگه چرا سوال کردی؟ کلاغ میگه به دلیل الف. آقای A میپرسه تو از من به دلیل الف(؟) سوال کردی؟ کلاغ پاسخ میده که به علت الف که خود معلول علت ب که خود معلول علت ج که خود...سوال (کردم).. آقای A میپرسه چه کسی سوال کرده؟ کلاغ میگه من؛ آقای A میگه تویی در کار نیست. فقط و فقط جریان علت و معلولیه. کلاغ میپرسه تو این حرف رو زدی؟ آقای A میگه نه. کلاغ میپرسه به چه علتی گفتی "نه"؟آقای A میگه "من" وجود نداره. علت بیان شدن عبارت "نه" q است. علت q نیز p است و علت p هم r است و به همین ترتیب..
کلاغ میپرسه:
چه کسی این جمله را گفت که علت بیان شدن عبارت "نه" q است. علت q نیز p است و علت p هم r است و به همین ترتیب..؟
آقای A پاسخ میده:
"من"
کلاغ میپرسه:
تو که گفتی "من" یه توهمه!
آقایA میگه:
پاسخ قبلی به علت آلفا (که خود معلول بتا که خود معلول گاما که خود...) بیان شد.
کلاغ میپرسه:
مگر همین جمله را تو نگفتی؟
آقای A میگه:
تحت جبر بود"م"
کلاغ میپرسه:
بود"ی"؟
آقای A میگه:
به علت y که خود معلول U بود بیان شد.
کلاغ میپرسه داستان از چه قراره؟ آقایA میگه: سیستم در حال درک خود است..
کلاغ میپرسه: ..
